Dec 14, 2012

گالری آران


گالری آران خود مانندِ یک شیء، دیدنی‌ست. بنا؛ در هر چرخیدنی و با هر روی‌گرداندنی در گوشِ بیننده نجوا می‌کند که «مرا تماشا کن». آران فضایِ بازیگوشی‌‌ست که بیننده را به دنبالِ خود می‌دوانَد؛ برایِ‌ سَرک کشیدن به پشتِ دیواری، پنهان شدن در کُنجی، کشفِ گوشه‌ای یا نگاه کردن به آن‌سویِ پنجره‌ای.
تماشایِ هرباره‌ی «ساختمان»ِ گالریِ آران،‌ فارغ از آن‌که به دیوارهایش چه تابلویی آویزان باشد یا چه چیدمانی در آن به تماشا گذاشته شده باشد این پرسش را به همراه دارد که آیا جلوه‌گریِ معمارانه‌یِ‌ گالری در تناقض با کارکرد تعریفی آن نیست؟ اصلا آیا این تعریف درست است که گالری مکانی برایِ‌ به تماشا گذاشتنِ‌ چیزهاست، آن‌هم وقتی بنا، بیش‌تر از تابلوهای نقاشی و عکس‌ها و هر «چیز»ِ دیگری دیده می‌شود. و آیا می‌توان از فضایی سخن گفت که ساخته شده‌ است تا چیزِ دیگری را به نمایش بگذارد؟ و آیا بنا می‌تواند (و باید بتواند؟) خود یک «هیچ» باشد برایِ‌ چیزِ‌ دیگری که قرار است «همه چیز» باشد؟ آن‌هم وقتی خودِ «ساختمان»، نگاه را از هر آن‌چه به تماشا گذاشته شده می‌گیرد و به خود معطوف می‌کند.

درباره‌ی چای


و چای را نُخُست بر خواستن است. پس از آن بر ظرف است و بر عطر. مزه از پی ‌می‌آید و تلخی، آخِر . هوا و همنشین نیز از پسِ اینان، روان.
و چای را در هر ظرفی مزه‌ای است و در هر هوایی طعمی. اما طعمِ چایِ لیوانْ معلومِ آفتابْ در درون به سرخی زده؛ توفیر دارد با چایِ فنجانْ بخارگرفته‌ی کنارِ پنجره‌ی سرما زده‌ی زمستانْ. پس ظرف اینجا واسط باشد میان تو و چای. مرهمین است که دست، کاسه کنی و فنجان با هر دو دست گیری و داغی‌اش به درون کشی تا که مظروف را نُخُست بر تن نشانی.
و این هنوز پیش از نوشیدنِ چای باشد....
سی‌ و یک تیر نود و یک

کتاب‌سوزان


همه‌ی سعی تروفو در روایتِ کتاب‌سوزان‌اش؛ لابد این‌است که از مُجرم‌بودنِ کتاب،به‌مثابهِ یک شخصیت بگوید. بی‌خود هم نیست که آخرِ داستان؛ برای هر کتاب، تَنی برمی‌گزیند تا کلمه‌ها به ‌زبان آیند.و برای همین‌ هم‌ هست که مجازاتِ کتاب، سوزانده شدن است. پاداشی برای دانایی؛ به‌شیوه‌ی قرونِ وسطایی.
حالا این روزها؛ که کاغذ گران می‌شود و بعدتر، کتاب؛ لابد. مدام حواس‌ام پیِ آن کتاب‌سوزان
ْ است که چه فرقی می‌کند که بسوزانی‌اش یا کنارش بگذاری، به‌اجبارِ گران بودن‌اش حتا. که حالا دمای سوختنِ کاغذ 451 فارنهایت باشد یا هر بَندش، آن‌قدر هزار تومان که می‌گویند؛ وقتی به خاطرِ صفرهای پشتِ جلدش، فاصله می‌گیرد و می‌شود یک چیزِ دورِ دور. ما هم که لابُد باید برویم به جای‌اش تلویزیون‌هایمان را روشن کنیم، مثلِ همان آدم‌های روایتِ تروفو.

بیست و نه شهریور نود و یک

در بابِ تماشایِ فیلم در سینما


یک: اول آن که منتظری؛ ردّ فیلم را گرفته‌ایی، برایِ روزها. به سینما رسیدن‌اش را پرس‌و‌جو کرده‌ای. قرار گذاشته‌ای با کسی یا کسانی. پیش‌تر؛ رفته‌ای و بلیت خریده‌ای برای روز و ساعتی معلوم. و وعده کرده‌ای برای همان وقت. پس مراحلی را گذرانده‌ای؛ قدم‌به‌قدم، وتماشای فیلم را انتظار کشیده‌ای در هر قدم، هم‌چون مناسکی.
و شاید فیلم را بهانه کرده‌ای برای دیدنِ کسی. یا برای تجربه‌ی لذتی؛ به همراهِِ کسانی. پس در روزِ مقرّر به مکانِ موعود رفته‌ای و در ساعتِ مشخص از درها عبور کرده‌ای و به نزدیکیِ پرده رسیده‌ای. پس نشسته‌ای؛ باز به انتظار تا تاریکی. و این تاریکی را خود
داستانی‌ست دگر...
دو: «تاریکی با تاریکی فرق دارد.» و تاریکیِ سالنِ سینما نیز با هر تاریکیِ دیگری؛ که تاریکی‌اش مثلِ تاریکیِ هیچ جایِ بسته‌ای نیست. که با اشتیاق است و انتظار. که بی‌ترس است و پُر‌راز و سرشار از هیجان.
و تاریکی سینما حجیم است و دربرگیرنده. که هم می‌ترسانَدَت و هم به آغوش ِ خودْ می‌خوانَدَت. پس پناه می‌گیری به تنِ پرده‌ی بزرگ. از تاریکیِ محیط ِ بر خودْ فرار می‌کنی و به تماشایِ تنها نورِ نشسته بر گوشه‌ی این‌همه سیاهی می‌نشینی. و این تماشا را؛ خود، داستانی دگر است...
سه: می‌نشینی بر صندلی؛ ثابت. و تکان نمی‌خوری و حرف نمی‌زنی و نمی‌خوری و نمی‌نوشی و تلفن جواب نمی‌دهی و دراز نمی‌کشی و مکث نمی‌کنی. و این‌ها همه به خاطرِ پرده‌ی بزرگِ پیشِ روست. پس تماشا می‌کنی، در سکوت و در تاریکی و در آن حال که به خود نزدیک‌تری و از دیگران دورتر. پس نگاه نمی‌کنی؛ مثلِ آن فیلم که در خانه می بینی بلکه «تماشا می‌کنی»  آنچه خود را به تمامی در پیشِ چشمانت؛ و نه فقط چشمانت، پیشِ همه‌ی تو قرار داده است.و این همان فرقِ میانِ پرده‌ی بزرگ سینماست و صفحه‌ی کوچکِ تلویزیون.
سه مرداد نود و یک

Dec 8, 2012

در بابِ قهوه

در آدابِ‌ خوردنِ‌ قهوه همان به که نُخست دست در گردنِ‌ فنجان همی‌آویزی و پیشِ روی آوری و بخارِ‌ آن بر چَشم نِهی و عطرِ‌ آن به درون ریزی. مترتّب است که بر این حال بمانی تا طاقت از کف بنهی و زبان به تلخی کشی و باز دست‌کشی و مزمزه کنی تا تلخی فرونشانی و عطش تازه کنی و باز به زبان کشی. نقل است که آن‌قدر نوشی تا تهِ فنجان نبینی، به هوایِ عطشی که فرو نمی‌نشانی.
هفده تیر نود و یک