Nov 8, 2013

مستأجر

صداها اضطراب‌‌آورند. هراس مى‌‌اندازند در دلِ آدم. پشتِ سرِ هر صدايى انتظارِ تذكرى‌‌ست براى سكوت. يا صداى ديگرى است براى هشدار؛ صداى ضربه‌‌اى به ديوار خانه، يا به كف و سقفِ حتا.
صداها از يک جاى فيلم كم مى‌‌شوند ولى. ترلكوفسكى همه‌‌ى سعى‌‌اش را مى‌‌كند تا صدايى نسازد و از ديوارهاى خانه صدايى بيرون نرود. پاى آدم‌‌ها را، دوستانش را از خانه مى‌‌بُرد. با دمپايى ابرى راه مى‌‌رود. وسیله‌ها را به‌سختی جابه‌جا می‌کند تا صدایی بلند نشود از خانه. حواسش حالا به كوچک‌‌‌‌‌‌ترينِ صداها هم هست. ترلكوفسكى صدا را بيرون مى‌‌كند از خانه. صدا از خانه مى‌‌رود. خانه حالا تنهاتر مى‌‌شود در آن بى‌‌صدايى. سكوت بيش‌‌تر شنيده مى‌‌شود. صداى سكوت اشياء خانه شنيده مى‌‌شود دیگر. حالا سكوت صدا دارد. ترس دارد. فرياد دارد. اضطراب دارد. هراس دارد. درد دارد حالا سكوتِ اين خانه.
خانه حالا تنهاست دیگر. نه آدمى مى‌‌آيد. نه صدايى مى‌‌رود. نه نورى پايش را توى خانه مى‌‌گذارد. حتا آن تنها پنجره‌‌ى دراز و باريک نور را به‌‌اندازه راهىِ اين خانه نمى‌‌كند. اصلن هیچ خانه‌ی دیگری مثل این خانه، این‌همه کم‌نور نیست. خانه ولی هنوز پر از صداست. صداى چک‌‌چکِ مدامِ شيرِ آب، سكوت خانه را بيش‌‌تر به رخ مى‌‌كشد. جلزوولزِ قابلمه یا قيژ‌‌قيژ درِ گنجه، جاى موسيقى‌‌يى است كه در خانه شنيده نمى‌‌شود. مهمانى و شادى هم كه ديگر جاى‌‌شان توى خانه نيست، موسيقى هم پس نيست ديگر. حالا قطره‌‌هاى آب ريتم دارند. حالا لولاى در آهنگ مى‌‌سازد. حالا صداها وزن دارند و ترس. صداها اما در ابتداى فيلم شنيده نمى‌‌شوند بس‌‌كه معمولى‌‌اند. بس‌‌كه روزمره‌‌اند. صداى حرف زدن آدم‌‌ها. هم‌همه‌ها. صداى ماشين‌‌ها. خنده‌‌ها. گريه‌‌ها. شلوغ‌‌كارى‌‌ها. صداها به گوش مى‌‌نشينند. صداها نه زيادى، بلندند. نه از زندگى هرروزه بيش‌‌تر يا عجيب‌‌ترند. جزئى از عادت‌‌هاى هميشگى‌‌اند انگار. هر چه اما ترلكوفسكى تنهاتر مى‌‌شود، صداها عجيب‌‌تر مى‌‌شوند، خلاصه‌‌تر مى‌‌شوند به چهارديوارى خانه. و مى‌‌شوند جزئی از آدم تنهايى كه صداى خودش را هم نمى‌‌شنود. حالا مى‌‌شوند صداهاى ريتم‌‌دارى كه حواسِ گوش را جمع مى‌‌كنند. كه ذهن را متوجه بودن‌‌شان مى‌‌كند. حالا، در غياب صداى ديگران، صداى سكوت شنيده مى‌‌شود. و صداهايى كه هميشه هستند اما گوش نمى‌‌شنودشان.
مستأجر فيلمِ صداهاست. فيلمِ دلهره از صداهاى معمولى. صداهاى هر روزه. مستأجر فيلمِ سكوت است. فيلمِ صداى اشياء. مستأجر فيلمى است براى شنيدن.

Nov 5, 2013

هنوز هم گاهی...

در تاریکی مطلقِ محله‌ی کودکی، راهِ کوچه تا خانه را می‌دویدم. مردی از میانه‌ی کوچه، پابه‌پایم دویده بود تا برسد به من. و من می‌دویدم تا برسم به یک جای امن که دور باشد از او. می‌دویدم با هراس و خیال می‌کردم در آن تاریکی که چشم، چشم را نمی‌دید چه‌طور مرا دیده بود آخر.
مرد اما نزدیک که شد، درست از کنارم گذشت و مرا ندید و رفت. دهانش از کنار گوشم گریخت و هرم نفس‌هایش ریخت روی پوست صورتم. اما مرا ندید و رفت. مرا که نفس‌هایم را حتا حبس کرده بودم، ندید و از خم کوچه گذشت و دور شد.
مرد درشت‌هیکل بود و چارشانه. بلندقد و آشفته‌موی. توی آن ظلمات ولی مویش را کجا دیده بودم. رنگِ لباسش که خاکستری بود و شلوارش که تیره بود و بی‌اتو و به تنش زار می‌زد را از کجا فهمیده بودم. موهای سفید مرد، در آن شبِ بی‌چراغ که معلوم نبود آخر.
تمامِ محله اما آن شب، سکوت بود. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. صدا نبود. برق نبود. نورِ شمعی حتا. تمامِ محله مه بود. سفید بود و محو. کسی نبود تا صدایم را بشنود وقتی که کمک خواسته بودم. وقتی از دست آن سایه‌ای که پابه‌پایم می‌آمد، گریخته بودم. سایه‌ی مردی که از میانه‌ی کوچه دیده بود مرا و پی‌ام آمده بود. سایه‌ای که من جایش گذاشته بودم. دیگر اما رسیده بودم به در خانه. در باز بود. داشتم پایم را می‌گذاشتم توی خانه. این‌جا ولی دیگر فهمیده بودم توی خوابم. که توی خواب هم می‌دانستم دیگر آن خانه زنده نیست. مالِ ما نیست. توی خانه چه می‌دیدم اما که هراس بی‌قرارم کرده بود. پایم چرا پس می‌کشید. تنم چرا به‌هوش می‌شد و جان به‌در می‌برد از خواب. پس چشم‌هایم چرا سفید می‌دیدند هنوز. بیدار شده بودم که. آن خانه‌ی بچگی و آن محله‌ی کودکی از زمانِ حال، دوباره رفته بودند که. دوباره شده بودند گذشته. چشم‌ها ولی چرا هنوز جا مانده بودند توی خواب و هنوز مه بود که ریخته بود توی نگاهم. مگر بیدار نشده بودم من.

Oct 19, 2013

گوش، چشم است

يک صندلى است فقط. دورتادور سفيدى ديوار است و خلوتى اتاق. صندلى كنار در است. در، باز است. صندلى رو به اتاق است. پشت به در. صدايى نيست. اتاق، نيمه‌‌روشن. چراغ‌‌ها، روى ديوار. نورها، سوزنى. از هم مى‌‌گذرند نورها. پخش مى‌‌شوند روى زمين. به صندلى نمى‌‌رسند ولى. صندلى دور است؛ از اتاق. از نور. از صداهاى آن بيرون هم.
گوش تيز است به صداهاى بيرون. به پشتِ سر. به خنده‌‌ها. به حرف‌‌ها. به سكوت‌‌ها حتا. به شكل صورت‌‌ها؛ وقتِ نگاه‌‌ها. وقتِ گوش دادن‌‌ها. وقتِ دقيق شدن‌‌ها. وقتِ راه‌‌رفتن‌‌ها. وقتِ نزديك شدن‌‌ها.

Sep 14, 2013

با آخرین خیال‌هایم

نشسته بوديم سر يک ميز. روبه‌‌روى من لوئيس بونوئل بود و يك آدم ديگرى كه در خواب بيش‌‌تر مى‌‌شناختمش تا در بيدارى. يک جايى بوديم مثل اين خانه‌‌ها كه يک زن سن‌‌وسال‌‌دارِ حرّاف مى‌‌چرخاندش. يک خانه‌‌ى آرام تو يک‌ جاى پرتى كه هيچ صدايی حتا از دوروبرش نمی‌آمد. خانه‌‌اى خلوت، با چند اتاق در طبقه‌‌ى بالا و چند ميز اين‌‌جا، طبقه‌‌ى پايين، براى نشستن و گفتن. و براى شام، صبحانه و ميان‌‌وعده‌‌ى روزانه.
من روى‌‌ام به پنجره بود. و روى‌‌ام به هر دوى آن‌‌ها. بونوئل داشت با آب‌‌وتاب حرف مى‌‌زد. سرزنده و باشور، داشت تعريف مى‌‌كرد از يک چيزهايى كه هيچ ربطى به‌هم نداشتند انگار. مدام از يک قصه مى‌‌پريد به يک قصه‌‌ى ديگر. راست‌‌ودروغ حرف‌‌هايش، توى خواب هم معلوم نبود. دست‌‌هاى بزرگش را وقت حرف زدن توى هوا تكان مى‌‌داد و نگاهش را مى‌‌دوخت توى چشم‌‌هاى آدم. آن‌‌قدر كه راه فرار نداشته باشد آدم و نتواند جز شنيدن، جز نگاه‌‌كردنِ توى چشم‌‌هايش كار ديگرى كند؛ حتا خوردن آن نيم‌‌چاشتى كه روى ميز بود.

Aug 29, 2013

چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ششمین روزِ ماه بود آن روز هم. چهارشنبه ولی نبود آن روز. شبِ قبلش خواب به چشمم نیامده بود. صبح هم که دیر شده بود دیگر. دم‌دمای صبح بود که تازه خوابم برده بود. همه‌ی روز اما حواسم جای دیگری بود. انگار حواسم را جا گذاشته بودم توی خانه. پیش کتابی که داشتم می‌خواندم. یا پیش کلمه‌هایی که نگفته بودم. پیش سکوتی که گریبانم را گرفته بود.
همه‌ی روز اما دلم یک جای دنج خواسته بود تا آن بغضِ نشسته‌ بر گلو را فرونخورم آن‌قدر. آخرهای روز غم‌باد گرفته بودم دیگر. وقتِ برگشتن به خانه، آن‌قدر حواسم پیشِ کلمه‌ها بود که دیگر چیزی حواسم را پرت نکرد. نه شاخ و برگِ درخت‌ها. نه نسیمی که لابه‌لای برگ‌ها پیچیده بود. نه حتا نورِ آن وقتِ عصر که دیگر رنگ و بویی هم از خورشید نداشت.
چند بار شد ولی که ماه تازه شد و ششمین روزش آمد و بی‌صدا گذشت و رفت. که هر بار خورشید آمد تا پشتِ پنجره و دستش را رساند به شیشه، اما توی خانه نیامد. چند بار؟ چه‌قدر طول کشید تا دوباره خیال راهِ خودش را پیدا کند و بیاید توی خانه راه برود. که دوباره توی خواب و بیداری خودش را نشان دهد. چه‌قدر طول کشید تا روزها بگذرد و یک روزِ ششمی برسد که فرق داشته باشد با همه‌ی ششمین روزهایی که گذشت. که دیگر غایب باشد آن روزِ دورِ مهیب که سخت گذشت هر لحظه‌اش. چه‌قدر طول کشید تا برسد ماه و روز و وقتی که شبیه آن روز نباشد و خودش یک روزِ تازه باشد و صبح‌های زودش باد بپیچد توی پنجره‌ی تاکسی. که باد بیاید بنشیند روی پوست و یادِ آدم بیاورد که دارد می‌آید آن فصلی که درخت‌هایش جانِ آدم را تازه می‌کنند.

Aug 20, 2013

لذت متن

نشسته‌ای گوشه‌ای از خانه که شکلِ خواندن است. تکیه داده‌ای. به صندلی یا مبلی. یا کنجی از زمین را پیدا کرده‌ای و جاگیر شده‌ای. دراز نکشیده‌ای. لم نداده‌ای. کتاب را با هر دو دست گرفته‌ای. یا گذاشته‌ای روی میزی، یا روی پاهایت. کتاب را اما به‌اندازه باز کرده‌ای. حواست به شیرازه‌اش هست، به چسبش که وا نرود، که کتاب ورق‌ورق نشود. به چیز دیگری اما حواست نیست. گوشت را به شنیدنِ صدای متن تیز کرده‌ای. به شنیدن سکوتِ لابه‌لای کلمه‌ها هم.

کتاب را می‌گذاری پیشِ‌ رو. می‌خوانی. با همه‌ی تمرکز. صدای دیگری نیست. همه‌ی صداها را خاموش کرده‌ای. سکوت را صدا کرده‌ای. دمای هوای خانه را تنظیم کرده‌ای، جوری‌که نه سرد باشد نه گرم. گذاشته‌ای روی یک خنکیِ مطبوع. نور را اما اول از همه اندازه کرده‌ای. ریخته‌ای آن را روی کتاب. روی کلمه‌ها، روی جمله‌ها. چراغ‌های کوچکِ روی زمین را هم روشن کرده‌ای تا نور راه نرود روی چیز دیگری. که دور نشود و برود جای دیگری. که بماند روی دست‌های تو و کتابِ پیشِ رو.


خواب را، خستگی را دور کرده‌ای. هیجان را بیدار کرده‌ای. اشتیاق را برانگیخته‌ای. اشتیاق را از همان وقتِ راه رفتنِ انگشت‌ها روی عطفِ کتاب‌های توی قفسه در خودت دیده‌ای. همان اشتیاق که این کتاب را از کتاب‌های کناری جدا کرده. همان که بین همه‌شان این یکی را دیده. همانی که صدایت کرده. که تو را پای کلمه‌هایش نشانده.

مدادت را تیز تراشیده‌ای. توی دستت سفت گرفته‌ای. تراش را هم گذاشته‌ای جلوی چشمت. بعد شروع کرده‌ای به خواندن. چند خط اول را تند خوانده‌ای. لحن را توی همان خط‌به‌خط اول شنیده‌ای. پشتِ سرِ کلمه‌ها دویده‌ای. دنبالِ نقطه‌ها گشته‌ای، دنبال ویرگول‌ها هم. جای‌شان را توی متن پیدا کرده‌ای. از یک‌جا به بعد حاشیه‌نوشتن را هم شروع کرده‌ای. مدادِ دستت را مدام تراشیده‌ای. با نوک تیزش، قلّاب انداخته‌ای به کلمه‌ای، بیرونش کشیده‌ای. آن را گذاشته‌ای روی سفیدیِ دورتادورِ متن. کلمه‌ای  که اشاره است به چیزی. گاهی هم خودش یک شروع است. شروع یک نوشته‌ای، جمله‌ای، به‌یاد سپردنی حتا.

متن را آجربه‌‌آجر دیده‌ای. کالبدش هم انگار آشکار است این متن. با رگ و پی. خود تمامش فقط نیست، جزء و کلّش جداست انگار. متن دارد در هر گوشه‌اش خودش را عیان می‌کند برایت. به رخ می‌کشد. در هر گوشه‌اش یک راهی را باز گذاشته این متن تا تو پیدایش کنی، تا سرک بکشی توی پَس‌وپشت‌اش. لذت کشف این راه‌ها، تماشای همین کالبدِ به‌تمامی آشکار، همین نادیدنی‌ها اما آن‌قدر زیاد می‌شود گاهی که دلت می‌خواهد بلند بخوانی‌اش. از نو. برای خودت. برای دیگران. که شریک شوی مزّه‌اش را با دیگری. شریک با آن‌که متن را می‌فهمد. که می‌شناسدش.

کمی که پیش می‌روی اما متن یک روی دیگرش را هم نشانت می‌دهد. که تازه دستت می‌آید خواندنش آسان هم نیست. که سخت است این متن. آن‌قدر که گاهی بَرت می‌گرداند تا چند خط آخر را دوباره بخوانی. تو اما نهیب می‌زنی به خودت که لابد حواست به‌اندازه جمع نبوده. پس دوباره می‌خوانی. روی کلمه‌ها مکث می‌کنی. روی نقطه‌ها می‌ایستی. ویرگول‌ها را دنبال می‌کنی. ربط هر جمله را به جمله‌ی قبل درمی‌آوری. ردّ کلمه‌های مرتبط در متن را می‌گیری؛ از چند صفحه قبل‌تر تا چند صفحه بعدتر. گاهی اما نمی‌توانی. متن توی دستت نیست. کم می‌آوری گاهی. خیال می‌کنی متن ذهنت را به بازی گرفته. قانون بازی‌اش را ولی نمی‌شناسی. کلافه که می‌شوی خیال می‌کنی شاید وقتِ خواندنِ این متن، حالا نبوده اصلن. لابد باید کتاب دیگری دستت می‌گرفتی. خیال می‌کنی ابهام متن برایت زیاد است. که دیگر قدّت نمی‌رسد به این‌همه معنای در ابهام‌پیچیده‌.

متن را می‌گذاری کنار. که نخوانی. که ندانی. نمی‌توانی اما. باز می‌روی سراغش. دل می‌دهی به سختی‌هایش. به حرف‌حرف کلمه‌هایش. به نقطه‌ها و ویرگول‌هایش. به سفیدی خالی بین کلمه‌هایش. به حاشیه‌ی سفید دورِ کاغذ. دل می‌سپاری به پیچیدگی‌هایش حتا.

پی‌نوشت: عنوان نام کتابی است از رولان بارت، ترجمه‌ی پیام یزدان‌جو.

Aug 9, 2013

خانه‌ای روی خواب

خواب می‌بینم خانه‌ای را که در بیداری نمی‌شناسم، آب برداشته. پیشِ چشمِ خودم، جایی آب باز ماند و به‌چشم برهم‌زدنی، آب سقفی شد بالای سرم؛ بالای سرمان. چشم‌هایم هر دو زیرِ آب باز بودند و محو می‌دیدند همه جا را اما از آب نمی‌ترسیدند. از این آبی که نفس‌مان را هم به شماره نینداخته بود. حرکت‌مان را حتا کند نکرده بود. فقط در برمان گرفته بود. این را اما همه‌مان می‌دانستیم انگار که این آب دارد ما را بی‌درد می‌بَرد به یک جای دیگر. بی‌نفس‌تنگی. بی‌دلهره. بی‌افسوس. بی‌عذاب حتا.

ما ولی بچه‌ی کوچکی را که نمی‌شناختیم، روی دست‌های‌ِ بیرون از آب‌مان گرفته بودیم تا بتواند نفس بکشد. و دست‌به‌دستش می‌کردیم با همان دست‌هایی که توی آب نبودند. تا بچه از آن اتاقِ پُر آب، از آن خانه‌ی غرق در آب بتواند برود بیرون. می‌‌خواستیم بچه زنده بماند حتمن. امیدمان به زنده بودنش بود انگار. به نجات دادنش. به بیرون بودنش از آن آب که سهمگین نبود اما داشت ما را می‌بُرد به یک جای دور. آخر هم دست‌های‌ ما آن بچه را دور کرد از خانه و بُرد جایی که دور از ما بود و دیگر آبی زیرِ پایش نبود.

Jun 24, 2013

نوشتن و دیگر هیچ

خانه بنا می‌شود که پناهِ آدمی باشد و دیوارهایش فاصله بیندازد با صدا و سرما و گرما و تاریکی و ماشین‌ها و آدم‌ها و بشود یک‌جایِ آرام که برای آدمی آسودگی می‌آورد.
جهانِ کوچکِ آدم‌ها اما میانِ‌ این دیوارها و زیرِ سقفِ همین خانه‌ ساخته می‌شود. جهانی موازی با جهانِ آن بیرون، که گاهی حتا یک تکّه از خیالِ آدمی‌ست؛ خیالی که جان گرفته و نامش شده خانه. هر خانه را اما رویدادهایش یک‌بارِ دیگر می‌سازند؛ که اگر بارِ اول با آجر و آهن ساخته شده، بارِ‌ دوم با آن‌چه جهانِ آدم‌های آن خانه را می‌سازد، بنا می‌شود. رویدادهایی که در هر خانه‌ با خانه‌ی دیگر فرق دارند، که دیدن، خواندن، نوشتن، گوش دادن، دورِ هم نشستن، پختنِ غذا، خوردن، ... هیچ‌کدام در هیچ خانه‌ای یکی نیست و باید به جهانِ خانه نگاه کرد تا فهمید چه رویدادی در آن خانه مهم‌تر است و کدام رویداد است که برایش خیال بافته شده، نقشه کشیده شده و کدام‌شان، رازِ‌ آن خانه است.
رویدادهای یک خانه اما می‌توانند انجام دادنِ کاری نباشند و صرفن یک آغاز باشند برای یک رویداد. می‌توانند یک شیء باشند که دستِ یکی از حواس را می‌گیرند و می‌برَند برای دیدن، شنیدن، لمس کردن حتا؛ مثلِ یک تاقچه که به دیوار کوبیده شده، یک گلیمِ افتاده رویِ زمین، یک ترمه‌ی پهن شده رویِ میز، یک گل‌دانِ جا داده شده در گوشه‌ای...
در بخشی از کتابِ خاطراتِ زمستان، خانه‌ها زندگی پل استر را فصل‌بندی می‌کنند. بیست‌ویک خانه، بیست‌و‌يک فصل که شصت‌وچهار سال از زندگی استر را می‌سازند؛ از کودکی تاکنون. استر در یک‌جایی از این کتابِ خودزندگی‌نامه‌نوشت شروع می‌کند خانه‌هایش را یکی‌یکی به‌یاد می‌آورَد و مهم‌ترین رویدادهای آن‌ها را پیشِ چشمِ خواننده می‌گذارد و قصه‌ی هر کدام از خانه‌ها را تعریف می‌کند و خودی را روایت‌ می‌کند که در این خانه‌ها زندگی کرده، نوشته، ترجمه کرده، عاشق شده، جدا شده، بی‌پول شده، داغ‌دارِ رفتگانش شده،... که روزها را گذرانده، عمر را طی کرده و حالا نشسته برای دوست‌دارانش از همه‌ی این‌ روزها و ماه‌ها نوشته.
برای استر هر خانه با نشانی، شهر، خیابان، پلاک، نمای ساختمان، مصالح خانه، رنگِ نما، رنگِ در، تعداد اتاق‌ها، طبقه، سبک معماری، یا حتا سالِ‌ ساختِ خانه از خانه‌های دیگر جدا می‌شود. همه‌ی آن بیست‌ویک خانه را شماره می‌گذارد و به‌ترتیب از هر کدام می‌گوید. از رویدادهای آن‌ها و از اشیائی که به خانه‌ها جان می‌دهند؛ مثلن پای میزِ تحریر از خانه‌ی ششم به زندگی‌اش باز می‌شود؛ آن‌هم در اولین اتاقِ مستقلی که استر در یک خوابگاه داشته یا از خانه‌ی هفتم صاحبِ اتاقِ کار می‌شود. آشپزخانه‌ها هم از همین خانه پیدا می‌شوند و توجه استر را به خود جلب می‌کنند با این معیار که آیا جای یک میز را دارد و می‌شود لَختی در آن نشست؟
در خانه‌ی هشتم سروکلّه‌ی نور هم پیدا می‌شود. از این‌جا به بعد حواسِ استر به روشنایی و تاریکی خانه‌ها هم هست. به این‌که آیا فضاها همه پنجره داشته‌اند و نور راهش را به خانه پیدا می‌کرده یا خانه را تاریکی در برمی‌گرفته؟
خانه‌ی یازدهم؛ خانه‌ای در طبقه‌ی آخرِ یک خانه‌ی شش‌طبقه در پاریس، خانه‌ای که با چشم‌اندازهایش توصیف می‌شود. استر هر آن‌چه را که از آن پنجره می‌دیده، به یاد سپرده و حالا بعد از این‌همه وقت، ریز‌به‌ریز از همه‌ی رویدادهای پشتِ پنجره می‌گوید. پنجره‌ی خانه‌ای که بسیار کوچک است اما میز تحریر در آن خوش نشسته و پنجره‌اش آغازِ یک رویداد است؛ رویدادِ نگاه‌ کردن.
 رویدادِ خانه‌ی سیزدهم بوی اسطقدوس و آویشنِ است که خوب به خاطر سپرده، هم‌راه با بادی که می‌وزیده و عطرِ هوا را بیش‌تر هم پخش می‌کرده.
خانه‌ی چهاردهم؛ با تراسی که مساحتی بیش‌تر از خانه داشته و از آن می‌توانسته رودخانه‌ را ببیند، همین خانه است که یک‌بار عقابی راهش را گم کرده و آمده روی بام خانه نشسته.
خانه‌ی نوزدهم اما خانه‌ی کاملِ دوطبقه‌ای است که همین دو طبقه بودن، فضایی دور اما نزدیکِ به دیگران را برایش می‌ساخته و فاصله را یک‌جور دیگری تعریف می‌کرده؛ زنش در اتاقی از طبقه‌ی بالا و خودش در اتاقی از طبقه‌ی پایین کار می‌کرده‌اند، در دو نقطه از ارتفاع می‌نشسته‌اند و مشغول می‌شده‌اند به کار کردن؛ به نوشتن. برای پنج سال.
خانه‌ی بیستم اما دو خانه‌ هم به‌پیوست دارد، دو خانه‌ی متمّم؛ یک استودیوی یک اتاقه که چند تا بلوک آن‌طرف‌تر از خانه است و اتاقِ کار استر می‌شود و یک خانه‌ی تابستانی در بیرون از شهر.
در همه‌ی این‌ خانه‌ها، استر دوره‌ی سنیِ خودش را، احوالاتش را، بودن‌هایش را، نوشتن‌ها و ننوشتن‌هایش را سنجاق می‌کند به شکلِ خانه، به اتاق‌هایش، به آشپزخانه، به میزِ تحریر، به کتاب‌خانه، به پنجره، به محلّه، به خیابان و شهر، تا برسد به آخرین خانه؛ خانه‌ی بیست‌ویکم، خانه‌ای که بالاخره دیوارهایش آن‌قدر طولانی‌اند که کافی‌ باشند برای جا دادنِ همه‌ی کتاب‌ها، با آشپزخانه‌ای آن‌قدر بزرگ که بشود در آن نفس کشید. خانه‌ای با سهمِ هجده‌ساله از زندگی آقای نویسنده؛ «این‌خانه‌ای‌ست که در آن زندگی می‌کنی و می‌خواهی آن‌قدر در آن بمانی که دیگر نتوانی به پای خود از پلّه‌ها بالا و پایین بروی، تا وقتی جسدت را بیرون ببرند و در گورت بگذارند.»

پ.ن. خاطراتِ زمستان، پل استر، خجسته کیهان، نشر افق

Jun 4, 2013

خانه‌ای از آنِ دیگری

«برف روی کاج‌ها» شاید قصه‌ی زنی‌ست که از زندگیِ خودش غایب است. زنی که روز و شبش یکنواخت  و پر از تکرار است و فردایِ ‌او با امروزش فرقی ندارد و گاهی هیچ اتفاقی هم برایش نمی‌افتد. روزها پشتِ‌سرِهم می‌آیند و می‌روند و فقط گلدانی جابه‌جا می‌شود، باغچه‌ای از سرما محافظت می‌شود، تشکچه‌های صندلی‌های حیاط از باران دور می‌شوند، خرید خانه‌ای به آشپزخانه بُرده می‌شود، اما اتفاقی نمی‌افتد. زن فقط در نشیمنِ خانه می‌چرخد،(و نه حتا در آشپزخانه یا اتاق‌ها) و گاهی در سکوت روز را به شب می‌رسانَد. سکوتی که حتا به تنِ‌ این زنْ و به صورتش نیز نشسته است.
شاه‌نشینِ این خانه اما کلاسِ پیانوست، جایی از خانه که پر از نور است و رو به پنجره‌ی سرتاسریِ حیاط، آن‌هم در خانه‌ای که به نظر می‌رسد به‌تمامی از آنِ زن است. بچه‌ای که نیست. مرد هم که سرش گرمِ کار است و آن‌قدر هم شب‌ها دیر به خانه برمی‌گردد که زنِ خواب‌آلوده حتا نمی‌تواند پابه‌پای‌اش برای خوردنِ شام بیدار بماند.
در قاب‌های سیاه‌وسفیدِ ‌فیلم اما رنگی از وسیله‌ای، نوری از آفتابی یا جلوه‌ای از گلدان و باغچه‌ای حتا  دیده نمی‌شود تا جرقّه‌ای باشد بر سکونِ زندگیِ این زن؛ زنی که صبح تا شبش را در نشیمنِ خانه و با همین وسیله‌ها و باغچه‌اش می‌گذرانَد، و خیال می‌کند می‌پوسد اگر برای همان پیاده‌روی روزانه هم بیرون نرود. پس انگار خانه برایش آن‌قدرها هم امن نیست، و گاهی حتا از آن فرار می‌کند.
سهمِ زن اما از خانه چیست؟ آن هم این خانه‌ی خالی که انگار فقط خودش در آن زندگی می‌کند و سایه‌ی حضور کسی هم در آن نیست. با این‌حال تنها جایی از خانه که مالِ زن است انگار کنار همین پیانوست. اما این‌جا هم برای اویِ تنها نیست. اتاقِ کارِ اوست؛ جایی که پول درمی‌آورَد. شاید همان پانصد پوندْ درآمدِ سالیانه‌ای که ویرجینیا وولف از آن حرف می‌زند از همین پیانو درمی‌آید. همان پولی که وولف می‌گوید هر زنی باید داشته باشد تا بتواند بنویسد؛ یا همین که زندگی‌اش را بچرخانَد. اما اتاقی که مال زن باشد در این خانه‌ی سوت‌وکور نیست. جایی که زن خودش را، تنهایی‌اش را، خلوت‌اش را، ذهن‌‌اش را، دل‌اش را در آن پهن کند. که قفلی هم بر درش داشته باشد. اتاقی که شاید آن‌همه پنجره هم به بیرون نداشته باشد. و از بالکنِ خانه‌ی روبه‌رو معلوم نباشد و تا تهِ خانه‌اش همیشه پیدا نباشد. یک اتاق که امن باشد و ساکت باشد و مزاحمی هم نداشته باشد.
آخر قصه اما معلوم نمی‌شود که آیا زن اتاقش را پیدا کرده؟ که آیا حالا گوشه‌ی این خانه، اتاقی هست که از آنِ‌ خودِ این زن باشد؟ زنی که حالا راهِ تازه‌ای را هم پیموده، که تجربه‌ی تازه‌ای را هم از سرگذرانده، آیا اکنون اتاقی از آنِ خود دارد؟


پ.ن: روح نوشته  از کتاب: «اتاقی از آنِ خود»- ویرجینیا وولف- صفورا نوربخش-انتشارات نیلوفر

Mar 4, 2013

استانبول

شهر از تو دور نیست. فاصله‌ای هم در کار نیست. استانبول نزدیک به تو ایستاده است. هنوز یک روز از دیدنش نگذشته که خیال می‌کنی روزهاست که با تو آشناست. شهر با تو دوست می‌شود؛ خیلی زود. اصلن شهر هم‌قدّ توست انگار. کنارت راه می‌آید، حتا می‌توانی نگاهش کنی؛ چشم در چشم. کنارش می‌توانی خودت باشی، می‌توانی همه‌چی‌تمام نباشی حتا؛ که هر جور خواستی بپوشی، هر جا که خواستی بروی؛ هر وقت هم.  شهر اتوریته ندارد. برنامه دستت نمی‌دهد؛ که این موزه را ببین، آن کاخ را، که آن گورستان را فراموش نکن. شهر به‌ تو امر نمی‌کند. می‌توانی ساعت‌ها توی بازارهای قدیمی‌اش بچرخی و دیده نشوی. توی کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر راه بروی و گم باشی. غریبه اما نباشی؛ بس که شهر تو را در خودش راه می‌دهد. بس که در بَرت می‌گیرد.
استانبول با دیدنی‌های‌اش به‌ تو هجوم نمی‌آورد اما گوشه‌گوشه‌اش را به تماشا می‌گذارد. خودش را به رُخ نمی‌کشد. گذشته‌ی پرافتخارش را هم علم نمی‌کند. اما حسرتِ‌ کشفِ کوچه‌‌به‌کوچه، خانه‌به‌خانه‌اش را برایت می‌آورد؛ که سَرک بکشی توی هر پَستو  و محله‌ا‌ش.   
استانبول اما محزون هم هست. از دلِ‌ آن همه مسجد و از کفِ سنگ‌فرشِ خیابان‌های‌اش حُزنی سربلند می‌کند که غریبه نیست. از جنس روزمرّه اما نیست. حُزنی که از کنار رودخانه‌ی جاری در شهر شروع می‌شود و تا پنجره‌ی همه‌ی خانه‌ها راه پیدا می‌کند.
استانبول اما عاشق است. شهری که دستِ محبوب را می‌گیرد و به جشنِ‌بی‌کرانی مهمانش می‌کند.

زمانِ اجرا: هشتِ‌ صبح

توی خوابم یه نشونی دستمه؛ ساعتْ هفتِ‌ صبحه؛ هوا گرگ‌ومیشه هنوز، توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها دنبالِ یه خونه می‌گردم. دستِ‌ آخر می‌رسم به یه خونه‌ی دوطبقه‌ی قدیمی با آجر بهمنی. زود رسیدم. رویِ کاغذِ دستم نوشته «زمانِ‌ اجرا: هشتِ‌ صبح». زنگ در را می‌زنم. نگار جواهریان؛ خواب‌آلود در را باز می‌کنه و نمایش انگار از همین‌جا شروع می‌شه. با همون خمیازه و لباسی که لباسِ‌ صحنه نیست چند تا سؤال ازم می‌پرسه؛ من هم جواب می‌دم. یکی‌دو بازیگرِ دیگه هم می‌آیند. شبِ قبل، این‌جا مونده بودند تا با صدایِ‌ زنگِ درِ بیدارشوند و در را خودشون بازکنند. من اما باید بشینم یه گوشه منتظر تا تماشاگرها یکی‌یکی برسند، یه صندلی پیدامی‌کنم و می‌شینم به تماشایِ صحنه‌ای که خالی نیست اما هنوز اَکْتی هم نداره. دو‌سه نفرِ دیگه هم می‌رسند. من از انتظار کلافه می‌شم اما؛ سخت‌ترین کارِ دنیاست این انتظار. بلندمی‌شم و می‌گم که می‌رم کمی راه‌ برم و تا ساعتِ هشت برمی‌گردم. درِ خونه را که باز می‌کنم اما می‌بینم صبح اومده تا پشتِ درِ خونه و توی کوچه.
پ.ن. فکر کنم همه‌ش تقصیرِ‌ امیر رضا کوهستانی باشه که ذهنیتِ‌ آدم را نه فقط درباره‌ی مکان؛ که حتا درباره‌ی زمانِ‌ نمایش هم تغییر داد. انگار که دیگه قرار نیست هیچ تعریفِ‌ قطعی‌ای برای مکان و زمان و لباسِ صحنه و حتا متنِ‌ یک نمایش وجود داشته باشه.

گوشه‌ی غزل

اسم‌ش از گوشه‌ی یه غزل جامونده بود. کلمه‌ای که انگار اسم نبود؛ لااقل تا حالا نبود. یا برای نامیدنِ آدمی بیرون از غزل نبود. اصلن کلمه‌ی بیرون از عاشقی نبود؛ بیرون از دوری هم.
اسم‌ش اما یه خیال بود، یه آدمِ خیالیِ‌ دور شاید. یا ذهنِ‌ یه عاشق بود وقتی به معشوق فکرمی‌کرد. اسم‌ش صدایِ تنی بود که وقت‌وبی‌وقت – بی‌دلیل حتا- «جانان»اش رو صدا می‌کرد. اسمِ‌ دخترک «جانان» بود.

یک شهر چگونه شاعر می‌شود؟

یک «شهر» چگونه شاعر می‌شود؟
شاید با نامِ‌ خیابان‌ها و محلّه‌ها و باغ‌هایش.

نارنجستان، باغِ‌ دلگشا، بُقعه و تِکیه‌ی هفت‌تنان، چهار راه ادبیات،‌ خیابان و کارخانه‌ی نرگسِ‌ شیراز، خیابانِ سَفر، بلوارِ چهل‌مقام،‌ بلوار گلستان، باغِ اناری، خیابانِ‌ اردیبهشت، خیابانِ مشکین‌فام، بلوارِ هجرت، باغِ ارم، گهواره‌ی دید، وصالِ نو، وصالِ کهنه، میدانِ‌ ابوالکلام و ...

Jan 25, 2013

Zero Dark Thirty

 Zero Dark Thirty  بازسازی عملیاتِ شناساییِ محلِ اختفایِ بن‌لادن و کشتنِ ‌اوست. فیلم، سعی دارد یک دهه تلاشِ ماموران سی‌آی‌اِی در کشتنِ بن‌لادن و پایان‌دادن به کابوسِ غرب را به نمایش بگذارد. فیلم را اما می‌شود به عنوانِ نسخه‌ای از فیلم‌های هالیوودی در ژانرهایِ حادثه‌ای/کاراگاهی تماشا کرد؛ فیلمی که همه‌ی اِلمان‌های شناخته شده‌ی آن ژانرها را نیز دارد. در یک‌‌طرفِ این فیلم مُجرمی ایستاده در مقیاسی (بسیار) بزرگ‌تر از یک قاتلِ زنجیره‌ای(مثلن) که با خشونتِ هرچه تمام‌‌‌تر به قتلِ عام قربانیان مشغول است و در سویِ دیگر مأموری وظیفه‌شناس و پی‌گیر که با زیرکی و خستگی‌ناپذیری، در نهایت با طراحی نقشه‌ای برای دست‌یابی به هدف، موفق می‌شود که قاتل/مجرم را شناسایی و دستگیر کند و برای مجازات به دستِ قانون بسپارد.
تماشاگر اما در رویارویی با Zero Dark Thirty ، با این پرسش بنیادین مواجه می‌شود که آیا آن‌چه در تصویر می‌بیند داستانی جان‌گرفته از تخیّل است یا صرفن با داستانی تاریخی و واقعی روبه‌روست که با ابزار سینما روایت می‌شود؟ و آیا داستانِ  فیلم می‌تواند در فضایی بی‌مکان و بی‌زمان اتفاق بیفتد بدونِ آن‌که از جذابیّت‌های سینماییِ آن کاسته شود؟ و آیا بر ساختار روایی داستانِ فیلم خدشه‌ای وارد می‌شود اگر روزها، سال‌ها و مکان‌ها را در فیلم تغییر کند و به جای این‌سرِ خاورمیانه، آن‌سرِ دیگر دنیا یا که نه جایی با هویتِ مجهول یا جعلی بر تارک هر بخش فیلم گذاشته شود؟
دقیقن از همین زاویه، مواجهه با Zero Dark Thirty آسان نیست. ذهنِ تماشاگر مدام با این پرسش درگیر می‌شود که آیا تخیّلِ ذهنی و قدرت قصه‌پردازی‌ست که حالا واقعیت عینی پیدا کرده یا واقعیت تاریخی است که شبیه فیلم‌های هالیوودی ساخته شده‌است؟ با این‌حال که تماشاگرِ ‌فیلم به گواهِ شبکه‌هایِ خبری  از واقعی بودنِ داستانِ‌ فیلم آگاه است و خط روایی داستان را مستند و بخشی از تاریخِ کنونی می‌داند باز هم در مدت‌زمانِ حدودِ صدو پنجاه دقیقه‌ای فیلم، مرز میان واقعیت و فیلم آن‌قدر کمرنگ شده است که به نظر می‌رسد این‌بار رابطه‌ی تخیّل و واقعیت معکوس شده و واقعیت از تخیّل وام گرفته است. گویی واقعیتِ دستگیری بن‌لادن، از رویِ دستِ فیلم‌های حادثه‌ای/کاراگاهیِ هالیوود ساخته شده است. به همین دلیل است که تماشاگر در مواجهه‌ با تصاویر نمی‌داند که آن‌چه می‌بیند برشی از یک واقعیتِ تاریخی‌‌ست یا فیلمی هالیوودی‌ چرا که تمایز میان اصل و بدل، دیگر آسان نیست و مشخص نیست که کدام بخشِ فیلم، واقعی و کدام بخش خیالی‌ست.

Jan 7, 2013

گفت‌وگو به شیوه‌ی کیارستمی

یک ـ بعضی حرف‌ها را باید نگاه کرد و گفت. وقتِ گفتن خیره شد حتا. گاهی باید چشم حرف بزند؛ فقط. گاهی اصلن باید بی‌واژه، بی‌کلمه شنید. بنشینی روبه‌روی کسی و در نزدیک‌ترین فاصله فقط بگویی و بشنوی. بی‌توجه به چیز دیگری. گاهی اما باید در حرکت، حرف زد؛ راه رفت و ندید، ولی شنید. گاهی باید زاویه‌دیدِ‌ رو‌به‌رو را برداشت تا برای هربار دیدن ناگزیر باشی از برگرداندنِ سر. درست مثلِ این‌که بنشینی در صندلیِ جلویی ماشین، دستت به فرمان باشد و حواست به ماشین‌ها و آدم‌های آن بیرون. هم‌زمان اما بشنوی و بگویی؛ بی‌نگاه. که حرف بزنی اما نبینی. و سکوت کنی، گاهی.
بعد حواس‌ت/تان به آن بیرون هم باشد. به خیابان و ماشین‌ها و هر چیزِ‌ دیگری. پیِ قصه‌ی آدم‌های آن بیرون. اصلن بشود یک فیلم با چند قصه‌ی موازی. گوش‌ و زبان و دلت اما دنبالِ قصه‌ی خودت/خودتان باشد. بعد نگاه کنی به دست‌ها،به پاها و گوش کنی به بدنی که حرف می‌زند اما حواسش به شنیده شدنِ تنش نیست. که همه‌ی نگاهش به بیرون است؛ انگار. به آفتابِ ریخته روی موهای آن دخترکی که از خیابان می‌گذرد. یا به آن مردِ‌ سربه‌تویِ‌ منتظرِ تاکسی. ردّ نگاهش را بگیری و برسی به آدم‌های ماشینِ جلویی؛ حتا.
و همین‌طور که نگاه نمی‌کنی و حرف می‌زنی و قصه می‌سازی؛ نگاهِ همراهت را هم ببینی، گاهی. به تصادف، یا به حسِ‌ سنگینیِ نگاهش. و نگاه کنی به وقتِ قرمزی چراغِ سر چهار راه. و عمقِ نگاهت برسد به جایی دورتر. که پس‌زمینه‌ی نگاهت بشود یک چیز قصه‌دارِ دیگرِ‌ بیرونْ از ماشین.
دو-  غذا خوردن در «پاشا» هم شبیهِ همان نشستن در صندلیِ جلوییِ ماشین است و ماجرا دیدن. می‌نشینید پشتِ پیشخان، رو به آشپزخانه و نگاه می‌کنی به اجاقِ گاز، به زنگوله‌های بالایِ سر، به شات‌های آن قفسه‌ی کناری، آشپزهای پیش‌بندبسته. به همه‌ی رفتن‌آمدن‌ها، گذاشتن‌برداشتن‌ها. و نگاه ‌می‌کنی به غذایی که پشتِ آن دیوارِ کوتاه، دور از چشمِ شما آماده می‌شود و تو نمی بینی. و می‌نشینی به تماشایِ غذایی که روی پیشخان چیده می‌شود و شروع می‌کنی به چشیدن و حرف می‌زنی با دیگری‌ای که نگاهش را نمی‌بینی. که حرف‌ می‌زنید اما نگاهتان به سویِ جایِ دیگری‌ست. که حرف می‌زنی و گوش می‌دهی اما همه‌ی میمیکِ گفتنش را نمی‌بینی. که حضورش را حس می‌کنی و حرکاتش را از کنار چشمت می‌بینی اما نیمی از حواست به بشقابِ پیشِ روست. انگار نشسته‌اید در ماشین و از جاده‌ای می‌گذرید و به بیرون نگاه می‌کنید.