Jul 4, 2017

در باب صندلی

اتاق کوچک است و میز جمع‌وجور تقریبن مربع عمود بر میز خودش پنج صندلی بیش‌تر ندارد. این‌بار عضو تازه‌ای داشتیم و با خودش می‌شدیم شش نفر. من آخرین نفر بودم که رسیدم. سه بار به سه زبان و در سه موقعیت متفاوت، اول و وسط و آخر جلسه تاکید کرد که جا نبوده و اتاق جلسات پر بوده والا که بالا نشستن خودش پشت میزش دلیل بر چیزی نیست و یک وقت من فکر نکنم که کسی جایش با دیگری فرق دارد. 
هر بار که می‌بینمش بیش‌تر می‌فهمم که چقدر نسل من خالی از آدم‌هایی شبیه اوست. همین‌قدر متواضع و عمیق و باسواد و ریزبین و از همه غریب‌تر با آن ذهنیت برابری‌خواه و بدون ادایش که در میان هم‌سن‌هایم دست‌کم من ندیده‌ام. 

Jun 23, 2017

لحظه‌ی ناکوکی

تمام شب را بی‌خواب بوده‌ای، در تاریکی زل زده‌ای به سقف و از این پهلو به آن پهلو، کلمه‌ها ساعتی پیش صدای بلندی بوده‌اند توی گوشت، حالا تصویری شده‌اند پیش چشمت، هر کدام به رنگی. صدای کولر تنها صدای جهان و رنگ تند و جیغ و زشت کلمه‌های تندی که سر شب شنیده‌ای همه‌ی اتاق را پر کرده‌اند. چاره‌اش می‌دانی قرصی چیزی است تا میان تو و کلمه‌ها حتا برای چند ساعتی فاصله بیندازد. نمی‌خوری. مثل همیشه لجبازی می‌کنی. حالت از این‌همه لجبازی با خودت هم به‌هم می‌خورد. باز چشم می‌دوزی به سقف. باز از این پهلو به آن پهلو. باز صدای کولر. باز شکستن تاریکی با رنگ کلمه‌ها. سرت را می‌بری زیر پتو. بالاخره کی خوابت می‌برد؟ نمی‌دانی. صبح که پلکت را می‌زند و بیدار می‌شوی برای چند ثانیه‌ی کوتاه؛ خیلی کوتاه نه می‌دانی ساعت چند است، نه کجایی، نه جهان دست کیست و از همه مهم‌تر، یک کلمه از اتفاق دیشب را یادت نیست؛ «هنوز» یادت نیست. چند ثانیه باید بگذرد تا دوباره کلمه‌ها آوار شود روی سرت، با همان حجم و رنگ و صدا. آن چند ثانیه‌ بی‌خبری در عین لختی تن و ناکوکی ذهنت اگر بهشت نیست، پس چیست؟

Jun 22, 2017

خانه

بالاخره یک روز خانه‌ای می‌سازم با سقف بلند و پنجره‌های زیاد که مرکزش نشیمن نیست و تلویزیون نقطه‌ثقلش. به جایش پرنورترین جای خانه را می‌گذارم برای غذاخوری با میز چوبی درازی که نسبت طول به عرضش فلان‌برابر استاندارد. در عرض‌ مستطیل هم صندلی نمی‌گذارم، در هیچ طرف تا موقعیت آدم‌ها نسبت به میز و البته که به هم برابر باشد. با صندلی‌های راحتی که تا ساعت‌ها تن آدم را راحت بغل کند. برای حرف زدن طولانی و‌ نگاه کردن از زاویه‌ی روبه‌رو و چشم‌درچشم و البته خوردن و نوشیدن‌ زیاد. 

Jun 14, 2017

دکتر کا

دکتر کا خودش نمی‌داند که اگر نبود، رمان من هم نبود. چند سال پیش در یک جلسه‌ی غیررسمی با موضوعی که خیلی هم ربطی به من نداشت، آخر حرف‌هایم به جای هر جوابی روی‌اش را کرد به من و گفت: «تو نقد ادبی خوانده‌ای؟». نخوانده بودم. همان جمله اما دلیلی شد برای خواندنم. دیشب که بعد از مدت‌ها دیدمش و تا من را دید از رمان گفت که خوانده و باورش نمی‌شود «اولین» داستانی باشد که نوشته‌ام؛ بس که حرفه‌ای است، دروغ چرا؟ از فرط ذوق می‌خواستم بغلش کنم.
آقای دکتر را البته نمی‌شود بغل کرد، کتاب که درآمد ولی حتمن صفحه‌ی اول برایش می‌نویسم آن جلسه‌ی غیر رسمی سال فلان و آن جمله‌ای که مطمئنم خودش حالا یادش نیست با من چه کرد که درست فردایش نشر چشمه بودم و «نقد ادبی و دموکراسی» پاینده را می‌خریدم. حالا هر چقدر هم خودش بگوید که چند سالی هست رمان نمی‌خواند و با آن تواضع بی‌حد و واقعی‌اش به روی خودش نیاورد که یکی از کتاب‌هایش چقدر مشهور، مهم و موثر است و اضافه کند: «خودمان را بی‌خود انداخته‌ایم گیر نظریه و حیف؛ از رمان دور شده‌ایم».
کتاب که درآمد اولین نسخه‌اش را می‌فرستم برای او.

Jun 12, 2017

از ترسناک‌ترین‌ها

ترسناک‌تر از زن ضد زن، زن ضد زنی است که اصرار دارد نشان بدهد ضد زن نیست.

May 8, 2017

چند روز مانده به خرداد

از ساختار قدرت ناامیدم. به‌گمانم دیگر برای [اغلب] بدنه‌ی کارشناسی و مدیران میانی خیلی مهم نیست چه کسی آن بالا نشسته. اصل مساله میل وافر به قدرت و رسیدن به مقصود است با هر قیمتی. حالا دیگر درون هر کدام از ما اراده‌ای برای زیر پا گرفتن دیگری و نزدیکی به قدر حتا یک قدم به نوک هرم وجود دارد که به‌خاطرش هر کاری می‌کنند و کاری را که در برنامه و دستور و وظیفه است را نه. انگار فرقی هم نمی‌کند جناحت چیست. خاستگاه اجتماعی‌ات. سابقه‌ی فعالیت سیاسی‌ات. حتا زندان رفتن هم دلیلی بر جدایی از این جریان نیست. تجربه‌ی عینی خودم در نزدیکی با [بعضی] مدعیان و زندان‌رفته‌های ۸۸ هم همین بوده. اخلاق را قی کن و زندگی شخصی (و خصوصی) خودت را پیش ببر. برای دیده شدن هر کاری بکن و دست آخر مدعی اخلاق هم باش. شو فروتنی برگزار کن. برای رسیدن و‌ البته ماندن در قدرت هر کاری بکن. دروغ بگو. بر زیردستت حکومت کن (اصلن همین که این تقسیم‌بندی را بپذیر). واقعیت را جور دیگری نشان بده. و در قدرت بمان. و در صدر اخبار هم. 
هشت سال از مهم‌ترین سال‌های عمر ما با دروغ در سیاست گذشت و رد پایش به روابط ما و‌ منش ما و اصول ما باز شد. قبح دروغ و تزویر در جهان‌های شخصی هم انگار در همان هشت سال ریخت و سیاهی نشانه‌هایش به زندگی خصوصی‌مان حتا سرک کشید.
من عموما آدم امیدواری بوده‌ام، حالا ولی نیستم. هیچ‌وقت دیگری در هیچ‌کجای زندگی‌ام این‌قدر از مفهوم «مبارزه» ناامید نشده بودم که حالا. و از «مبارز» این‌قدر دل نشسته بودم. حالا ولی هیچ‌چیز جهان بیرونی، اعم از آدم‌ها و اصل‌ها و سابقه و تجربه و تاریخ به امیدواری صدایم نمی‌کند جز صدای آن‌که شش سال است در حصر است و رییس‌جمهور ما بود (و هست) در جهان واقعی ذهن‌های ما. و با همه‌ی ناامیدی‌ام باز چشم می‌دوزم به صندوق رأی. دلم می‌خواهد هنوز باور کنم از دل صندوق رأی، بذر هویت ما جوانه می‌زند. 

May 4, 2017

یورت قناری ندارد

صدای باران صبح را پر کرده و بویش از لای کمی‌ باز پنجره، خانه را. باید بروم بیمارستان. ظهر نوبت من است تا عصر که کار میم تمام شود و شیفت را تحویلش دهم. حالا کنار پنجره‌ی کمی باز سالن دراز کشیده‌ام. با گربه‌ی خانگی نمی‌شود پنجره باز کرد. اتاقم هم که پنجره ندارد. یعنی آن پنجره‌ای که به حیاط‌خلوت باز می‌شود، مفتش هم گران است. 
دیروز عصر که رسیدم بیمارستان ژ تازه آمده بود بخش و داشت از ناهوشیاری به جهان واقعی برمی‌گشت و ناله‌هایش از درد بلند بود. دست میم توی دست ژ بود و اشک‌هایش روی صورت، جاری. تا لحظه‌ی آخر هم که بالای سر ژ بود، اشک‌ها تمام نشدند. من ولی نه کلمه‌ای داشتم، نه اشکی. فاصله‌گذاری کرده بودم. توان نزدیک شدن به درد را نداشتم. توان تماشای آن را هم. زود هم آمدم بیرون. از دیروز توان تماشای معدن‌کاران را هم ندارم. از دیدن چهره‌های دودگرفته‌شان فرار می‌کنم. از اشک‌هایی که روی سیاهی راه باز کرده. از فکر کردن به بیست‌ویک نفری که برگشته‌اند داخل معدن برای نجات بقیه (کاش این زمان ماضی نقلی هنوز درست بود). فاصله می‌گذارم. پلاسکو دوباره پیش چشمم فرو می‌ریزد. گلستان چقدر از تهران دور است؟ انتخابات چقدر نزدیک؟ هشتگ وزیر کار فلان چه؟ ...
زن‌ها با لباس خانه و بی‌چادر توی عکس‌ها مچاله می‌شوند. غم آوار می‌شود توی هوا. چرا ما کن لوچ نداریم؟ این داستان‌ها دارند کجای سینمای ما گم می‌شوند؟ با بغضم در می‌افتم. هلش می‌دهم آن پشت‌مشت‌ها. اردی‌بهشت تهران را پر کرده. باران هنوز از لای پنجره‌ی کمی‌ باز می‌زند تو. پنجره را می‌بندم. عکس‌ها را هم. دارد دیرم می‌شود.