Jun 24, 2013

نوشتن و دیگر هیچ

خانه بنا می‌شود که پناهِ آدمی باشد و دیوارهایش فاصله بیندازد با صدا و سرما و گرما و تاریکی و ماشین‌ها و آدم‌ها و بشود یک‌جایِ آرام که برای آدمی آسودگی می‌آورد.
جهانِ کوچکِ آدم‌ها اما میانِ‌ این دیوارها و زیرِ سقفِ همین خانه‌ ساخته می‌شود. جهانی موازی با جهانِ آن بیرون، که گاهی حتا یک تکّه از خیالِ آدمی‌ست؛ خیالی که جان گرفته و نامش شده خانه. هر خانه را اما رویدادهایش یک‌بارِ دیگر می‌سازند؛ که اگر بارِ اول با آجر و آهن ساخته شده، بارِ‌ دوم با آن‌چه جهانِ آدم‌های آن خانه را می‌سازد، بنا می‌شود. رویدادهایی که در هر خانه‌ با خانه‌ی دیگر فرق دارند، که دیدن، خواندن، نوشتن، گوش دادن، دورِ هم نشستن، پختنِ غذا، خوردن، ... هیچ‌کدام در هیچ خانه‌ای یکی نیست و باید به جهانِ خانه نگاه کرد تا فهمید چه رویدادی در آن خانه مهم‌تر است و کدام رویداد است که برایش خیال بافته شده، نقشه کشیده شده و کدام‌شان، رازِ‌ آن خانه است.
رویدادهای یک خانه اما می‌توانند انجام دادنِ کاری نباشند و صرفن یک آغاز باشند برای یک رویداد. می‌توانند یک شیء باشند که دستِ یکی از حواس را می‌گیرند و می‌برَند برای دیدن، شنیدن، لمس کردن حتا؛ مثلِ یک تاقچه که به دیوار کوبیده شده، یک گلیمِ افتاده رویِ زمین، یک ترمه‌ی پهن شده رویِ میز، یک گل‌دانِ جا داده شده در گوشه‌ای...
در بخشی از کتابِ خاطراتِ زمستان، خانه‌ها زندگی پل استر را فصل‌بندی می‌کنند. بیست‌ویک خانه، بیست‌و‌يک فصل که شصت‌وچهار سال از زندگی استر را می‌سازند؛ از کودکی تاکنون. استر در یک‌جایی از این کتابِ خودزندگی‌نامه‌نوشت شروع می‌کند خانه‌هایش را یکی‌یکی به‌یاد می‌آورَد و مهم‌ترین رویدادهای آن‌ها را پیشِ چشمِ خواننده می‌گذارد و قصه‌ی هر کدام از خانه‌ها را تعریف می‌کند و خودی را روایت‌ می‌کند که در این خانه‌ها زندگی کرده، نوشته، ترجمه کرده، عاشق شده، جدا شده، بی‌پول شده، داغ‌دارِ رفتگانش شده،... که روزها را گذرانده، عمر را طی کرده و حالا نشسته برای دوست‌دارانش از همه‌ی این‌ روزها و ماه‌ها نوشته.
برای استر هر خانه با نشانی، شهر، خیابان، پلاک، نمای ساختمان، مصالح خانه، رنگِ نما، رنگِ در، تعداد اتاق‌ها، طبقه، سبک معماری، یا حتا سالِ‌ ساختِ خانه از خانه‌های دیگر جدا می‌شود. همه‌ی آن بیست‌ویک خانه را شماره می‌گذارد و به‌ترتیب از هر کدام می‌گوید. از رویدادهای آن‌ها و از اشیائی که به خانه‌ها جان می‌دهند؛ مثلن پای میزِ تحریر از خانه‌ی ششم به زندگی‌اش باز می‌شود؛ آن‌هم در اولین اتاقِ مستقلی که استر در یک خوابگاه داشته یا از خانه‌ی هفتم صاحبِ اتاقِ کار می‌شود. آشپزخانه‌ها هم از همین خانه پیدا می‌شوند و توجه استر را به خود جلب می‌کنند با این معیار که آیا جای یک میز را دارد و می‌شود لَختی در آن نشست؟
در خانه‌ی هشتم سروکلّه‌ی نور هم پیدا می‌شود. از این‌جا به بعد حواسِ استر به روشنایی و تاریکی خانه‌ها هم هست. به این‌که آیا فضاها همه پنجره داشته‌اند و نور راهش را به خانه پیدا می‌کرده یا خانه را تاریکی در برمی‌گرفته؟
خانه‌ی یازدهم؛ خانه‌ای در طبقه‌ی آخرِ یک خانه‌ی شش‌طبقه در پاریس، خانه‌ای که با چشم‌اندازهایش توصیف می‌شود. استر هر آن‌چه را که از آن پنجره می‌دیده، به یاد سپرده و حالا بعد از این‌همه وقت، ریز‌به‌ریز از همه‌ی رویدادهای پشتِ پنجره می‌گوید. پنجره‌ی خانه‌ای که بسیار کوچک است اما میز تحریر در آن خوش نشسته و پنجره‌اش آغازِ یک رویداد است؛ رویدادِ نگاه‌ کردن.
 رویدادِ خانه‌ی سیزدهم بوی اسطقدوس و آویشنِ است که خوب به خاطر سپرده، هم‌راه با بادی که می‌وزیده و عطرِ هوا را بیش‌تر هم پخش می‌کرده.
خانه‌ی چهاردهم؛ با تراسی که مساحتی بیش‌تر از خانه داشته و از آن می‌توانسته رودخانه‌ را ببیند، همین خانه است که یک‌بار عقابی راهش را گم کرده و آمده روی بام خانه نشسته.
خانه‌ی نوزدهم اما خانه‌ی کاملِ دوطبقه‌ای است که همین دو طبقه بودن، فضایی دور اما نزدیکِ به دیگران را برایش می‌ساخته و فاصله را یک‌جور دیگری تعریف می‌کرده؛ زنش در اتاقی از طبقه‌ی بالا و خودش در اتاقی از طبقه‌ی پایین کار می‌کرده‌اند، در دو نقطه از ارتفاع می‌نشسته‌اند و مشغول می‌شده‌اند به کار کردن؛ به نوشتن. برای پنج سال.
خانه‌ی بیستم اما دو خانه‌ هم به‌پیوست دارد، دو خانه‌ی متمّم؛ یک استودیوی یک اتاقه که چند تا بلوک آن‌طرف‌تر از خانه است و اتاقِ کار استر می‌شود و یک خانه‌ی تابستانی در بیرون از شهر.
در همه‌ی این‌ خانه‌ها، استر دوره‌ی سنیِ خودش را، احوالاتش را، بودن‌هایش را، نوشتن‌ها و ننوشتن‌هایش را سنجاق می‌کند به شکلِ خانه، به اتاق‌هایش، به آشپزخانه، به میزِ تحریر، به کتاب‌خانه، به پنجره، به محلّه، به خیابان و شهر، تا برسد به آخرین خانه؛ خانه‌ی بیست‌ویکم، خانه‌ای که بالاخره دیوارهایش آن‌قدر طولانی‌اند که کافی‌ باشند برای جا دادنِ همه‌ی کتاب‌ها، با آشپزخانه‌ای آن‌قدر بزرگ که بشود در آن نفس کشید. خانه‌ای با سهمِ هجده‌ساله از زندگی آقای نویسنده؛ «این‌خانه‌ای‌ست که در آن زندگی می‌کنی و می‌خواهی آن‌قدر در آن بمانی که دیگر نتوانی به پای خود از پلّه‌ها بالا و پایین بروی، تا وقتی جسدت را بیرون ببرند و در گورت بگذارند.»

پ.ن. خاطراتِ زمستان، پل استر، خجسته کیهان، نشر افق

Jun 4, 2013

خانه‌ای از آنِ دیگری

«برف روی کاج‌ها» شاید قصه‌ی زنی‌ست که از زندگیِ خودش غایب است. زنی که روز و شبش یکنواخت  و پر از تکرار است و فردایِ ‌او با امروزش فرقی ندارد و گاهی هیچ اتفاقی هم برایش نمی‌افتد. روزها پشتِ‌سرِهم می‌آیند و می‌روند و فقط گلدانی جابه‌جا می‌شود، باغچه‌ای از سرما محافظت می‌شود، تشکچه‌های صندلی‌های حیاط از باران دور می‌شوند، خرید خانه‌ای به آشپزخانه بُرده می‌شود، اما اتفاقی نمی‌افتد. زن فقط در نشیمنِ خانه می‌چرخد،(و نه حتا در آشپزخانه یا اتاق‌ها) و گاهی در سکوت روز را به شب می‌رسانَد. سکوتی که حتا به تنِ‌ این زنْ و به صورتش نیز نشسته است.
شاه‌نشینِ این خانه اما کلاسِ پیانوست، جایی از خانه که پر از نور است و رو به پنجره‌ی سرتاسریِ حیاط، آن‌هم در خانه‌ای که به نظر می‌رسد به‌تمامی از آنِ زن است. بچه‌ای که نیست. مرد هم که سرش گرمِ کار است و آن‌قدر هم شب‌ها دیر به خانه برمی‌گردد که زنِ خواب‌آلوده حتا نمی‌تواند پابه‌پای‌اش برای خوردنِ شام بیدار بماند.
در قاب‌های سیاه‌وسفیدِ ‌فیلم اما رنگی از وسیله‌ای، نوری از آفتابی یا جلوه‌ای از گلدان و باغچه‌ای حتا  دیده نمی‌شود تا جرقّه‌ای باشد بر سکونِ زندگیِ این زن؛ زنی که صبح تا شبش را در نشیمنِ خانه و با همین وسیله‌ها و باغچه‌اش می‌گذرانَد، و خیال می‌کند می‌پوسد اگر برای همان پیاده‌روی روزانه هم بیرون نرود. پس انگار خانه برایش آن‌قدرها هم امن نیست، و گاهی حتا از آن فرار می‌کند.
سهمِ زن اما از خانه چیست؟ آن هم این خانه‌ی خالی که انگار فقط خودش در آن زندگی می‌کند و سایه‌ی حضور کسی هم در آن نیست. با این‌حال تنها جایی از خانه که مالِ زن است انگار کنار همین پیانوست. اما این‌جا هم برای اویِ تنها نیست. اتاقِ کارِ اوست؛ جایی که پول درمی‌آورَد. شاید همان پانصد پوندْ درآمدِ سالیانه‌ای که ویرجینیا وولف از آن حرف می‌زند از همین پیانو درمی‌آید. همان پولی که وولف می‌گوید هر زنی باید داشته باشد تا بتواند بنویسد؛ یا همین که زندگی‌اش را بچرخانَد. اما اتاقی که مال زن باشد در این خانه‌ی سوت‌وکور نیست. جایی که زن خودش را، تنهایی‌اش را، خلوت‌اش را، ذهن‌‌اش را، دل‌اش را در آن پهن کند. که قفلی هم بر درش داشته باشد. اتاقی که شاید آن‌همه پنجره هم به بیرون نداشته باشد. و از بالکنِ خانه‌ی روبه‌رو معلوم نباشد و تا تهِ خانه‌اش همیشه پیدا نباشد. یک اتاق که امن باشد و ساکت باشد و مزاحمی هم نداشته باشد.
آخر قصه اما معلوم نمی‌شود که آیا زن اتاقش را پیدا کرده؟ که آیا حالا گوشه‌ی این خانه، اتاقی هست که از آنِ‌ خودِ این زن باشد؟ زنی که حالا راهِ تازه‌ای را هم پیموده، که تجربه‌ی تازه‌ای را هم از سرگذرانده، آیا اکنون اتاقی از آنِ خود دارد؟


پ.ن: روح نوشته  از کتاب: «اتاقی از آنِ خود»- ویرجینیا وولف- صفورا نوربخش-انتشارات نیلوفر