Nov 8, 2013

مستأجر

صداها اضطراب‌‌آورند. هراس مى‌‌اندازند در دلِ آدم. پشتِ سرِ هر صدايى انتظارِ تذكرى‌‌ست براى سكوت. يا صداى ديگرى است براى هشدار؛ صداى ضربه‌‌اى به ديوار خانه، يا به كف و سقفِ حتا.
صداها از يک جاى فيلم كم مى‌‌شوند ولى. ترلكوفسكى همه‌‌ى سعى‌‌اش را مى‌‌كند تا صدايى نسازد و از ديوارهاى خانه صدايى بيرون نرود. پاى آدم‌‌ها را، دوستانش را از خانه مى‌‌بُرد. با دمپايى ابرى راه مى‌‌رود. وسیله‌ها را به‌سختی جابه‌جا می‌کند تا صدایی بلند نشود از خانه. حواسش حالا به كوچک‌‌‌‌‌‌ترينِ صداها هم هست. ترلكوفسكى صدا را بيرون مى‌‌كند از خانه. صدا از خانه مى‌‌رود. خانه حالا تنهاتر مى‌‌شود در آن بى‌‌صدايى. سكوت بيش‌‌تر شنيده مى‌‌شود. صداى سكوت اشياء خانه شنيده مى‌‌شود دیگر. حالا سكوت صدا دارد. ترس دارد. فرياد دارد. اضطراب دارد. هراس دارد. درد دارد حالا سكوتِ اين خانه.
خانه حالا تنهاست دیگر. نه آدمى مى‌‌آيد. نه صدايى مى‌‌رود. نه نورى پايش را توى خانه مى‌‌گذارد. حتا آن تنها پنجره‌‌ى دراز و باريک نور را به‌‌اندازه راهىِ اين خانه نمى‌‌كند. اصلن هیچ خانه‌ی دیگری مثل این خانه، این‌همه کم‌نور نیست. خانه ولی هنوز پر از صداست. صداى چک‌‌چکِ مدامِ شيرِ آب، سكوت خانه را بيش‌‌تر به رخ مى‌‌كشد. جلزوولزِ قابلمه یا قيژ‌‌قيژ درِ گنجه، جاى موسيقى‌‌يى است كه در خانه شنيده نمى‌‌شود. مهمانى و شادى هم كه ديگر جاى‌‌شان توى خانه نيست، موسيقى هم پس نيست ديگر. حالا قطره‌‌هاى آب ريتم دارند. حالا لولاى در آهنگ مى‌‌سازد. حالا صداها وزن دارند و ترس. صداها اما در ابتداى فيلم شنيده نمى‌‌شوند بس‌‌كه معمولى‌‌اند. بس‌‌كه روزمره‌‌اند. صداى حرف زدن آدم‌‌ها. هم‌همه‌ها. صداى ماشين‌‌ها. خنده‌‌ها. گريه‌‌ها. شلوغ‌‌كارى‌‌ها. صداها به گوش مى‌‌نشينند. صداها نه زيادى، بلندند. نه از زندگى هرروزه بيش‌‌تر يا عجيب‌‌ترند. جزئى از عادت‌‌هاى هميشگى‌‌اند انگار. هر چه اما ترلكوفسكى تنهاتر مى‌‌شود، صداها عجيب‌‌تر مى‌‌شوند، خلاصه‌‌تر مى‌‌شوند به چهارديوارى خانه. و مى‌‌شوند جزئی از آدم تنهايى كه صداى خودش را هم نمى‌‌شنود. حالا مى‌‌شوند صداهاى ريتم‌‌دارى كه حواسِ گوش را جمع مى‌‌كنند. كه ذهن را متوجه بودن‌‌شان مى‌‌كند. حالا، در غياب صداى ديگران، صداى سكوت شنيده مى‌‌شود. و صداهايى كه هميشه هستند اما گوش نمى‌‌شنودشان.
مستأجر فيلمِ صداهاست. فيلمِ دلهره از صداهاى معمولى. صداهاى هر روزه. مستأجر فيلمِ سكوت است. فيلمِ صداى اشياء. مستأجر فيلمى است براى شنيدن.

Nov 5, 2013

هنوز هم گاهی...

در تاریکی مطلقِ محله‌ی کودکی، راهِ کوچه تا خانه را می‌دویدم. مردی از میانه‌ی کوچه، پابه‌پایم دویده بود تا برسد به من. و من می‌دویدم تا برسم به یک جای امن که دور باشد از او. می‌دویدم با هراس و خیال می‌کردم در آن تاریکی که چشم، چشم را نمی‌دید چه‌طور مرا دیده بود آخر.
مرد اما نزدیک که شد، درست از کنارم گذشت و مرا ندید و رفت. دهانش از کنار گوشم گریخت و هرم نفس‌هایش ریخت روی پوست صورتم. اما مرا ندید و رفت. مرا که نفس‌هایم را حتا حبس کرده بودم، ندید و از خم کوچه گذشت و دور شد.
مرد درشت‌هیکل بود و چارشانه. بلندقد و آشفته‌موی. توی آن ظلمات ولی مویش را کجا دیده بودم. رنگِ لباسش که خاکستری بود و شلوارش که تیره بود و بی‌اتو و به تنش زار می‌زد را از کجا فهمیده بودم. موهای سفید مرد، در آن شبِ بی‌چراغ که معلوم نبود آخر.
تمامِ محله اما آن شب، سکوت بود. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. صدا نبود. برق نبود. نورِ شمعی حتا. تمامِ محله مه بود. سفید بود و محو. کسی نبود تا صدایم را بشنود وقتی که کمک خواسته بودم. وقتی از دست آن سایه‌ای که پابه‌پایم می‌آمد، گریخته بودم. سایه‌ی مردی که از میانه‌ی کوچه دیده بود مرا و پی‌ام آمده بود. سایه‌ای که من جایش گذاشته بودم. دیگر اما رسیده بودم به در خانه. در باز بود. داشتم پایم را می‌گذاشتم توی خانه. این‌جا ولی دیگر فهمیده بودم توی خوابم. که توی خواب هم می‌دانستم دیگر آن خانه زنده نیست. مالِ ما نیست. توی خانه چه می‌دیدم اما که هراس بی‌قرارم کرده بود. پایم چرا پس می‌کشید. تنم چرا به‌هوش می‌شد و جان به‌در می‌برد از خواب. پس چشم‌هایم چرا سفید می‌دیدند هنوز. بیدار شده بودم که. آن خانه‌ی بچگی و آن محله‌ی کودکی از زمانِ حال، دوباره رفته بودند که. دوباره شده بودند گذشته. چشم‌ها ولی چرا هنوز جا مانده بودند توی خواب و هنوز مه بود که ریخته بود توی نگاهم. مگر بیدار نشده بودم من.