Aug 29, 2013

چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ششمین روزِ ماه بود آن روز هم. چهارشنبه ولی نبود آن روز. شبِ قبلش خواب به چشمم نیامده بود. صبح هم که دیر شده بود دیگر. دم‌دمای صبح بود که تازه خوابم برده بود. همه‌ی روز اما حواسم جای دیگری بود. انگار حواسم را جا گذاشته بودم توی خانه. پیش کتابی که داشتم می‌خواندم. یا پیش کلمه‌هایی که نگفته بودم. پیش سکوتی که گریبانم را گرفته بود.
همه‌ی روز اما دلم یک جای دنج خواسته بود تا آن بغضِ نشسته‌ بر گلو را فرونخورم آن‌قدر. آخرهای روز غم‌باد گرفته بودم دیگر. وقتِ برگشتن به خانه، آن‌قدر حواسم پیشِ کلمه‌ها بود که دیگر چیزی حواسم را پرت نکرد. نه شاخ و برگِ درخت‌ها. نه نسیمی که لابه‌لای برگ‌ها پیچیده بود. نه حتا نورِ آن وقتِ عصر که دیگر رنگ و بویی هم از خورشید نداشت.
چند بار شد ولی که ماه تازه شد و ششمین روزش آمد و بی‌صدا گذشت و رفت. که هر بار خورشید آمد تا پشتِ پنجره و دستش را رساند به شیشه، اما توی خانه نیامد. چند بار؟ چه‌قدر طول کشید تا دوباره خیال راهِ خودش را پیدا کند و بیاید توی خانه راه برود. که دوباره توی خواب و بیداری خودش را نشان دهد. چه‌قدر طول کشید تا روزها بگذرد و یک روزِ ششمی برسد که فرق داشته باشد با همه‌ی ششمین روزهایی که گذشت. که دیگر غایب باشد آن روزِ دورِ مهیب که سخت گذشت هر لحظه‌اش. چه‌قدر طول کشید تا برسد ماه و روز و وقتی که شبیه آن روز نباشد و خودش یک روزِ تازه باشد و صبح‌های زودش باد بپیچد توی پنجره‌ی تاکسی. که باد بیاید بنشیند روی پوست و یادِ آدم بیاورد که دارد می‌آید آن فصلی که درخت‌هایش جانِ آدم را تازه می‌کنند.

Aug 20, 2013

لذت متن

نشسته‌ای گوشه‌ای از خانه که شکلِ خواندن است. تکیه داده‌ای. به صندلی یا مبلی. یا کنجی از زمین را پیدا کرده‌ای و جاگیر شده‌ای. دراز نکشیده‌ای. لم نداده‌ای. کتاب را با هر دو دست گرفته‌ای. یا گذاشته‌ای روی میزی، یا روی پاهایت. کتاب را اما به‌اندازه باز کرده‌ای. حواست به شیرازه‌اش هست، به چسبش که وا نرود، که کتاب ورق‌ورق نشود. به چیز دیگری اما حواست نیست. گوشت را به شنیدنِ صدای متن تیز کرده‌ای. به شنیدن سکوتِ لابه‌لای کلمه‌ها هم.

کتاب را می‌گذاری پیشِ‌ رو. می‌خوانی. با همه‌ی تمرکز. صدای دیگری نیست. همه‌ی صداها را خاموش کرده‌ای. سکوت را صدا کرده‌ای. دمای هوای خانه را تنظیم کرده‌ای، جوری‌که نه سرد باشد نه گرم. گذاشته‌ای روی یک خنکیِ مطبوع. نور را اما اول از همه اندازه کرده‌ای. ریخته‌ای آن را روی کتاب. روی کلمه‌ها، روی جمله‌ها. چراغ‌های کوچکِ روی زمین را هم روشن کرده‌ای تا نور راه نرود روی چیز دیگری. که دور نشود و برود جای دیگری. که بماند روی دست‌های تو و کتابِ پیشِ رو.


خواب را، خستگی را دور کرده‌ای. هیجان را بیدار کرده‌ای. اشتیاق را برانگیخته‌ای. اشتیاق را از همان وقتِ راه رفتنِ انگشت‌ها روی عطفِ کتاب‌های توی قفسه در خودت دیده‌ای. همان اشتیاق که این کتاب را از کتاب‌های کناری جدا کرده. همان که بین همه‌شان این یکی را دیده. همانی که صدایت کرده. که تو را پای کلمه‌هایش نشانده.

مدادت را تیز تراشیده‌ای. توی دستت سفت گرفته‌ای. تراش را هم گذاشته‌ای جلوی چشمت. بعد شروع کرده‌ای به خواندن. چند خط اول را تند خوانده‌ای. لحن را توی همان خط‌به‌خط اول شنیده‌ای. پشتِ سرِ کلمه‌ها دویده‌ای. دنبالِ نقطه‌ها گشته‌ای، دنبال ویرگول‌ها هم. جای‌شان را توی متن پیدا کرده‌ای. از یک‌جا به بعد حاشیه‌نوشتن را هم شروع کرده‌ای. مدادِ دستت را مدام تراشیده‌ای. با نوک تیزش، قلّاب انداخته‌ای به کلمه‌ای، بیرونش کشیده‌ای. آن را گذاشته‌ای روی سفیدیِ دورتادورِ متن. کلمه‌ای  که اشاره است به چیزی. گاهی هم خودش یک شروع است. شروع یک نوشته‌ای، جمله‌ای، به‌یاد سپردنی حتا.

متن را آجربه‌‌آجر دیده‌ای. کالبدش هم انگار آشکار است این متن. با رگ و پی. خود تمامش فقط نیست، جزء و کلّش جداست انگار. متن دارد در هر گوشه‌اش خودش را عیان می‌کند برایت. به رخ می‌کشد. در هر گوشه‌اش یک راهی را باز گذاشته این متن تا تو پیدایش کنی، تا سرک بکشی توی پَس‌وپشت‌اش. لذت کشف این راه‌ها، تماشای همین کالبدِ به‌تمامی آشکار، همین نادیدنی‌ها اما آن‌قدر زیاد می‌شود گاهی که دلت می‌خواهد بلند بخوانی‌اش. از نو. برای خودت. برای دیگران. که شریک شوی مزّه‌اش را با دیگری. شریک با آن‌که متن را می‌فهمد. که می‌شناسدش.

کمی که پیش می‌روی اما متن یک روی دیگرش را هم نشانت می‌دهد. که تازه دستت می‌آید خواندنش آسان هم نیست. که سخت است این متن. آن‌قدر که گاهی بَرت می‌گرداند تا چند خط آخر را دوباره بخوانی. تو اما نهیب می‌زنی به خودت که لابد حواست به‌اندازه جمع نبوده. پس دوباره می‌خوانی. روی کلمه‌ها مکث می‌کنی. روی نقطه‌ها می‌ایستی. ویرگول‌ها را دنبال می‌کنی. ربط هر جمله را به جمله‌ی قبل درمی‌آوری. ردّ کلمه‌های مرتبط در متن را می‌گیری؛ از چند صفحه قبل‌تر تا چند صفحه بعدتر. گاهی اما نمی‌توانی. متن توی دستت نیست. کم می‌آوری گاهی. خیال می‌کنی متن ذهنت را به بازی گرفته. قانون بازی‌اش را ولی نمی‌شناسی. کلافه که می‌شوی خیال می‌کنی شاید وقتِ خواندنِ این متن، حالا نبوده اصلن. لابد باید کتاب دیگری دستت می‌گرفتی. خیال می‌کنی ابهام متن برایت زیاد است. که دیگر قدّت نمی‌رسد به این‌همه معنای در ابهام‌پیچیده‌.

متن را می‌گذاری کنار. که نخوانی. که ندانی. نمی‌توانی اما. باز می‌روی سراغش. دل می‌دهی به سختی‌هایش. به حرف‌حرف کلمه‌هایش. به نقطه‌ها و ویرگول‌هایش. به سفیدی خالی بین کلمه‌هایش. به حاشیه‌ی سفید دورِ کاغذ. دل می‌سپاری به پیچیدگی‌هایش حتا.

پی‌نوشت: عنوان نام کتابی است از رولان بارت، ترجمه‌ی پیام یزدان‌جو.

Aug 9, 2013

خانه‌ای روی خواب

خواب می‌بینم خانه‌ای را که در بیداری نمی‌شناسم، آب برداشته. پیشِ چشمِ خودم، جایی آب باز ماند و به‌چشم برهم‌زدنی، آب سقفی شد بالای سرم؛ بالای سرمان. چشم‌هایم هر دو زیرِ آب باز بودند و محو می‌دیدند همه جا را اما از آب نمی‌ترسیدند. از این آبی که نفس‌مان را هم به شماره نینداخته بود. حرکت‌مان را حتا کند نکرده بود. فقط در برمان گرفته بود. این را اما همه‌مان می‌دانستیم انگار که این آب دارد ما را بی‌درد می‌بَرد به یک جای دیگر. بی‌نفس‌تنگی. بی‌دلهره. بی‌افسوس. بی‌عذاب حتا.

ما ولی بچه‌ی کوچکی را که نمی‌شناختیم، روی دست‌های‌ِ بیرون از آب‌مان گرفته بودیم تا بتواند نفس بکشد. و دست‌به‌دستش می‌کردیم با همان دست‌هایی که توی آب نبودند. تا بچه از آن اتاقِ پُر آب، از آن خانه‌ی غرق در آب بتواند برود بیرون. می‌‌خواستیم بچه زنده بماند حتمن. امیدمان به زنده بودنش بود انگار. به نجات دادنش. به بیرون بودنش از آن آب که سهمگین نبود اما داشت ما را می‌بُرد به یک جای دور. آخر هم دست‌های‌ ما آن بچه را دور کرد از خانه و بُرد جایی که دور از ما بود و دیگر آبی زیرِ پایش نبود.