Mar 4, 2013

استانبول

شهر از تو دور نیست. فاصله‌ای هم در کار نیست. استانبول نزدیک به تو ایستاده است. هنوز یک روز از دیدنش نگذشته که خیال می‌کنی روزهاست که با تو آشناست. شهر با تو دوست می‌شود؛ خیلی زود. اصلن شهر هم‌قدّ توست انگار. کنارت راه می‌آید، حتا می‌توانی نگاهش کنی؛ چشم در چشم. کنارش می‌توانی خودت باشی، می‌توانی همه‌چی‌تمام نباشی حتا؛ که هر جور خواستی بپوشی، هر جا که خواستی بروی؛ هر وقت هم.  شهر اتوریته ندارد. برنامه دستت نمی‌دهد؛ که این موزه را ببین، آن کاخ را، که آن گورستان را فراموش نکن. شهر به‌ تو امر نمی‌کند. می‌توانی ساعت‌ها توی بازارهای قدیمی‌اش بچرخی و دیده نشوی. توی کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر راه بروی و گم باشی. غریبه اما نباشی؛ بس که شهر تو را در خودش راه می‌دهد. بس که در بَرت می‌گیرد.
استانبول با دیدنی‌های‌اش به‌ تو هجوم نمی‌آورد اما گوشه‌گوشه‌اش را به تماشا می‌گذارد. خودش را به رُخ نمی‌کشد. گذشته‌ی پرافتخارش را هم علم نمی‌کند. اما حسرتِ‌ کشفِ کوچه‌‌به‌کوچه، خانه‌به‌خانه‌اش را برایت می‌آورد؛ که سَرک بکشی توی هر پَستو  و محله‌ا‌ش.   
استانبول اما محزون هم هست. از دلِ‌ آن همه مسجد و از کفِ سنگ‌فرشِ خیابان‌های‌اش حُزنی سربلند می‌کند که غریبه نیست. از جنس روزمرّه اما نیست. حُزنی که از کنار رودخانه‌ی جاری در شهر شروع می‌شود و تا پنجره‌ی همه‌ی خانه‌ها راه پیدا می‌کند.
استانبول اما عاشق است. شهری که دستِ محبوب را می‌گیرد و به جشنِ‌بی‌کرانی مهمانش می‌کند.

زمانِ اجرا: هشتِ‌ صبح

توی خوابم یه نشونی دستمه؛ ساعتْ هفتِ‌ صبحه؛ هوا گرگ‌ومیشه هنوز، توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها دنبالِ یه خونه می‌گردم. دستِ‌ آخر می‌رسم به یه خونه‌ی دوطبقه‌ی قدیمی با آجر بهمنی. زود رسیدم. رویِ کاغذِ دستم نوشته «زمانِ‌ اجرا: هشتِ‌ صبح». زنگ در را می‌زنم. نگار جواهریان؛ خواب‌آلود در را باز می‌کنه و نمایش انگار از همین‌جا شروع می‌شه. با همون خمیازه و لباسی که لباسِ‌ صحنه نیست چند تا سؤال ازم می‌پرسه؛ من هم جواب می‌دم. یکی‌دو بازیگرِ دیگه هم می‌آیند. شبِ قبل، این‌جا مونده بودند تا با صدایِ‌ زنگِ درِ بیدارشوند و در را خودشون بازکنند. من اما باید بشینم یه گوشه منتظر تا تماشاگرها یکی‌یکی برسند، یه صندلی پیدامی‌کنم و می‌شینم به تماشایِ صحنه‌ای که خالی نیست اما هنوز اَکْتی هم نداره. دو‌سه نفرِ دیگه هم می‌رسند. من از انتظار کلافه می‌شم اما؛ سخت‌ترین کارِ دنیاست این انتظار. بلندمی‌شم و می‌گم که می‌رم کمی راه‌ برم و تا ساعتِ هشت برمی‌گردم. درِ خونه را که باز می‌کنم اما می‌بینم صبح اومده تا پشتِ درِ خونه و توی کوچه.
پ.ن. فکر کنم همه‌ش تقصیرِ‌ امیر رضا کوهستانی باشه که ذهنیتِ‌ آدم را نه فقط درباره‌ی مکان؛ که حتا درباره‌ی زمانِ‌ نمایش هم تغییر داد. انگار که دیگه قرار نیست هیچ تعریفِ‌ قطعی‌ای برای مکان و زمان و لباسِ صحنه و حتا متنِ‌ یک نمایش وجود داشته باشه.

گوشه‌ی غزل

اسم‌ش از گوشه‌ی یه غزل جامونده بود. کلمه‌ای که انگار اسم نبود؛ لااقل تا حالا نبود. یا برای نامیدنِ آدمی بیرون از غزل نبود. اصلن کلمه‌ی بیرون از عاشقی نبود؛ بیرون از دوری هم.
اسم‌ش اما یه خیال بود، یه آدمِ خیالیِ‌ دور شاید. یا ذهنِ‌ یه عاشق بود وقتی به معشوق فکرمی‌کرد. اسم‌ش صدایِ تنی بود که وقت‌وبی‌وقت – بی‌دلیل حتا- «جانان»اش رو صدا می‌کرد. اسمِ‌ دخترک «جانان» بود.

یک شهر چگونه شاعر می‌شود؟

یک «شهر» چگونه شاعر می‌شود؟
شاید با نامِ‌ خیابان‌ها و محلّه‌ها و باغ‌هایش.

نارنجستان، باغِ‌ دلگشا، بُقعه و تِکیه‌ی هفت‌تنان، چهار راه ادبیات،‌ خیابان و کارخانه‌ی نرگسِ‌ شیراز، خیابانِ سَفر، بلوارِ چهل‌مقام،‌ بلوار گلستان، باغِ اناری، خیابانِ‌ اردیبهشت، خیابانِ مشکین‌فام، بلوارِ هجرت، باغِ ارم، گهواره‌ی دید، وصالِ نو، وصالِ کهنه، میدانِ‌ ابوالکلام و ...