Sep 22, 2017

لطفن پاییز نیاید

بیش‌تر از هر وقت دیگری برای این‌جا می‌نویسم و بیش‌تر از هر وقت دیگری این‌جا نمی‌گذارم. خسته‌ام و دلم یک وبلاگ می‌خواهد با نام و نشانی که واقعی نیست. درست مثل خیلی قدیم‌ها. 

Aug 29, 2017

از برکه و قله و پنجره و نور و تاریکی و فلان

خواب می‌یینم رفته‌ام اتاق کار این چند ماه‌ام. به جای خیابان آزادی اما رفته‌ام قله توچال و بعد از قله با هزار مکافات، از چندین پله‌ی ناجور و برکه آب و پرنده‌های دور آب می‌گذرم و در اتاق بی‌پنجره‌ای را باز می‌کنم و در آن گشتی می‌زنم و برمی‌گردم سر قله. اتاق این چند ماه‌ام ولی پنجره‌ای داشت رو به حیاط و نیمی از معماری درخشان حسین امانت هنوز از پنجره پیدا بود. یک روز ولی همه را می‌نویسم. همه‌ی این هفت هشت ماه فشرده، متراکم و در عین حال خالی با آدم‌های جورواجور و روابط پیچیده و مناسبات قدرت و بازی‌های آشکار و پنهان. با آن‌همه اسم و نشان واقعی طبعن کی و چطورش را نمی‌دانم؛ اما تجربه‌ی دست اول این چند ماه کار در حوزه رئیس میراث را یک وقتی یک‌جوری می‌نویسم. حتمن. 

از احوال این روزها

 من خیلی دیر گیاه‌خوار شدم. حالا هم که هستم تا جایی که مجبور نشوم یا نتوانم، گیاه‌خواری‌ام پنهان می‌ماند. با این‌حال که از بچگی موجودی گوشت‌نخوار بودم و در همه‌ی عمر کباب‌دوست‌ندار، اما از «تمایز»ی که ته‌اش یک برتری غالب و پنهان باشد، همیشه گریزان بودم. هنوز هم هستم. برای همین بیرون از محدوده‌ی آدم‌های خیلی نزدیکم کم کسی می‌داند که گوشت نمی‌خورم. حالا یا گرسنه می‌مانم و گوشه‌ای با بشقاب نیم‌خالی بازی‌بازی می‌کنم، یا غذایی را سفارش می‌دهم که انتخاب همیشه‌ام نیست. ولی اراده‌ام در هر حال بر نمایش ندادن است. وقتی تصمیم را گرفتم که دیگر گوشت نخورم همین را با خودم شرط کردم که متمایز نشوم و دوگانه گوشت‌خواری/ گیاه‌خواری را به نفع دومی سنگین نکنم. حالا ولی رسیده‌ام به مرحله بعدی و حساسیتم متمرکز شده بر مساله مصرف. به گمانم حالا بازار گیاه‌خوارى و سالم‌خواری، بازار تازه سرمایه‌داری است و تشویق به مصرف به اسم سلامتی و همراهی با طبیعت؛ جایی برای سود بیش‌تر. محصولات ارگانیک از نمونه مشابه‌شان گران‌تر است و شناخت و احساس و جهان‌بینی خریداری را نشانه می‌گیرد که تصمیمش آسیب‌رساندن کم‌تر و حداقلی بر خود و جهان است و به‌خاطرش طبعن پول بیش‌تر هم می‌دهد. از همین زاویه‌دید در لایه بعدی تجارت پارچه و لباس الیاف طبیعی است که عموما با همین جامعه‌ی هدف سر و کار دارد و سود فروش محصولاتش احتمالا بیش‌تر از موارد دیگر. حالا در میانه‌ی تشخیص «ضرورت» و خرید صرفن بر اساس نیاز و نه بازارم. و راستش تشخیص‌اش گاهی خیلی هم آسان نیست.

Aug 9, 2017

آن‌چه در واقع بود

مصاحبه با فاطمه صادقی یک راوی اضافه دارد که لحظه‌به‌لحظه روایت خودش را سنجاق می‌کند به حرف‌های صادقی؛ دستمالش را مچاله کرد، دور را نگاه کرد، بلند گفت، یواش گفت، چای‌اش را نوشید، ننوشید، نگاهش را دزدید، ... و فلان و فلان.
مصاحبه‌کننده لابد حواسش نیست که مصاحبه می‌کند و داستان نمی‌نویسد و هدایت احساس خواننده و مشارکت در سفیدخوانی‌ به عهده او نیست، تا خواننده‌ هم مجبور نباشد مدام و به هزار زحمت توصیف‌ها را کنار بزند بلکه برسد به اصل مصاحبه. البته اگر اصلن اسمش را بشود گذاشت مصاحبه.

Aug 2, 2017

گربه‌ها

تا همین یک سال پیش در دو جهان موازی بودیم؛ گربه‌ها جدا، من جدا و طبعن حتا فکرش را هم نمی‌کردم روزی دستم به نوازش گربه‌ای نزدیک شود چه برسد به هم‌خانه شدن. از حس و حال خیل عظیم گربه‌دوستان هم هیچ‌رقم سر درنمی‌آوردم، در واقع یک نگاه بالانشینی هم داشتم که یعنی چطوری می‌شود این‌همه نزدیکی و هم‌جواری با گربه؟ حالا که یک‌وقت‌ها تنها انگیزه‌ی خانه آمدنم می‌شود دیدن ژان‌پی‌یر، یا صبح‌هایی که طاقتش طاق می‌شود می‌آید پشت در اتاقم به صدا کردن، یا وقتی با اجازه‌ی تام روی میزم، وسط مدادهایم یا حتا روی ملافه‌ی تختم برای خودش می‌چرخد فکر می‌کنم یعنی چند تا چیز دیگر هست که راه تجربه کردنش را بر خودم بسته‌ام و از لذتش غافلم؟

این روزها که می‌گذرند

آرام نیستم. یعنی همه‌ی چیزهایی که قبلن آرامم می‌کردند حالا قدرت‌شان را از دست داده‌اند و بدتر از خودم بی‌عمل شده‌اند. آمدن مینا هم شد تیر خلاص. یعنی اول آمدن مریم با دنای چند ماهه‌اش، حالا هم مینا نشانم دادند که هر دوی‌شان دیگر مال این‌جا نیستند و حالا صرفن مسافرند؛ می‌آیند و دیدنی و گشتنی و بوس‌بوس تا دفعه‌ی بعد که نمی‌دانیم می‌شود کی. سر شب همین را هم به فرید گفتم. جای‌مان برعکس شد. عوض این‌که او غر بزند، من زدم. حواسم مثلن به حال این همه سالش بود که نمی‌تواند بیاید ولی آخر فقط آن‌ها نیستند که مهاجرند، من هم هستم. آن هم مهاجر در خانه‌ی خودم. بقیه‌ی حرفم را خوردم‌ تا بیش‌تر اذیتش نکنم. اشکم را ولی نه.  

Jul 4, 2017

در باب صندلی

اتاق کوچک است و میز جمع‌وجور تقریبن مربع عمود بر میز خودش پنج صندلی بیش‌تر ندارد. این‌بار عضو تازه‌ای داشتیم و با خودش می‌شدیم شش نفر. من آخرین نفر بودم که رسیدم. سه بار به سه زبان و در سه موقعیت متفاوت، اول و وسط و آخر جلسه تاکید کرد که جا نبوده و اتاق جلسات پر بوده والا که بالا نشستن خودش پشت میزش دلیل بر چیزی نیست و یک وقت من فکر نکنم که کسی جایش با دیگری فرق دارد. 
هر بار که می‌بینمش بیش‌تر می‌فهمم که چقدر نسل من خالی از آدم‌هایی شبیه اوست. همین‌قدر متواضع و عمیق و باسواد و ریزبین و از همه غریب‌تر با آن ذهنیت برابری‌خواه و بدون ادایش که در میان هم‌سن‌هایم دست‌کم من ندیده‌ام.