Jan 25, 2013

Zero Dark Thirty

 Zero Dark Thirty  بازسازی عملیاتِ شناساییِ محلِ اختفایِ بن‌لادن و کشتنِ ‌اوست. فیلم، سعی دارد یک دهه تلاشِ ماموران سی‌آی‌اِی در کشتنِ بن‌لادن و پایان‌دادن به کابوسِ غرب را به نمایش بگذارد. فیلم را اما می‌شود به عنوانِ نسخه‌ای از فیلم‌های هالیوودی در ژانرهایِ حادثه‌ای/کاراگاهی تماشا کرد؛ فیلمی که همه‌ی اِلمان‌های شناخته شده‌ی آن ژانرها را نیز دارد. در یک‌‌طرفِ این فیلم مُجرمی ایستاده در مقیاسی (بسیار) بزرگ‌تر از یک قاتلِ زنجیره‌ای(مثلن) که با خشونتِ هرچه تمام‌‌‌تر به قتلِ عام قربانیان مشغول است و در سویِ دیگر مأموری وظیفه‌شناس و پی‌گیر که با زیرکی و خستگی‌ناپذیری، در نهایت با طراحی نقشه‌ای برای دست‌یابی به هدف، موفق می‌شود که قاتل/مجرم را شناسایی و دستگیر کند و برای مجازات به دستِ قانون بسپارد.
تماشاگر اما در رویارویی با Zero Dark Thirty ، با این پرسش بنیادین مواجه می‌شود که آیا آن‌چه در تصویر می‌بیند داستانی جان‌گرفته از تخیّل است یا صرفن با داستانی تاریخی و واقعی روبه‌روست که با ابزار سینما روایت می‌شود؟ و آیا داستانِ  فیلم می‌تواند در فضایی بی‌مکان و بی‌زمان اتفاق بیفتد بدونِ آن‌که از جذابیّت‌های سینماییِ آن کاسته شود؟ و آیا بر ساختار روایی داستانِ فیلم خدشه‌ای وارد می‌شود اگر روزها، سال‌ها و مکان‌ها را در فیلم تغییر کند و به جای این‌سرِ خاورمیانه، آن‌سرِ دیگر دنیا یا که نه جایی با هویتِ مجهول یا جعلی بر تارک هر بخش فیلم گذاشته شود؟
دقیقن از همین زاویه، مواجهه با Zero Dark Thirty آسان نیست. ذهنِ تماشاگر مدام با این پرسش درگیر می‌شود که آیا تخیّلِ ذهنی و قدرت قصه‌پردازی‌ست که حالا واقعیت عینی پیدا کرده یا واقعیت تاریخی است که شبیه فیلم‌های هالیوودی ساخته شده‌است؟ با این‌حال که تماشاگرِ ‌فیلم به گواهِ شبکه‌هایِ خبری  از واقعی بودنِ داستانِ‌ فیلم آگاه است و خط روایی داستان را مستند و بخشی از تاریخِ کنونی می‌داند باز هم در مدت‌زمانِ حدودِ صدو پنجاه دقیقه‌ای فیلم، مرز میان واقعیت و فیلم آن‌قدر کمرنگ شده است که به نظر می‌رسد این‌بار رابطه‌ی تخیّل و واقعیت معکوس شده و واقعیت از تخیّل وام گرفته است. گویی واقعیتِ دستگیری بن‌لادن، از رویِ دستِ فیلم‌های حادثه‌ای/کاراگاهیِ هالیوود ساخته شده است. به همین دلیل است که تماشاگر در مواجهه‌ با تصاویر نمی‌داند که آن‌چه می‌بیند برشی از یک واقعیتِ تاریخی‌‌ست یا فیلمی هالیوودی‌ چرا که تمایز میان اصل و بدل، دیگر آسان نیست و مشخص نیست که کدام بخشِ فیلم، واقعی و کدام بخش خیالی‌ست.

Jan 7, 2013

گفت‌وگو به شیوه‌ی کیارستمی

یک ـ بعضی حرف‌ها را باید نگاه کرد و گفت. وقتِ گفتن خیره شد حتا. گاهی باید چشم حرف بزند؛ فقط. گاهی اصلن باید بی‌واژه، بی‌کلمه شنید. بنشینی روبه‌روی کسی و در نزدیک‌ترین فاصله فقط بگویی و بشنوی. بی‌توجه به چیز دیگری. گاهی اما باید در حرکت، حرف زد؛ راه رفت و ندید، ولی شنید. گاهی باید زاویه‌دیدِ‌ رو‌به‌رو را برداشت تا برای هربار دیدن ناگزیر باشی از برگرداندنِ سر. درست مثلِ این‌که بنشینی در صندلیِ جلویی ماشین، دستت به فرمان باشد و حواست به ماشین‌ها و آدم‌های آن بیرون. هم‌زمان اما بشنوی و بگویی؛ بی‌نگاه. که حرف بزنی اما نبینی. و سکوت کنی، گاهی.
بعد حواس‌ت/تان به آن بیرون هم باشد. به خیابان و ماشین‌ها و هر چیزِ‌ دیگری. پیِ قصه‌ی آدم‌های آن بیرون. اصلن بشود یک فیلم با چند قصه‌ی موازی. گوش‌ و زبان و دلت اما دنبالِ قصه‌ی خودت/خودتان باشد. بعد نگاه کنی به دست‌ها،به پاها و گوش کنی به بدنی که حرف می‌زند اما حواسش به شنیده شدنِ تنش نیست. که همه‌ی نگاهش به بیرون است؛ انگار. به آفتابِ ریخته روی موهای آن دخترکی که از خیابان می‌گذرد. یا به آن مردِ‌ سربه‌تویِ‌ منتظرِ تاکسی. ردّ نگاهش را بگیری و برسی به آدم‌های ماشینِ جلویی؛ حتا.
و همین‌طور که نگاه نمی‌کنی و حرف می‌زنی و قصه می‌سازی؛ نگاهِ همراهت را هم ببینی، گاهی. به تصادف، یا به حسِ‌ سنگینیِ نگاهش. و نگاه کنی به وقتِ قرمزی چراغِ سر چهار راه. و عمقِ نگاهت برسد به جایی دورتر. که پس‌زمینه‌ی نگاهت بشود یک چیز قصه‌دارِ دیگرِ‌ بیرونْ از ماشین.
دو-  غذا خوردن در «پاشا» هم شبیهِ همان نشستن در صندلیِ جلوییِ ماشین است و ماجرا دیدن. می‌نشینید پشتِ پیشخان، رو به آشپزخانه و نگاه می‌کنی به اجاقِ گاز، به زنگوله‌های بالایِ سر، به شات‌های آن قفسه‌ی کناری، آشپزهای پیش‌بندبسته. به همه‌ی رفتن‌آمدن‌ها، گذاشتن‌برداشتن‌ها. و نگاه ‌می‌کنی به غذایی که پشتِ آن دیوارِ کوتاه، دور از چشمِ شما آماده می‌شود و تو نمی بینی. و می‌نشینی به تماشایِ غذایی که روی پیشخان چیده می‌شود و شروع می‌کنی به چشیدن و حرف می‌زنی با دیگری‌ای که نگاهش را نمی‌بینی. که حرف‌ می‌زنید اما نگاهتان به سویِ جایِ دیگری‌ست. که حرف می‌زنی و گوش می‌دهی اما همه‌ی میمیکِ گفتنش را نمی‌بینی. که حضورش را حس می‌کنی و حرکاتش را از کنار چشمت می‌بینی اما نیمی از حواست به بشقابِ پیشِ روست. انگار نشسته‌اید در ماشین و از جاده‌ای می‌گذرید و به بیرون نگاه می‌کنید.