Oct 10, 2014

طهران. خیابان عباس‌آباد. پس از نیمه‌شب

بايد كه ساعت پس از نيمه‌‌شب بوده باشد. بايد كه يكى‌‌دوساعتْ قبل، باران باريده باشد. بايد كه در آن وقتِ پس‌‌ از نيمه‌‌شب از خانه‌‌ى رفيق برگشته باشى. بايد كه خانه‌‌شان نزديك بوده باشد. بايد آن‌‌قدر پاييز رسيده باشد به آن وقتِ شبْ كه نتوانسته باشى مستقيم بروى خانه. بايد كه پارك بزرگِ نزديك خانه را سه‌‌بار، پشت‌‌سرِهم دور زده باشى و باز؛ هر بار، دلت پيشِ دور ديگر بوده باشد. بايد كه بوى شبنمِ روى برگ‌‌ها ريخته باشد توى ماشين و صداى همايون از توى ماشين ريخته باشد روى آسفالت خيسِ خيابان. بايد دور سوم را كه تمام كرده‌‌اى باز نرفته باشى خانه. بايد كه دل نكَنده باشى از آن يازدهمين شب پاييز و سرِ ماشين را كج كرده باشى تا مدرس. بايد سربالايى مدرس را رفته باشى بالا و به تپه‌‌هاى عباس‌‌آباد كه رسيدى ديگر حسابى مست شده باشى از خيسى تنِ درخت‌‌ها. بايد كه ديوار الهيه را عبور كرده باشى. كه پارك‌‌وى را دور زده باشى دوباره به مدرس. بايد كه راستگرد كرده باشى از مدرس به رسالت. از رسالت به كردستان. بايد كه كردستان را رفته باشى تا آن بالا و دوربرگردان زده باشى و افتاده باشى توى سرازيرى كردستان. بايد كه كردستان تاريك بوده باشد. بايد كه پرنده‌‌ها هم خوابيده باشند و مورچه‌‌ها هم دست از دانه برداشتن كشيده باشند حتا. بايد كه پايت را گذاشته باشى روى گاز و كردستان را؛ سرازيرى كردستان را سُر خورده باشى پايين. بايد كه با هر پيچ‌‌اش خودت هم؛ تن خودت هم پيچ خورده باشد. بايد كه همايون را گذاشته باشى روى تكرار. بايد كه تخته‌‌تخته بشكافى خودت هم در آن سرازيرى كردستان. بايد كه رسيده باشى به ريسه‌‌چراغ‌‌هاى سر جلال. بايد كه بس‌‌ات نبوده باشد ولى. بايد كه دلت ديگر نه سربالايى خواسته باشد، نه سرازيرى. بايد كه دلت يك راه تخت خواسته باشد. باید که هواى عباس‌‌آباد كرده باشد دلت. و بايد كه بروى، بروى، بروى تا برسى به عباس‌‌آباد و از اولِ اولش؛ از شريعتى شروع كنى اين خيابان پهنِ تخت را. بايد كه شانس آورده باشى و همه‌‌ى چراغ‌‌ها سبز بوده باشد در آن وقتِ پس از نيمه‌‌شبِ يازدهمين شبِ پاييز. بايد كه كم‌‌ماشينى باشد در آن خيابان و در آن وقت و پايت را گذاشته باشى روى گاز و با سرعت رانده باشى و شكافته باشى هواى پس از بارانِ نيمه‌‌شب را و رفته باشى و پيچِ اِسِ كم‌‌شعاعِ سر مفتح را بايد زير پاهايت حتا حس كرده باشى و بايد آن خيابان پهن تختِ پنج‌‌خطه‌‌ى آن وقتِ پس از نيمه‌‌شبِ پس از باران را توى خنكاىِ يازدهمين شبِ پاييز رفته باشى و رفته باشى و هى خيال كرده باشى به آن خيابانِ تختْ كه نه سربالاست و نه سرپايين و شيب‌‌اش كه زياد نيست و جايش براى ماشين‌‌ها بيش‌‌تر از بزرگ‌‌‌راه‌‌هاست حتا و خودش چه پذيراست هميشه و دست‌‌هاش چه گشوده است و حالا كه پس از نيمه‌‌شبِ بارانىِ يازدهمين شب پاييز است، چه بيدار است و چه حواسش جمع است به ماشين‌‌ها و آدم‌‌ها و به باران و به پاييز و به تو كه دارى همه‌‌ى شهرِ پس از نيمه‌‌شب يازدهمين شبِ پاييز را مى‌‌دوى دنبال جاپاى اولين بارانِ پاييز و دنبال آسفالت خيسِ خيابان‌‌ها و دنبال بوى آجرها و دنبال شهرى كه خواب كه ندارد، هيچ؛ انگار از نيمه‌‌شب كه مى‌گذرد تازه حواسش و هوشيارى‌‌اش بيش‌‌تر هم مى‌‌شود و تازه در همان تاريكى، چشم‌‌درچشم آدم مى‌‌شود و تازه از ياد آدم مى‌‌بَرد كه طهران همان شهرى است كه يك‌‌وقت‌‌هايى كلافه هم مى‌‌ كند آدم را از خودش. كه يك جاهايى نفس آدم را حتا مى‌‌گيرد و دست‌‌هايش را روى دهان آدم مى‌‌گذارد كه نگو، نبين، نخند، نباش حتا. كه تازه در اين پس از نيمه‌‌شب يازدهمين شب پاييز دوباره يادت مى‌‌اندازد كه چه مدام حاضر است اين شهر و چه پيشِ رو است هر لحظه و چه پذيراى آدم است اين شهر.

Sep 16, 2014

وقتی سینما جادوی خیال بود

در 14 ژانویه‌ی 1957، تنها چند هفته پیش از تولد پنجاه‌وهفت‌سالگی‌اش بوگارت درگذشت.
خبر آن مثل بمب صدا كرد. سيل خبرنگاران به خانه‌‌ى بوگارت سرازير شد، اما كسى آن‌‌ها را نپذيرفت. همفرى بوگارت سنى نداشت. مرگ او شروعى بود تا هاليوود سالخورده به مراسم خاك‌‌سپارى عادت كند. چند سال پس از مرگ بوگارت، اين افراد درگذشتند: اريك فون اشتروهايم، اليور هاردى، لوييس بى‌‌مير، رونالد كولمن، رابرت دونات، تايرون پاور، سيسيل بى دميل، اتل بريمور، پرستون استرجس، ارول فلين، مارگارت سالاوان، كلارك گيبل، گرى كوپر، ماريون ديويس، مايكل كرتيز. و تازه هنوز سال ١٩٦٢ بود. معلوم شد كسانى كه به‌‌سادگى «جاودان و فناناپذير»  ناميده مى‌‌شدند هم از اين قاعده مستثنا نيستند. از آن به بعد ديگر هرگز آن دل‌‌گرمى و اطمينانى كه در فيلم‌‌ها وجود داشت احساس نشد.
همفرى بوگارت. ديويد تامسن. رعنا طاهرزاده. كتابكده كسرى
 
تا آن‌‌وقت، تا ١٤ ژانويه‌‌ى ١٩٥٧ لابد هنوز ستاره‌‌ها نمرده‌‌ بودند. تا آن‌‌وقت لابد كسى مرگ ستاره‌‌ها را فكر نكرده بود. تا آن‌‌وقت لابد قرار بوده جاى ستاره‌‌ها فقط توى آسمان سينما باشد، نه زير سنگى از سنگ‌‌هاى گورستان‌‌ها. تا آن‌‌وقت لابد ستاره‌‌ها روئين‌‌تن بوده‌‌اند. جاودانه و بى‌‌زوال.
تا آن‌‌وقت، تا ١٤ ژانويه‌‌ى ١٩٥٧ لابد سينما هنوز جاى خيال بوده. جاى خيال زندگى‌‌اى كه نيست. زندگى‌‌اى كه توى واقعيت نيست. كه لابد نمى‌‌توانسته باشد( كه هنوز هم نمى‌‌تواند باشد). تا آن‌‌وقت لابد سينما جادوى زندگى بوده. تا آن‌‌وقت لابد سينما فقط جاى خيال بوده.
تا آن‌‌وقت، تا ١٤ ژانويه‌‌ى ١٩٥٧ كه بوگارت مرد ستاره‌‌ها لابد فقط توى فيلم‌‌ها زندگى مى‌‌كرده‌‌اند. جاى آدم‌‌ها به آرزوهاى كوچک و دورودرازشان مى‌‌رسيده‌‌اند و جاى آدم‌‌ها تلخى حقيقت روزمره را كنار مى‌‌زده‌‌اند و به خيال‌هاى‌‌ آن‌‌ها جان مى‌‌داده‌‌اند و خودشان؛ خود ستاره‌‌ها، لابد «جاودانه و فناناپذير»، فقط توى فيلم‌‌ها و قصه‌‌ها زندگى مى‌‌كرده‌‌اند و كارى نداشته‌‌اند جز جان دادن به خيال آدم‌‌ها.
تا آن‌‌وقت، تا ١٤ ژانويه‌‌ى ١٩٥٧ كه بوگارت مرد، لابد هنوز كسى ندانسته بوده كه اين شغلِ ستاره‌‌هاست. كه ستاره‌‌ها حرفه‌‌شان همين جان دادن به خيال آدم‌‌هاست و جاى خودشان ولى يک‌‌جايى بين روزمره‌‌ها و يک‌‌جايى وسط حقيقت است كه آن‌‌جا هم پرده‌‌ى سينما نيست و جهان داستان نيست و خوشى و جاودانگى‌‌اش هميشگى نيست و از نيستى و مرگ، دور نيست.

Sep 10, 2014

رضا

ما هيچ‌‌كدوم رضا رو نديديم. صداش رو هم نشنيديم. حتا نمى‌‌دونيم چند سالشه. قدش بلنده. شونه‌‌هاش پهنه. خوش لباسه. تميزه. خوش اخلاقه. كار درسته. نمى‌‌دونيم كه رضا زن و بچه داره؟ بچه‌‌هاش بزرگند؟ خونه‌‌ش كجاست؟ 
ما هيچ‌‌كدوم رضا رو نديديم. حتا نمى‌‌دونيم فاميليش چيه. رضا ولى هر روز؛ روزى چند بار دور و برِ ماست. خودش كه نه. صداش هم نه. دوستش ولى پيش ماست. پيشِ پيش ما هم كه نه. از در اتاق ما كه برى بيرون و وارد سالن كه بشى و رديف كتاب‌‌خونه‌‌هاى متره-برآورد پروژه‌‌هاى قديمى رو كه رد كنى، مى‌‌رسى به ميز دوست رضا. ميز دوستش چهارده قدمى از در اتاق ما فاصله داره. صداى دوستش اما مدام از پشتِ ميز بلند مى‌‌شه و از توى سالن راه مى‌‌‌‌افته و مى‌‌رسه به راهرو و  از در اتاق رد مى‌‌شه و مياد تا توى اتاق ما و مى‌‌رسه به ميزهاى سفيدى كه ما پشتش نشستيم. 
دوستِ رضا، هر روز؛ روزى چند بار با رضا حرف مى‌‌زنه. از شماره‌‌ى آرماتور فونداسيون مى‌‌گه. از جوشكارى بادبندها. از مأمور شهردارى كه اومده بوده كار رو بخوابونه. از نقاش. از گچ‌‌كار. از در و پنجره‌‌هاى ساختمون حتا. 
رضا رو هر روز؛ روزى چند بار، دوستش پاى تلفن صدا مى‌‌كنه. هر چند تا جمله يه بار مى‌‌گه رضا اين كار رو كن. رضا زنگ بزن فلانى بياد. رضا برو بهمان‌‌جا. رضا واستا تا خودم بيام. 
حالا رضا؛ خودش كه نه، صداش هم نه، همون اسمش چند روزه كه نيست. حالا دوست رضا تصادف كرده. ماشين زده به‌‌‌‌ش و زير پاش رو خالى كرده و پرتش كرده روى كاپوت و با سر رفته تو شيشه‌‌ى جلو. دوست رضا حالا بيمارستانه. تنش زخم‌‌وزيلى، پاش هم شكسته. 
حالا رضا چند روزه كه نيست. خودش كه نه. صداش هم نه. همون اسمش نيست اين‌‌روزا. ما ولى هيچ‌‌كدوم رضا رو نديديم. نمى‌‌دونيم چند سالشه. قدش بلنده. شونه‌‌هاش پهنه. كارش درسته يا نه...

Sep 3, 2014

پاريس از آنِ ماست

پاريس كه شهر موزه‌‌ها نيست، خودش ولی يك پا موزه است اين شهر. از هر ورودى شهر كه وارد شوى، هر طرف شهر كه بمانى پشتِ صفِ ماشين‌‌ها و باجه‌‌ى عوارضى را از هر طرف كه رد كنى، انگار ايستاده‌‌اى توى صف و بليت خريده‌‌اى براى موزه‌‌ى بزرگى كه نامش شهر است؛ شهرِ پاريس.
شهر اما تو را توى همين آستانه نگه مى‌‌دارد. تا دل خيابان‌‌ها و كوچه‌‌ها و كافه‌‌هايش هم كه بروى باز انگار به شهر نزديك نشده‌‌اى. باز انگار شهر را فقط تماشا كرده‌‌اى. از پشت قاب‌‌ها. از پشت شيشه‌‌ها حتا. 
شهر، نزديك نيست. با فاصله مى‌‌ايستد يك جاى دورى از تو. هم‌‌قدّ تو نمى‌‌شود. كنارت نمى‌‌ايستد. با تو راه نمى‌‌آيد. مى‌‌نشيند؛ نه مى‌‌ايستد روبه‌‌رويت. بالاىِ سرت. راه نمى‌‌رود ولى. ساكن مى‌‌شود يك گوشه‌‌اى. يك گوشه‌‌ى بالابلندى و تو را مى‌‌گيرد زير نگاهش و انگار مى‌‌گويد: ببين من چه كاملم. ببين من چه بى‌‌نقص‌‌ام. ببين من چه تماشايى‌‌ام. ديده بودى شبيه من؟ وصفِ مرا خيال كرده بودى حتا؟ توى خواب‌‌هايت مثلِ منى را ديده بودى اصلن. هان؟
شهر همان‌‌طورى مى‌‌ايستد آن بالا و چشم‌‌درچشمِ تو گذشته‌‌ى پُرافتخارش را عَلم مى‌‌كند برايت. به رخ مى‌‌كشد خودش را برايت و زير گوشت مدام زمزمه مى‌‌كند: آن كاخ را رفتى؟ آن كافه را ديدى؟ مونپارناس را گشتى؟ پمپيدو چه، ديدى؟ پرلاشز را رج زدى؟ لوور را چرخيدى؟ اصلن جهان را ديدى توى راهروها و سالن‌‌هاى كاخ‌‌ها و خانه‌هايم. اصلن فهميدى چه همه‌‌ى جهان جمع شده در من؟ خودت را چه، ديدى؟ شيرازت را حتا، لابه‌‌لاى باقى شهرها پيدايش كردى؟
شهر را اما هر چه‌‌قدر هم كه بچرخى باز ولى انگار در آستانه‌‌اى هنوز. شهر اصلن، شهرِ ماندن در آستانه است انگار. شهرِ گذشتن وقت و نديدنِ شهر. شهرِ تمام شدنِ سفر و از همان لحظه‌‌ى آخر، بى‌‌تابِ دوباره برگشتن. بى‌‌تاب ديدن نديده‌‌هايش. بى‌‌تابِ ديدنِ دوباره‌‌ى ديده‌‌هايش حتا.
پاريس اما استانبول نيست. شيراز نيست. اورشليم و پراگ هم كه حتمن نيست. پاريس آن آدمِ مغرورى‌‌ است كه دستِ آدم را نمى‌‌گيرد. كه با آدم راه نمى‌‌آيد. كه دل‌‌به‌‌دلِ آدم نمى‌‌گذارد. كه آدم پيشش راحت نيست. كه تا روزِ آخر هم نمى‌‌تواند هرجور كه خواست بپوشد. هرجور كه خواست بچرخد. هر جا كه خواست برود.
پاريس اما ساعت ندارد. شب‌‌وروز هم. هر لحظه بيدار است اين شهر. هر لحظه حضورش پيداست. وقت‌‌وبى‌‌وقت هم كه هست شهر. راهِ فرارى هم نيست ازش. هر وقت كه چشم باز كنى. هر وقت كه بيرون بيايى. هر وقت كه نگاهش كنى. از پشت هر پنجره‌‌اى حتا. هر وقتِ روز، یا که شب. صبح خيلى زود. شب خيلى دير. زير برقِ آفتاب. زير باران. چلّه‌‌ى زمستان. شهر هر لحظه كه بخواهى، كه يادش كنى، روبه‌‌رويت ايستاده تا تو تماشايش كنى. هر لحظه هم همان‌‌طور مى‌‌ايستد بالاى سرت. كنارت كه نيست. دست‌‌دردستت هم. بس‌كه فاصله‌‌ مى‌‌گذارد با تو. استانبول كه نيست تا بيايد بنشيند روبه‌‌رويت توى كافه، به قهوه خوردن. شيراز كه نيست كه بيايد كنارت، سمتِ چپت را بگيرد و راه بيايد با تو. طهران كه نيست كه مدام خودش باشد و هر گوشه‌‌اش يك چيزى سرِ جايش نباشد حتا. پاريس ولى همان‌‌طورى است كه بايد. همان‌‌طورى كه توى خيال آدم بوده. همان‌‌طورى كه لابد صد سال پيش بوده. همان‌‌طورى كه دهه‌‌ى شصت بوده حتا. آن‌‌قدر همه‌‌چيز سر جايش است كه چشم آدم درد مى‌‌گيرد از تماشايش اصلن.

هوا را از من بگير، قصه‌‌ها را نه

حرف زده بوديم همه‌‌ى آن شب كه بعد از پنج‌‌ماه دوباره دور هم جمع شده بوديم و اين‌بار ولى داشتيم راهى‌‌اش مى‌‌كرديم تا برود آن سر دنيا. حرف زده بوديم و فكر كرده بوديم چه دوباره جمع‌‌مان كرده دور هم و چه وقتى نيست، اين همه دور افتاده‌‌ايم از هم و چه كم حواس‌‌مان به هم هست انگار. حرف زده بوديم و عكس‌‌ها را هى توى دوربين ديده بوديم و هى فكر كرده بوديم چه خوب كه دوربين از دست آن يكى‌‌مان نمى‌‌افتد هيچ‌‌وقت و چه خوب است كه اين‌‌همه عكسِ بى‌‌هوا مى‌‌گيرد هربار از همه‌‌ى شب و چه عكس‌‌ها هم خوب توانسته بغض ته گلوى‌‌مان و بى‌‌تابى چشم‌‌هاى‌‌مان را پنهان كند و لابد كه اصلن تقصير دوربين و آن آدم پشت لنز نيست و انگار خودمان خوب ياد گرفته‌‌ايم كه نشان‌‌شان ندهيم و هى لبخند از روى صورت‌‌مان پاك نشود و هى دست‌‌هاى‌‌مان توى هوا بچرخد به هواى تعريفى و هى هيجان داشته باشيم از اين همه دل‌‌تنگى‌‌اى كه لابد حالا پَرش داده‌‌ايم و هى سربه‌‌سر هم بگذاريم و هى مسافر را اذيت كنيم كه مى‌‌روى يك خوزه براى خودت پيدا مى‌‌كنى و هى گوگل كنيم كه شيلى چى‌‌اش خيلى مشهور است و هى يادمان بيفتد به جادوى داستان‌‌هاى آن‌‌طرف اقيانوس و به آدم‌‌ها و جاها و اسم‌‌ها حتا و هى فكر كنيم به آدم هايى كه شاعر ديپلمات‌‌شان مدام براى‌‌شان شعر عاشقانه گفته و به خود سرزمين، كه تا اين سر دنيا حواس‌‌شان به سقوط آلنده‌‌اش بوده و آهنگ «شب‌‌روى‌‌شيلى»‌‌اش را حفظ بوده‌‌اند حتا و هى ولى ما به خود مسافر بگوييم كه يادش نرود از غذاهاى‌‌شان هم عكس بگيرد و هى يادش بماند براى‌‌مان بنويسد كه جهانِ آن‌‌ها چه شكلى‌‌ست و هى با خودمان بگوييم كه فكر كن حالا براى ما عكسى بفرستد اين آدم اصلن يا كلمه‌‌اى بنويسد از توجه‌‌اش به چيزهاى تازه‌‌اى كه مى‌‌بيند و از اين همه دقتش به شهرها و خانه‌‌ها و آدم‌‌ها حتا.
حرف زده بوديم هى و يكى آن وسط‌‌ها به من گفته بود كه اين‌‌بار ولى، قصه‌‌ى امشب را حتمى بنويس تو. اصلن با همين اسم‌‌هاى واقعى‌‌مان هم بنويس. از غذاى امشب هم بگو. يكى ديگرمان هم گفته بود حالا كه دارى مى‌‌نويسى از اين شكلات نمك‌‌دريايى هم بنويس و خود مسافر هم درآمده بود كه آهاى، گيره‌‌كاغذهاى اين دفعه‌‌ات يادت نرود و همه‌‌شان خنديده بودند، و خود من هم و آن يكىِ هميشه دوربين به دست‌‌مان هم گفته بود يكى از عكس‌‌هاى امشب را هم بردار بگذار به پيوستش كه خوب معلوم شود اين بار دارى كدام‌‌مان را قصه مى‌‌كنى.
ما، همه خنديده بوديم و جشن‌‌مان را تا لحظه‌‌ى آخر و تا شبِ خيلى دير طول داده بوديم و بى‌‌خواب شده بوديم و باز ولى دل نمى كنديم ازش و هى حرفى و تعريفى، تا ديگر حسابى دير شده بود و داشتيم يكى‌‌يكى مى‌‌رفتيم كه دم رفتنى، دوباره يادشان افتاده بود كه هى از قصه‌‌ى امشب بگويند و هى يادم بيندازند كه حالا، اسم‌‌هاى‌‌مان را هم عوض نكردى، نكردى و اصلن بيا و اولش بنويس كه "هر گونه شباهت به اسامى و آدم‌‌هاى واقعى اتفاقى است." و بعد هر كارى دلت خواست بكن با امشب و ما و اين مسافرِ حالا كم‌‌كم خوزه‌‌دار.
 آن شب كه تمام شده بود و فردايش كه نشسته بودم به خواندنِ كتابى، هى حواسم ولى مى پريد به شب قبل و هى خيال مى كردم چرا پس اين قصه دست بر نمى‌‌دارد از من و چرا پس نمى نويسمش و چرا پس خيال مى‌‌كنم آن حرف‌‌ها و خنده‌‌ها و آن دست‌‌ها و نگاه‌‌ها كلمه نمى‌‌شوند يا اگر بشوند يك چيز ديگرى مى‌‌شوند كه از آن شب و آن آدم‌‌ها و آن خنده‌‌ها دور است و چرا دارم فكر مى‌‌كنم يك چيزهايى هم هستند كه كلمه نه، كه مى‌‌شوند يك نقطه‌‌ى روشنى آن ته‌‌ته‌‌هاى آدم و حتا مى‌‌شوند گنج آدم كه هر وقت، هر جا، هر وقتِ روز يا شب، ياد آدم بيايند و توى دل تاريكى حتا، برق بزنند و روى صورت آدم خنده بياورند حتا.

Aug 22, 2014

سى‌‌سانتى‌‌مترى كه از پنج‌‌هزاركيلومتر بيش‌‌تر است

پام روى گاز بود. اون‌‌قدر تند مى‌‌رفتم كه نتونم لحظه‌‌اى حتا سربرگردونم و نگاهش كنم، داشتم ولی براش از همه‌‌ى حرف‌‌هاى مونده‌‌ى اين پنج‌‌ماه مى‌‌گفتم كه نبود. كه نشده بود براش بنويسم. كه نشده بود براش تعريف كنم. من، داشتم با صِدام روى كلمه‌‌ها مى‌‌دويدم و به جاى نگاهم، با دست‌ِ راستِ گاهى دور از فرمون و دنده‌‌م براش تعريف مى‌‌كردم و حواسم بود كه هى دارم معترضه مى‌‌زنم كه از آدم‌‌هاى تازه بگم كه نمى‌‌شناسه و نمى‌‌دونه و هى مى‌‌پريدم از متن بيرون و پاورقى مى‌‌زدم تا از اتفاق‌‌هاى تازه بدونه و هى جفتى خنده‌‌مون مى‌‌گرفت از يه حرفى، تعريفى، اتفاقى، آدمى، يا از خود من حتا و من حواسم از ماشين‌‌هاى دوروبرم يهو مى‌‌پريد بس‌‌كه خنده امان‌‌مون رو مى‌‌بُريد و هى اون كه اريب نشسته بود بغل‌‌دستم و همه‌‌ى نگاهشو ريخته بود روى من چيزى مى‌‌گفت و من اما هى حواسم بهش بود كه يه‌‌وقت برنگردم سمتش، يا كه يه‌‌وقت نگاهم نيفته توى چشم‌‌هاش كه نشسته بود توى سى‌‌سانتىِ من.

دستم رو اما دراز هم نمى‌‌كردم -درازِ دراز يعنى- باز مى‌‌رسيدم به‌‌ش. گوشم رو اگه تيز هم نمى‌‌ كردم، صداى تنِ بيش‌‌تر ساكتش رو مى‌‌شنيدم و نگاهم رو اگه همون‌‌طورى مى‌‌دوختم به ماشين‌‌ها و روى راه، باز هم مى‌‌ديدمش كه اريب نشسته كناردست من و زل زده به حرف زدن من. به من كه حالا بودنش بايد برام جشنِ بى‌‌كران باشه و بايد كه همه‌‌ى روز رو، هر لحظه‌‌ى بودنش رو، روى هوا بقاپم و يه گوشه پنهان كنم و نگه دارم براى همه‌‌ى يك سالى كه نيست. براى همه‌‌ى روزهايى كه يه اقيانوس فاصله ميفته بين‌‌مون و اين‌‌بار شب‌‌وروزمون، فصل‌‌سردوگرمِ سال‌‌مون هم ديگه يكى نيست حتا.

Jul 19, 2014

شهری از آن خود

همه‌‌ى اين روزها حواست به آدم‌‌ها بوده. به خانه‌‌ها. و به شهر. به اضطرار. به بى‌‌پناهىِ جان‌‌ها. به صداها. به نفير موشك‌‌ها. به لحظه‌‌ى سقوط موشكْ روى سقفِ خانه‌‌ها. به خانه‌‌اى كه تا همين چند دقيقه‌‌ى قبل پناه آدم‌‌ها بوده. سقفى بوده. ديوارى. خلوتى. آرامشى. و ناگهان، يك‌‌باره دود شده و رفته به هوا. كه ناگهان، شده تلّى از خاك و آجر. با تكه‌‌پاره‌‌هاى اثاث خانه كه پرت شده‌‌اند اين‌طرف و آن‌‌طرف. بالشِ دود گرفته‌‌اى كه تا همين ديشب، سفيد بوده و سر مى‌‌گذاشته‌‌اند رويش  و شده حتا براى ساعتى فقط، آرام مى‌‌گرفتند. به اجاقِ حالا له شده‌‌اى كه لابد همين غروب، افطارشان را پخته‌‌اند و نشسته‌‌اند به خوردن و به حرف زدن. به فرشى كه تكّه‌‌تكّه شده و زير آوار مانده. كه لابد همين بعدازظهر يكى، توى اين روزهاى گرم تابستان دراز كشيده بوده روى اين فرش، بچه‌‌اى حتا. پيرى. مردى. زنى. به آلبوم عكسى. پاره‌‌پاره. اين‌‌گوشه و آن‌‌گوشه ريخته. پرت شده. سوخته. عكس عروسى. عكس بچه‌‌ها. كوچك‌‌ترها. عكس روز اول مدرسه‌‌شان حتا.
عكس‌‌ها را كه نبرده‌‌اند با خودشان. آن لحظه‌‌اى كه تلفن زنگ خورده، فقط چند دقيقه وقت داشته‌‌اند تا جان خودشان را بردارند و بى‌‌اثاث، بى‌‌خاطره، بى‌‌گذشته خانه‌‌شان را رها كنند تا بشود سهم موشك. خانه را جا گذاشته‌‌اند پشت‌‌سرشان و بچه‌‌ها را لابد بغل زده‌‌اند و پيرها را لابد كول كرده‌‌‌‌اند و از خانه گريخته‌‌اند. خانه ولى براى گريختن نبود كه. خانه پناه بود هميشه. هست هنوز هم. همه‌‌ جاى جهان، خانه پناه آدم‌‌هاست. مگر نيست؟ دست روى هر جاى نقشه كه بگذارى، روى هر قارّه، كنار هر اقيانوس. با هر رنگ پوست. خانه از هر جنسى كه باشد، تو بگو چادر حتا. كپر. خانه است ديگر. همان جا كه جانْ آرام مى‌‌گيرد. همان‌‌جا كه پناه مى‌‌دهد به آدم. همان‌‌جا كه پناهگاه آدم مى‌‌شود...

Jul 17, 2014

صدا

اگه صدا قبض داشت. اگه كلمه‌‌ها؛ تعداد كلمه‌‌هايى كه آدم‌‌ها از صبح تا شب مى‌‌گفتند كنتور داشت. اگه يه وسيله‌‌اى بود به اسم صداسنج، كه صدا رو مى‌‌شمرد. وزن مى‌‌كرد. حجم‌‌شون رو حساب مى‌‌كرد حتا. اون‌‌وقت، ما؛ از صبح تا شب چندبار، چند گرم، چند سانتى‌‌مترمكعب صدا داشتيم يعنى. اگه يه خلاء‌‌سنج بود چى؟ اگه يه دستگاهى بود براى كلمه‌‌هايى كه مى‌‌اومدند تا پشتِ لب حتا، اما صدا نمى‌‌شدند. اگه يه دستگاهى بود كه اين كلمه‌‌ها رو مى‌‌شمرد چى؟ صداشون رو اندازه مى‌‌گرفت در روز چند گرم سكوت... نه! سكوت نه، خلاء! چند گرم جاى خالى داشتيم هر روز.
اگه مى‌‌شد خلاء زن‌‌وشوهر ميان‌‌سال خونه‌‌‌‌ى روبه‌‌رويى رو اندازه گرفت كه هيچ‌‌وقتِ روز از هيچ‌‌وقت سال صدايى درنمياد ازشون. اگه مى‌‌شد از حرف نزدن‌‌شون، از دعوانكردن‌‌هاشون حتا، جاى خالى صداشون رو اندازه گرفت  و ديد كه خلاء‌‌شون چند گرمه؟ چند سانتى‌‌متر مكعب، يا چند تا كلمه‌‌ست حتا؟
اگه مى‌‌شد صداى آدمى رو شمرد كه همه‌‌ى روز چسبيده به ميز و چشم برنداشته از مانيتور و مدام لب‌‌گزيده و نفس‌‌نفس‌‌زده حتا به خاطر حرفى كه بايد مى‌‌زده اما نزده و همه‌‌ى روز رو به شمردن جاى خالى كلمه‌‌ها گذرونده. به وزن كردنِ صدايى كه مونده توى خودش و نريخته توى هوا.

May 31, 2014

ضرورت

پناه مى‌‌برم به چشم؛ كه نمى‌‌بيند. به گوش؛ كه نمى‌‌شنود. به ذهن؛ كه نمى‌‌فهمد.
پناه مى‌‌برم به لب‌‌هاى بسته. به نگاهِ بى‌‌عمق. به حواسِ پرت.
پناه مى‌‌برم به شانه‌‌هاى بالا افتاده. به خنده‌‌هاى پهنِ روى صورت. به كلمه‌‌هاى اشتباهى، آرام، راضى.
پناه مى‌‌برم به نگفتن. به سكوت. به تاب. به قرار.
پناه مى‌‌برم به واقعيتِ روز. به حساب. به دويى كه با دو مى‌‌شود چهار. به ماشين‌‌حسابِ بى‌‌اشتباه. به فرمول.
پناه مى‌‌برم به اعداد. به جذر. به راديكال. به توان. به نتيجه‌‌ى معلوم. به خطاىِ انسانىِ صفر. به قدرتِ محاسبه. به ضرورتِ جواب.

Apr 25, 2014

جایی که باید

مى‌‌گشتم. دنبالِ جايى. يا كسى. به هر بنايى كه مى‌‌رسيدم، ديوار بود كه بلند شده بود و در بود كه جايش خالى بود روى ديوار. به هر پاگردى كه مى‌‌رسيدم، تمام درها شبيه هم بودند و همه‌‌ى پله‌‌ها، لنگه‌‌ى آن يكى. پله‌‌ها، همه، باريك بودند و بلند و تيز، با سقف‌‌هاى كوتاه و دالان‌‌هاى پرپيچ‌‌وخمى كه بايد مى‌‌خزيدم و مى‌‌پيچيدم توى دالان‌‌‌‌ها تا مى‌‌رسيدم آن بالا، پيش كورسوى نورِ بالاى پله‌‌ها.
مى‌‌گشتم توى پاگردها و به هر طبقه‌‌اى كه مى‌‌رسيدم، هر درى، تاى آن يكى بود و هيچ‌‌كدام پلاكى يا نامى و نشانى نداشتند. همه‌‌ى شيشه‌‌هاى روى درها، مات بودند و عين هم و همه‌‌ى نورها، محو و هوا، پُر از غبار بود و انگار مهى پاشيده بودند روى ذره‌‌ذره‌‌ى دانه‌‌هاى اين غبار.
خانه‌‌ها، همه، يكى بودند با درهاى جدا اما مثل هم و من گم شده بودم ميانِ خانه‌‌هايى كه مو نمى‌‌زدند با هم. كه خانه‌‌ها اسباب نداشتند يا اگر داشتند به چشم نمى‌‌آمدند و آدم‌‌ها، كه رد مى‌‌شدند و همهمه‌‌ى صداى‌‌شان روى ديوارها و توى هوا و روى اسبابِ غايبِ خانه بود اما توى گوش‌‌هاى من؛ نه!
از خانه‌‌ها بيرون مى‌‌آمدم و راه مى‌‌افتادم توى خيابان‌‌ها و از كناره‌‌ى پل‌‌ها و بلندى‌‌هاى بلند و جاهاى سخت‌‌ و باريك رد مى‌‌شدم و به هيچ جا نمى‌‌رسيدم. پاى‌‌ام به هر جاى سختى باز مى‌‌شد، هيچ‌‌كدام‌‌شان اما مقصد نبودند. راه مى‌‌رفتم همه‌‌ى شهر را. عبور مى‌‌كردم از همه‌‌جا، لحظه‌‌اى اما نمى‌‌ايستادم. راه مى‌‌رفتم از هر جاى تاريك و سخت، و باز، نمى‌‌رسيدم.

Apr 10, 2014

سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز، چند روز است

سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز، چند روز است. چند ساعت است. چند دقيقه. توى سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز چند بار خورشيد طلوع مى‌‌كند. آفتاب چند بار مى‌‌آيد پشتِ پنجره‌‌ها. شهر چند بار بيدار مى‌‌شود. ابر چند بار مى‌‌ريزد توى آسمان و دلِ شهر را مى‌‌گيراند. خورشيد، چند بار، پشتِ ابر مى‌‌ماند. باران، چند بار شهر را مى‌‌شويد و سرازير مى‌‌شود روى سرِ آدم‌‌هاى توى پياده‌‌رو.
سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز، چند روز است. چند تمبر است كه چسبانده شده روى گوشه‌‌ى پاكت و مُهرخورده توى اداره‌‌ى پست و انداخته شده لاى درِ آهنى خانه‌‌اى كه شاخه‌‌هاى درخت‌‌هاى حياطش سر خم كرده‌‌اند از بالاى ديوار و ريخته‌‌اند روى در. كه برگ‌‌هاى تازه و سبزِ شاخه‌ها، نقشى شده‌‌اند روى اين در آهنى. كه بوى گل‌‌هاى توى باغچه‌‌ى حياط، پيچيده تا دمِ در، تا توى كوچه. آن‌‌قدر كه پست‌‌چى پا سست كند براى لحظه‌‌اى بيش‌‌تر، به هواى عطر گل‌‌هاى آن‌‌طرف در؛ گل‌‌هاى توى حياط.
سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز چند روز است. چند ساعت. چند دقيقه. چند كلمه است اين سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج‌‌ روز. چند كلمه‌‌ى ننوشته. نگفته. چند كلمه‌‌ى از ذهن عبور كرده  و به روى كاغذ نيامده.  سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز چند قصه‌‌ى نانوشته است. چند ماجراى از دست رفته. چند آدمِ به كلمه درنيامده. چند آدمِ قصه‌‌ نشده. چند قصه‌‌ى كوتاه‌‌وبلندِ از دست‌‌رفته. چند قصه‌‌ى مانده روى چرك‌‌نويس يا گوشه‌‌ى ميز است اين سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز
سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز چند اتفاق است كه روى زبان مانده. كه كلمه نشده. كه مكتوب نشده. چند اشك يا خنده است اين سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز كه گوشه‌‌ى دفترى مانده. كه خوانده نشده. 
سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز، چند روز است. چند صبحانه. چند عصرانه. هوا چندبار مزّه شده. چندبار بو شده. تصوير شده. رنگ شده. درخت‌‌ها چندبار سبز شده. سبزها شده. رنگ‌‌به‌‌رنگ. هزار رنگ.

Apr 5, 2014

این شرلوک روزگار ما

پالتوى موّاج و در هوا رقصانِ آقاى جرمى برت كه وقت نشستن روى صندلى يا پياده شدن از پلّه‌‌ى كالسكه، لبه‌‌ى پالتوى سياه بلندش را مى‌‌گرفت ميان شست و چهار انگشتش و به‌‌سانِ يك رقصنده‌‌ى روى صحنه، به‌‌سان يك آدمى كه دارد روى صحنه‌‌ى رقص، تن‌‌اش را و لباسش را و حركتش را به نمايش مى‌‌گذارد، پالتو را توى هوا موج مى‌‌داد و مى‌‌رقصاند و لبه‌‌اش را به‌‌ضربِ تند سرانگشت‌‌ها مى‌‌گرفت و رها مى‌‌كرد پالتو را توى هوا و خودش، در يك سمتِ ديگر، راه مى‌‌افتاد روى سنگ‌‌فرش‌‌هاى پياده‌‌رو. يا پالتو را از بدنش دور مى‌‌كرد و رهايش مى‌‌كرد پشت سرش و يك‌‌برى مى‌‌نشست روى صندلى و خودش عصاقورت‌‌داده، زل مى‌‌زد به آدم روبه‌‌رويش يا دقيق مى‌‌شد به فكر كردن و دو انگشت اشاره‌‌اش را مى‌‌گذاشت كنار هم و بقيه‌‌ى انگشت‌‌ها را قلاب مى‌‌كرد توى هم و اشاره‌‌ها را موازى مى‌‌كرد با امتداد صورت و مى‌‌گذاشت‌‌شان پايين پرّه‌‌هاى بينى و خيره مى‌‌شد روى تن و روح آدمِ روبه‌‌روى‌‌اش؛ آن‌‌قدر كه آن آدم آب مى‌‌شد زيرِ شعله‌‌ى نگاهش.
جانشين آقاى جرمى برت؛ اين شرلوك تازه، اين شرلوكِ روزگار وبلاگ و واى‌‌فاى اما يك پالتو دارد حتا بلندتر از پالتوى آقاى جرمى. قدّش هم كه به بركت اين پالتو و دستيارِ كوتاه‌‌قدّش؛ اين دكتر واتسن تازه، بلندتر هم به چشم مى‌‌‌‌آيد. اما حالا، اين‌‌جا، ديگر آن پالتوى موّاج، آن پالتوى رهاشده در باد، آن پالتوىِ سياه هميشه‌‌رقصانْ توى تنِ اين شرلوك تازه نيست. حالا ديگر ردّپايى از آن جامه‌‌ى توى تنِ آقاى جرمى اين‌‌جا نيست اما يقه‌‌ى ايستاده و تا روى گونه بالاآمده‌‌ى اين شرلوك، آن پالتوى رقصان را از تنِ آقاى جرمى درآورده و آن را از آنِ خودش كرده است.
آقاى شرلوك تازه، حالا، اين‌‌جا، يقه‌‌اش را مى‌‌دهد بالا و گم مى‌‌شود توى يقه‌‌ى بلندى كه تا روى گونه‌‌هايش بالا مى‌‌آيد. يقه‌‌اش را مى‌‌دهد بالا و پناه مى‌‌برد توى يقه‌‌اى كه جدايش مى‌‌كند از آدم‌‌هاى ديگر. يقه‌‌اش را مى‌‌دهد بالا و گم مى‌‌شود توى يقه‌‌ و غرق مى‌‌شود توى فكر كردن و مشغول مى‌‌شود به حل كردن معما و فاصله مى‌‌گيرد از آدم‌‌ها با همين يقه‌‌اى كه آمده بالا، تا روى گونه‌‌ها و چهره‌‌اش را پوشانده از ديگران و پنهانش كرده از نگاه‌‌هاى ناخوانده.
يقه‌‌ى آقاى شرلوك تازه، يك ديوار است انگار. يك پناه است.  يك حمايت است انگار كه امنيت مى‌‌آورد برايش. كه اعتمادبه‌‌نفس مى‌‌دهدش. كه وقتى تاى يقه را باز مى‌‌كند و مى‌‌زند بالا؛ تازه مى‌‌شود خودش؛ خودِ خودِ شرلوك‌‌اش. آن‌‌قدر كه وقتى قرار مى‌‌شود خودش نباشد و برود به ديدنِ بچه‌‌اى كه گروگانِ حريفِ نابغه‌‌اش بوده، اول، يقه‌‌اش را برمى‌‌گرداند و تاى‌‌اش را صاف مى‌‌كند روى شانه‌‌اش تا "خودش نباشد".
آقاى شرلوك؛ اين شرلوك تازه اما انگار دارد پالتوى آقاى جرمى برت را به تن خودش قواره مى‌‌كند. انگار دارد آن پالتو را از تنِ شرلوكِ دوقرن  پيش درمى‌‌آورد و توى تن خودش اندازه مى‌‌كند. اين شرلوكِ تازه انگار دارد رقصِ   پالتو را به غياب مى‌‌بَرد. حالا، اين‌‌جا، پالتو را از صحنه‌‌ى رقص پايين مى‌‌آورد و آن‌‌وقت، يقه‌‌ى پالتو را مى‌‌زند بالا و مى‌‌آورد مى‌‌نشاند روى صحنه. به‌‌تنهايى. توى يقه را هم، دور گردن، يك شال طوسى گره مى‌‌زند تا كامل بشود اين صحنه‌‌، اين نمايش.

Jan 29, 2014

ننوشته‌‌اند ولى

چه بسيار نوشته‌‌اند از آن چشم‌‌ها كه همه‌‌ى صورت‌‌اند. كه آشكار و پيداى‌‌اند. كه عميق‌‌اند. ننوشته‌‌اند ولى از چشم‌‌هاىِ همه نگاه. نگاه‌‌هاى همه دقيق. همه تيز.
چه بسيار نوشته‌‌اند از نگاه‌‌هاى منتظر. از نگاه‌‌هاى همه بى‌‌تاب. همه بى‌‌قرار. از آن نگاه كه مى‌‌بُرد. كه مى‌‌بَرد؛ طاقت را. تاب را. ننوشته‌‌اند ولى از پلک‌‌ها. كه سپر مى‌‌شوند. كه فاصله مى‌‌اندازند. كه راه را می‌بندند بر نگاه. که در آستانه نگاه مى‌‌دارند نگاه را.

Jan 11, 2014

آن سردترین روز

آقاى بزّازِ آن آخرهاىِ كوچه‌‌برلن، سليقه‌‌ى زن را بلد شده بود ديگر كه از همان اولْ مى‌‌رفت سر وقتِ  اصلِ كارى‌‌ها و يكى‌‌يكى تاقه‌‌ها را برايش رديف مى‌‌كرد روى پيشخان. آقاى بزّازْ كه يزدى بود و هنوز، بعد اين‌‌همه سال زندگى توى طهران، لهجه‌‌ داشت و زبانش هم شيرين بود، دانه‌‌دانه پارچه‌‌ها را باز مى‌‌كرد تا چشم‌‌هاى زن بالاخره برق بزند و انگشتش روى تُركىِ يكى راه بگيرد تا تاى پارچه را بيش‌‌تر باز كند و راهِ پارچه و طرحش را تماشا كند و بافتش را بگيرد زير انگشتش، كه يعنى دلش گير كرده پيش چندتايى از اين پارچه‌‌ها.
اول از همه اما نوبتِ فاستونى‌‌ها بود، هم براى دامن‌‌تنگِ روى زانو كه مُد آن‌‌وقت‌‌ها بود و هم براى كت؛ كه خودش خيلى دوست داشت و هميشه مى‌‌گفت دوختِ يقه‌‌انگليسى‌‌اش دست هر خياطى را رو مى‌‌كند. تاقه‌‌هاى طرح پيچازى اما باز كه مى‌‌شد روى پيشخان و چشمش يكى‌‌ را كه مى‌‌گرفت، دلش مى‌‌رفت براى سارافنِ پشمى يا شلوار پيش‌‌سينه‌‌دارى. پيچازى‌‌ها ولى درشت‌‌تر كه مى‌‌شدند و تاقه‌‌هاى چهارخانه كه باز مى‌‌شد، يكى‌‌دو قواره برمى‌‌داشت براى دامن‌‌كوتاهِ پليسه‌‌ى دخترانه‌‌ يا دامن‌‌اسكاتلندى با سنجاقِ درشتِ روى پا. يكى هم براى دامن‌‌كلوشِ پشمى و آستردار.
تا آقاى بزّاز سانت بزند پارچه‌‌ها را و دانه‌‌دانه بپيچدشان لاى كاغذْ كادوهاى نازك، چانه‌‌هاى‌‌شان را هم ديگر زده بودند و تخفيف را هم گرفته بود و پارچه‌‌ها را برداشته بود و راه افتاده بود سمتِ خانه. تا فردا.