Apr 23, 2018

کمی شادتر

دارم زیادی لفتش می‌دهم. صدا می‌گوید که هر وقت آماده شدم خبرش کنم و این یعنی زیادی معطلش کرده‌ام. برای بار هزارم تلاش می‌کنم موهایم از لبه‌ی روسری نزند بیرون و نمی‌شود. تای شال کنار صورتم هم درست نیست. آدم توی آینه غریبه است. حتا با همان دو تار موی دوسانتی که می‌ماند بیرون، خودم‌تر می‌شوم. کلک روسری رنگی هم دیگر نمی‌گیرد. آخرین‌بار که با مقنعه عکس انداختم هنوز میم صمیمی‌ترین رفیقم بود. با هم رفته بودیم عکاسی صمد. میدان فردوسی. تمام مغازه در محاصره‌ی عکس‌های پهلوی؛ با رد درخشان! اعلی‌حضرت، و عکس بزرگ عروسی تختی بالاتر از همه. پیرمرد سر آدم را می‌چرخاند و از زور شهوت چشم‌هایش برق می‌زد. همان عکس ولی روی کارت‌ملی‌ام هم بود. از آن سال به بعد هیچ عکسی با مقنعه نینداخته‌ام. مثلن دلم را خوش کرده‌ام به چهار تا روسری رنگی و سرپوشی که سیاه نیست، مقنعه نیست.
شالم را برای آخرین‌بار صاف می‌کنم و زنگ را می‌زنم و می‌روم‌ می‌نشینم روی صندلی. دوربین‌به‌دست می‌آید. لابد خیال می‌کرده آرایشم طول می‌کشیده. هه. چهار تا عکس می‌اندازد و می‌گوید کدام؟ هیچ‌کدام. فرقی با هم ندارن. در هر چهار عکس یک آدم غریبه نشسته با موهایی که پیدا نیست. چقدر همان روسری «شل» من‌تر است. باید برای سین بگویم. سی‌سال (گیرم دوسه‌سال کم‌تر) است حتا یک‌ موضع مشترک با هم نداریم در هر باره‌ای و هنوز دست برنمی‌داریم. یک‌بار می‌گفت این گوشی که زن‌ها از شال و روسری می‌گذارند بیرون یعنی چه؟ مبارزه است؟ زیبایی است؟ چیست؟ سوالش بود واقعن. توی همین اتاقک عکاسی اگر بود و دست و پا زدن من را می‌دید برای بستن روسری با حجاب اسلامی برای عکس پرسنلی اداری و پنج دقیقه بعدش عکسی که مثلن من بود را اگر می‌دید، می‌فهمید.
عکاس؛ آدم همیشه نیست. بعد از ده دوازده سال بالاخره آدم دیگری آمده و نمی‌دانم چقدر بلد است از لحظه‌ی متوقف چهره‌ی یک آدم بی‌مو که بلد نیست فقط برای لحظه‌ای کمی شادتر باشد، عکس درستی بگیرد. هر بار تاکید می‌کند کمی شادتر و هر بار هم ناامیدانه تکرار می‌کند. نور توی چشم‌هایم می‌زند. مثل اتاق بازجویی توی فیلم‌ها. «کمی شادتر». این «کم» را هم نمی‌فهمم. هر بار هم که تکرار نمی‌کرد، خودم می‌توانستم اخمم را ببینم. اخم آدم غریبه‌ای که حتا با دو تار موی دوسانتی «خودم‌تر» می‌شود. سین را کی می‌بینم؟

Apr 21, 2018

یک شب معمولی

خ رهبر ارکستر است و س نوازنده‌ی فلوت. هر دو در کار خود حرفه‌ای و البته مشهور. سه روزه آمده بودند ایران تا ببینند می‌توانند این‌جا هم برنامه‌ای داشته باشند یا نه. فرحناز برای‌شان قرار ملاقاتی گرفته بود با مسئول موسیقی ارشاد، یک شب هم مهمان بودند خانه‌ی ما. 
درباره‌ی ایران خیلی نمی‌دانستند؛ نه سیاست، نه تاریخ، نه دین، نه انقلاب، و نه تقریبن چیز دیگری. حرف‌های‌ مشترک‌مان هم خیلی زود تمام شد. نه دغدغه‌ی آن‌ها سینما و ادبیات و میراث فرهنگی و شهر بود، نه من درکی از آن‌همه حس و شور عمیق و عجیب‌شان به موسیقی داشتم. «همه می‌دانند» فرهادی و «کالاتراوا» شد تنها نقاط مشترک‌مان. اولی را مشتاق شدند که ببینند و با دومی دوست و همسایه از آب درآمدند. از این‌جا به بعد شب تبدیل شد به گفت‌وگویی معمولی؛ انگار دوستی آمده دیدن خانه‌ی نو. جزئیات بازسازی خانه را پیدا می‌کردند، درباره‌ی کاشی‌ها می‌پرسیدند و عکس خانه‌های‌شان را نشان می‌دادند. یادگاری‌های مامان که حالا در ویترینی قدیمی چیده شده را با دقت بررسی می‌کردند و دستور غذاهای روی میز را ریز به ریز می‌پرسیدند. بدون هیچ سوالی درباره انقلاب، اسلام، حجاب، زن، و و و .
آن شب هیچ‌کدام از ما نماینده‌ی «جمهوری اسلامی» نبودیم. وظیفه یا رسالت اصلاح تصویر رسانه‌ها را نداشتیم و مجبور نبودیم مدام گوشه‌های ناپیدا از واقعیت زندگی‌مان را برای‌شان بگوییم.

Apr 15, 2018

سرما برمی‌گردد

با صدای باران از خواب بیدار می‌شوم. سرم را از زیر پتو می‌آورم بیرون و‌ نگاهی به آن طرف پنجره می‌اندازم. هنوز لحظه‌ی جادویی صبح است؛ زمانی میان طلوع و روشنی. گربه‌ها پشت در صدا می‌کنند. امروز زودتر صدای‌شان بلند شده است. بلند می‌شوم در را باز می‌کنم. هر دو مثل هر روز با سرعت از کنار پایم رد می‌شوند و می‌پرند روی میز پشت پنجره و‌ نگاه‌شان قفل می‌شود بیرون. گل‌های شمعدانی و رز توی بالکن و زیر باران با صدای بلند نفس می‌کشند. پنجره هنوز پرده ندارد و آسمان را تا جایی که می‌شود می‌ریزد توی اتاق. یاکریم برگشته توی لانه‌ی روی دیوار بالکن و گربه‌ها محو تماشایش. بوی باران وجودم را پر می‌کند. برمی‌گردم زیر پتو. بغض چند روزه‌ام را قورت می‌دهم و دوباره می‌خوابم. 

Apr 13, 2018

دست راست بن‌سلمان

موبایل دست سعد حریری است که ایستاده سمت چپ عکس. سلمان کت‌وشلوار سفر امریکایش را درآورده و برگشته به لباس همیشه‌اش و ایستاده سمت راست عکس. مکرون در میانه. زاویه‌ی بازوهایش حاده و به طرفین، پشت آن دو پنهان شده. دست راست بن‌سلمان روی شانه‌ی راست مکرون با فاصله‌ی یک سانتی روی هوا مانده. انگار دم آخر جراتش تمام شده و شک کرده لمس شانه‌ی رییس‌جمهور اولین «جمهور» جهان کار درستی است؟ انگار یک‌باره همه‌ی اعتمادبه‌نفس و جسارتش دود شده و رفته به هوا. انگار فکر کرده پروتکل چه بود الان؟ جای من کجا بود؟ این‌جا کجاست؟ من کجا آمده‌ام؟ مکرون دارد می‌خندد. درست‌ترش لبخند می‌زند. از آن‌ خنده‌های زوری. با چشم‌هایی که رو به دوربین‌اند اما آن‌جا نیستند. انگار دارد فکر می‌کند من این‌جا چه می‌کنم؟ انگار دارد به روی خودش نمی‌آورد باید این‌جا می‌ایستاد یا نه؟ آن‌هم در یک قاب سلفی؟ حریری با دست راست عکس می‌گیرد و دست چپش آویزان؛ و بدون تماس با هیچ‌کدام. انگار تنها آدمی که از جایش، فیگورش و حضورش مطمئن است همین سعد است.

Mar 29, 2018

سال ٩٧ آيا با وبلاگ آشتى مى‌‌كنم؟

عید تهران را دیگر دوست ندارم. شلوغ و آلوده، بی‌خلوت و‌ خالی. حتا موزه معاصر هم نسبتم را عوض نکرد. بدتر از شلوغی و لشکر سلفی‌بگیران، بچه بود که از در و دیوار موزه بالا می‌رفت. همان گالری دو برگشتم و یکی که به‌نظر مسئول راهنمایان می‌آمد را گرفتم به اعتراض که هیچ‌وقت تابلوها را این‌قدر بی‌دفاع ندیده‌ام، چرا تذکر و مراقبتی در کار نیست. (دقیقن همین کلمه «بی‌دفاع» را گفتم، همین‌قدر کتابی و نچسب ولی همین‌قدر هم جان کلام). مجبور نبودم برمی‌گشتم. ولی برنگشتم. حرص خوردم و حتا بغض‌ قورت دادم و توی نور زیاد و خیلی خیلی زشت و نامربوط کار دیدم و به رویای همیشه‌ام فکر کردم که کاش یک‌بار فقط برای یک‌هفته هم که شده موزه را بی‌نمایش کاری و صرفن برای نمایش معماری‌ و پیچ‌در‌پیچی و سکوت و نور و تاريكى و در و دیوارش بگذارند به تماشا؛ بی‌خط‌ قرمز داشته ‌و نداشته و رعایت‌کرده ‌یا‌ نکرده. (از آرزوهای دور و دراز بزرگ‌ام.)
چند روز اول فروردین ک هنوز ایران بود و هر جا رفتیم اغلب موزه‌ها بسته. شانس آورده بودیم که کارهای کیارستمی و لوور را قبل از عید دیده بودیم و به آن صف طولانی عید دچار نشدیم. گلستان و دربند و بازار و فلان را هم که قبل‌تر. دو روز اول عید اما موزه مقدم و جواهرات؛ بسته. کافه‌های پاتوق هم. املت سرهنگ‌سخایی حتا کرکره‌ها کشیده. از عجایب این شهر هم یکی غذای گیاهی است که کلن در این شهر تعطیل. خوبی‌ ک ولی این که آدم گشتن بی‌هدف است. گم شدیم پس.
قرار بود امسال هر طور شده، حتا تنها سال‌تحویل بروم پالنگان و بعدش هم تنگی‌سر. الف که گذاشته بود رفته بود سفر طولانی و ما را ول کرده بود بی‌صاحب. تولدش را که تبریک گفتم و لوکیشن که فرستاد یک‌جایی بود میان هند و بنگلادش. نمی‌دانم ک اگر نبود تنها می‌رفتم یا نه. سال تحویل تنهایی رفتن می‌توانست چالش سال تازه‌ام باشد. ک ولی بود و بعد از گشتن‌های یزد، روزهای آخر سفرش باز تهران. این سالی یک‌ماه سفر تنهایی‌اش مدام روی مغزم راه می‌رود. برای بحران چهل‌سالگی‌اش انقلاب کرده، اصل کاری‌اش مهاجرت از شهرش به شهرى کوچک، یکی دیگر هم همین سفر طولانی سالیانه به عجیب‌ترین جاها. به اقرار ویزاهای پاسپورتش، و مدل ایران آمدنش که یک‌وقت‌ها پیغام می‌داد اردبیل‌ام، یا قم، یا چه. وسط بحران سن و از دست دادن‌های ریز و درشت‌ تمام‌نشدنی‌ام دیدن ک غنیمت بود. آن‌هم برای من که دوست‌های خیلی خیلی نزدیکم را حالا دیگر نمی‌بینم، یا دیگر حرفی نداریم بزنیم از فاصله‌ی چند سال نوری. دورترها را هم هر کدام یک‌دلیلی پیدا کرده‌ام برای ندیدن‌شان. و قانون تازه‌ی من‌درآوردی‌ام؛ دوستی با غریبه‌ها. آن‌ها که ذهن‌شان از من دورتر است، یا دلیل آشنایی و نزدیکی‌ باهاشان هیچ‌رقم ربطی به من قبل ندارد. درست مثل ک. 
امروز چندتایی عکس فرستاده بود. فرش ایرانی‌اش را پهن کرده بود وسط خانه‌ی کوچکش و عکس پشت عکس از خانه. با ذوق. مدام به آن‌همه تغییر عجیب‌وغریب در سبک‌زندگی‌اش بعد از چهل‌سالگی حسودی می‌کنم و حالا خیلی بیش‌تر به رویای این چندماهه‌ام فکر می‌کنم. دیدن ک ولی واجب بود برایم. با آن سفرهای دور و درازش، با آن‌همه قوانین ریز و درشت. کنجکاوی بی‌حد و حصرش. ور چپ بی‌ادا و اصول و بی‌ادعا و بی‌شباهتش به نمونه‌های وطنی. انرژی تمام‌نشدنی‌اش برای تمام روز پیاده راه‌ رفتن. دقت بی‌پایانش به جزییات. و یک خصلت‌ خیلی عجیب دیگرش؛ آدمی که چسبیده به فرانسه و هنوز پاریس را ندیده. (چقدر شبیه اغلب ما و خودم!) با همه‌ی اصرار و تاکیدش بر مزایای سفر تنهایی، روزى که بلوار کشاورز را می‌گشتیم و جوانه‌ی تازه‌ی برگ‌ها را تماشا می‌کردیم و باد موافق بود و ک داشت از هشت کلمه‌ای می‌گفت که در زبانش هست برای انواع باد، و من که قبلش یک منبر رفته بودم درباره‌ی افغانستان و مهاجرين و ور طبقه‌‌بندى شده‌‌ى حتمن ناپیدای درونم و این‌که خودم را نمی‌فهمم چرا تا حالا نرفته‌ام، یک‌دفعه رو کرد به من كه «اسفند سال بعد بیا با هم برویم افغانستان و پاکستان. هان؟»

Oct 23, 2017

#من_هم

با همه‌‌ى صراحت و رک‌گویی همیشه‌ام، من هم ولی سکوت کردم. لابد خیال کردم هیچ‌کس حرف من را باور نمی‌کند. در واقع همین هم بود. و هست. کی باور می‌کرد (می‌کند) آن آدم مثلن صادق، مردم‌دار، طرفدار حقوق اقلیت و سینه‌چاک عدالت هم یک عوضی باشد؟

Sep 22, 2017

لطفن پاییز نیاید

بیش‌تر از هر وقت دیگری برای این‌جا می‌نویسم و بیش‌تر از هر وقت دیگری این‌جا نمی‌گذارم. خسته‌ام و دلم یک وبلاگ می‌خواهد با نام و نشانی که واقعی نیست. درست مثل خیلی قدیم‌ها.