Jan 29, 2014

ننوشته‌‌اند ولى

چه بسيار نوشته‌‌اند از آن چشم‌‌ها كه همه‌‌ى صورت‌‌اند. كه آشكار و پيداى‌‌اند. كه عميق‌‌اند. ننوشته‌‌اند ولى از چشم‌‌هاىِ همه نگاه. نگاه‌‌هاى همه دقيق. همه تيز.
چه بسيار نوشته‌‌اند از نگاه‌‌هاى منتظر. از نگاه‌‌هاى همه بى‌‌تاب. همه بى‌‌قرار. از آن نگاه كه مى‌‌بُرد. كه مى‌‌بَرد؛ طاقت را. تاب را. ننوشته‌‌اند ولى از پلک‌‌ها. كه سپر مى‌‌شوند. كه فاصله مى‌‌اندازند. كه راه را می‌بندند بر نگاه. که در آستانه نگاه مى‌‌دارند نگاه را.

Jan 11, 2014

آن سردترین روز

آقاى بزّازِ آن آخرهاىِ كوچه‌‌برلن، سليقه‌‌ى زن را بلد شده بود ديگر كه از همان اولْ مى‌‌رفت سر وقتِ  اصلِ كارى‌‌ها و يكى‌‌يكى تاقه‌‌ها را برايش رديف مى‌‌كرد روى پيشخان. آقاى بزّازْ كه يزدى بود و هنوز، بعد اين‌‌همه سال زندگى توى طهران، لهجه‌‌ داشت و زبانش هم شيرين بود، دانه‌‌دانه پارچه‌‌ها را باز مى‌‌كرد تا چشم‌‌هاى زن بالاخره برق بزند و انگشتش روى تُركىِ يكى راه بگيرد تا تاى پارچه را بيش‌‌تر باز كند و راهِ پارچه و طرحش را تماشا كند و بافتش را بگيرد زير انگشتش، كه يعنى دلش گير كرده پيش چندتايى از اين پارچه‌‌ها.
اول از همه اما نوبتِ فاستونى‌‌ها بود، هم براى دامن‌‌تنگِ روى زانو كه مُد آن‌‌وقت‌‌ها بود و هم براى كت؛ كه خودش خيلى دوست داشت و هميشه مى‌‌گفت دوختِ يقه‌‌انگليسى‌‌اش دست هر خياطى را رو مى‌‌كند. تاقه‌‌هاى طرح پيچازى اما باز كه مى‌‌شد روى پيشخان و چشمش يكى‌‌ را كه مى‌‌گرفت، دلش مى‌‌رفت براى سارافنِ پشمى يا شلوار پيش‌‌سينه‌‌دارى. پيچازى‌‌ها ولى درشت‌‌تر كه مى‌‌شدند و تاقه‌‌هاى چهارخانه كه باز مى‌‌شد، يكى‌‌دو قواره برمى‌‌داشت براى دامن‌‌كوتاهِ پليسه‌‌ى دخترانه‌‌ يا دامن‌‌اسكاتلندى با سنجاقِ درشتِ روى پا. يكى هم براى دامن‌‌كلوشِ پشمى و آستردار.
تا آقاى بزّاز سانت بزند پارچه‌‌ها را و دانه‌‌دانه بپيچدشان لاى كاغذْ كادوهاى نازك، چانه‌‌هاى‌‌شان را هم ديگر زده بودند و تخفيف را هم گرفته بود و پارچه‌‌ها را برداشته بود و راه افتاده بود سمتِ خانه. تا فردا.