Sep 14, 2013

با آخرین خیال‌هایم

نشسته بوديم سر يک ميز. روبه‌‌روى من لوئيس بونوئل بود و يك آدم ديگرى كه در خواب بيش‌‌تر مى‌‌شناختمش تا در بيدارى. يک جايى بوديم مثل اين خانه‌‌ها كه يک زن سن‌‌وسال‌‌دارِ حرّاف مى‌‌چرخاندش. يک خانه‌‌ى آرام تو يک‌ جاى پرتى كه هيچ صدايی حتا از دوروبرش نمی‌آمد. خانه‌‌اى خلوت، با چند اتاق در طبقه‌‌ى بالا و چند ميز اين‌‌جا، طبقه‌‌ى پايين، براى نشستن و گفتن. و براى شام، صبحانه و ميان‌‌وعده‌‌ى روزانه.
من روى‌‌ام به پنجره بود. و روى‌‌ام به هر دوى آن‌‌ها. بونوئل داشت با آب‌‌وتاب حرف مى‌‌زد. سرزنده و باشور، داشت تعريف مى‌‌كرد از يک چيزهايى كه هيچ ربطى به‌هم نداشتند انگار. مدام از يک قصه مى‌‌پريد به يک قصه‌‌ى ديگر. راست‌‌ودروغ حرف‌‌هايش، توى خواب هم معلوم نبود. دست‌‌هاى بزرگش را وقت حرف زدن توى هوا تكان مى‌‌داد و نگاهش را مى‌‌دوخت توى چشم‌‌هاى آدم. آن‌‌قدر كه راه فرار نداشته باشد آدم و نتواند جز شنيدن، جز نگاه‌‌كردنِ توى چشم‌‌هايش كار ديگرى كند؛ حتا خوردن آن نيم‌‌چاشتى كه روى ميز بود.