Apr 25, 2014

جایی که باید

مى‌‌گشتم. دنبالِ جايى. يا كسى. به هر بنايى كه مى‌‌رسيدم، ديوار بود كه بلند شده بود و در بود كه جايش خالى بود روى ديوار. به هر پاگردى كه مى‌‌رسيدم، تمام درها شبيه هم بودند و همه‌‌ى پله‌‌ها، لنگه‌‌ى آن يكى. پله‌‌ها، همه، باريك بودند و بلند و تيز، با سقف‌‌هاى كوتاه و دالان‌‌هاى پرپيچ‌‌وخمى كه بايد مى‌‌خزيدم و مى‌‌پيچيدم توى دالان‌‌‌‌ها تا مى‌‌رسيدم آن بالا، پيش كورسوى نورِ بالاى پله‌‌ها.
مى‌‌گشتم توى پاگردها و به هر طبقه‌‌اى كه مى‌‌رسيدم، هر درى، تاى آن يكى بود و هيچ‌‌كدام پلاكى يا نامى و نشانى نداشتند. همه‌‌ى شيشه‌‌هاى روى درها، مات بودند و عين هم و همه‌‌ى نورها، محو و هوا، پُر از غبار بود و انگار مهى پاشيده بودند روى ذره‌‌ذره‌‌ى دانه‌‌هاى اين غبار.
خانه‌‌ها، همه، يكى بودند با درهاى جدا اما مثل هم و من گم شده بودم ميانِ خانه‌‌هايى كه مو نمى‌‌زدند با هم. كه خانه‌‌ها اسباب نداشتند يا اگر داشتند به چشم نمى‌‌آمدند و آدم‌‌ها، كه رد مى‌‌شدند و همهمه‌‌ى صداى‌‌شان روى ديوارها و توى هوا و روى اسبابِ غايبِ خانه بود اما توى گوش‌‌هاى من؛ نه!
از خانه‌‌ها بيرون مى‌‌آمدم و راه مى‌‌افتادم توى خيابان‌‌ها و از كناره‌‌ى پل‌‌ها و بلندى‌‌هاى بلند و جاهاى سخت‌‌ و باريك رد مى‌‌شدم و به هيچ جا نمى‌‌رسيدم. پاى‌‌ام به هر جاى سختى باز مى‌‌شد، هيچ‌‌كدام‌‌شان اما مقصد نبودند. راه مى‌‌رفتم همه‌‌ى شهر را. عبور مى‌‌كردم از همه‌‌جا، لحظه‌‌اى اما نمى‌‌ايستادم. راه مى‌‌رفتم از هر جاى تاريك و سخت، و باز، نمى‌‌رسيدم.

Apr 10, 2014

سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز، چند روز است

سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز، چند روز است. چند ساعت است. چند دقيقه. توى سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز چند بار خورشيد طلوع مى‌‌كند. آفتاب چند بار مى‌‌آيد پشتِ پنجره‌‌ها. شهر چند بار بيدار مى‌‌شود. ابر چند بار مى‌‌ريزد توى آسمان و دلِ شهر را مى‌‌گيراند. خورشيد، چند بار، پشتِ ابر مى‌‌ماند. باران، چند بار شهر را مى‌‌شويد و سرازير مى‌‌شود روى سرِ آدم‌‌هاى توى پياده‌‌رو.
سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز، چند روز است. چند تمبر است كه چسبانده شده روى گوشه‌‌ى پاكت و مُهرخورده توى اداره‌‌ى پست و انداخته شده لاى درِ آهنى خانه‌‌اى كه شاخه‌‌هاى درخت‌‌هاى حياطش سر خم كرده‌‌اند از بالاى ديوار و ريخته‌‌اند روى در. كه برگ‌‌هاى تازه و سبزِ شاخه‌ها، نقشى شده‌‌اند روى اين در آهنى. كه بوى گل‌‌هاى توى باغچه‌‌ى حياط، پيچيده تا دمِ در، تا توى كوچه. آن‌‌قدر كه پست‌‌چى پا سست كند براى لحظه‌‌اى بيش‌‌تر، به هواى عطر گل‌‌هاى آن‌‌طرف در؛ گل‌‌هاى توى حياط.
سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز چند روز است. چند ساعت. چند دقيقه. چند كلمه است اين سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج‌‌ روز. چند كلمه‌‌ى ننوشته. نگفته. چند كلمه‌‌ى از ذهن عبور كرده  و به روى كاغذ نيامده.  سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز چند قصه‌‌ى نانوشته است. چند ماجراى از دست رفته. چند آدمِ به كلمه درنيامده. چند آدمِ قصه‌‌ نشده. چند قصه‌‌ى كوتاه‌‌وبلندِ از دست‌‌رفته. چند قصه‌‌ى مانده روى چرك‌‌نويس يا گوشه‌‌ى ميز است اين سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز
سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز چند اتفاق است كه روى زبان مانده. كه كلمه نشده. كه مكتوب نشده. چند اشك يا خنده است اين سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز كه گوشه‌‌ى دفترى مانده. كه خوانده نشده. 
سى‌‌صدوشصت‌‌وپنج روز، چند روز است. چند صبحانه. چند عصرانه. هوا چندبار مزّه شده. چندبار بو شده. تصوير شده. رنگ شده. درخت‌‌ها چندبار سبز شده. سبزها شده. رنگ‌‌به‌‌رنگ. هزار رنگ.

Apr 5, 2014

این شرلوک روزگار ما

پالتوى موّاج و در هوا رقصانِ آقاى جرمى برت كه وقت نشستن روى صندلى يا پياده شدن از پلّه‌‌ى كالسكه، لبه‌‌ى پالتوى سياه بلندش را مى‌‌گرفت ميان شست و چهار انگشتش و به‌‌سانِ يك رقصنده‌‌ى روى صحنه، به‌‌سان يك آدمى كه دارد روى صحنه‌‌ى رقص، تن‌‌اش را و لباسش را و حركتش را به نمايش مى‌‌گذارد، پالتو را توى هوا موج مى‌‌داد و مى‌‌رقصاند و لبه‌‌اش را به‌‌ضربِ تند سرانگشت‌‌ها مى‌‌گرفت و رها مى‌‌كرد پالتو را توى هوا و خودش، در يك سمتِ ديگر، راه مى‌‌افتاد روى سنگ‌‌فرش‌‌هاى پياده‌‌رو. يا پالتو را از بدنش دور مى‌‌كرد و رهايش مى‌‌كرد پشت سرش و يك‌‌برى مى‌‌نشست روى صندلى و خودش عصاقورت‌‌داده، زل مى‌‌زد به آدم روبه‌‌رويش يا دقيق مى‌‌شد به فكر كردن و دو انگشت اشاره‌‌اش را مى‌‌گذاشت كنار هم و بقيه‌‌ى انگشت‌‌ها را قلاب مى‌‌كرد توى هم و اشاره‌‌ها را موازى مى‌‌كرد با امتداد صورت و مى‌‌گذاشت‌‌شان پايين پرّه‌‌هاى بينى و خيره مى‌‌شد روى تن و روح آدمِ روبه‌‌روى‌‌اش؛ آن‌‌قدر كه آن آدم آب مى‌‌شد زيرِ شعله‌‌ى نگاهش.
جانشين آقاى جرمى برت؛ اين شرلوك تازه، اين شرلوكِ روزگار وبلاگ و واى‌‌فاى اما يك پالتو دارد حتا بلندتر از پالتوى آقاى جرمى. قدّش هم كه به بركت اين پالتو و دستيارِ كوتاه‌‌قدّش؛ اين دكتر واتسن تازه، بلندتر هم به چشم مى‌‌‌‌آيد. اما حالا، اين‌‌جا، ديگر آن پالتوى موّاج، آن پالتوى رهاشده در باد، آن پالتوىِ سياه هميشه‌‌رقصانْ توى تنِ اين شرلوك تازه نيست. حالا ديگر ردّپايى از آن جامه‌‌ى توى تنِ آقاى جرمى اين‌‌جا نيست اما يقه‌‌ى ايستاده و تا روى گونه بالاآمده‌‌ى اين شرلوك، آن پالتوى رقصان را از تنِ آقاى جرمى درآورده و آن را از آنِ خودش كرده است.
آقاى شرلوك تازه، حالا، اين‌‌جا، يقه‌‌اش را مى‌‌دهد بالا و گم مى‌‌شود توى يقه‌‌ى بلندى كه تا روى گونه‌‌هايش بالا مى‌‌آيد. يقه‌‌اش را مى‌‌دهد بالا و پناه مى‌‌برد توى يقه‌‌اى كه جدايش مى‌‌كند از آدم‌‌هاى ديگر. يقه‌‌اش را مى‌‌دهد بالا و گم مى‌‌شود توى يقه‌‌ و غرق مى‌‌شود توى فكر كردن و مشغول مى‌‌شود به حل كردن معما و فاصله مى‌‌گيرد از آدم‌‌ها با همين يقه‌‌اى كه آمده بالا، تا روى گونه‌‌ها و چهره‌‌اش را پوشانده از ديگران و پنهانش كرده از نگاه‌‌هاى ناخوانده.
يقه‌‌ى آقاى شرلوك تازه، يك ديوار است انگار. يك پناه است.  يك حمايت است انگار كه امنيت مى‌‌آورد برايش. كه اعتمادبه‌‌نفس مى‌‌دهدش. كه وقتى تاى يقه را باز مى‌‌كند و مى‌‌زند بالا؛ تازه مى‌‌شود خودش؛ خودِ خودِ شرلوك‌‌اش. آن‌‌قدر كه وقتى قرار مى‌‌شود خودش نباشد و برود به ديدنِ بچه‌‌اى كه گروگانِ حريفِ نابغه‌‌اش بوده، اول، يقه‌‌اش را برمى‌‌گرداند و تاى‌‌اش را صاف مى‌‌كند روى شانه‌‌اش تا "خودش نباشد".
آقاى شرلوك؛ اين شرلوك تازه اما انگار دارد پالتوى آقاى جرمى برت را به تن خودش قواره مى‌‌كند. انگار دارد آن پالتو را از تنِ شرلوكِ دوقرن  پيش درمى‌‌آورد و توى تن خودش اندازه مى‌‌كند. اين شرلوكِ تازه انگار دارد رقصِ   پالتو را به غياب مى‌‌بَرد. حالا، اين‌‌جا، پالتو را از صحنه‌‌ى رقص پايين مى‌‌آورد و آن‌‌وقت، يقه‌‌ى پالتو را مى‌‌زند بالا و مى‌‌آورد مى‌‌نشاند روى صحنه. به‌‌تنهايى. توى يقه را هم، دور گردن، يك شال طوسى گره مى‌‌زند تا كامل بشود اين صحنه‌‌، اين نمايش.