Jul 19, 2014

شهری از آن خود

همه‌‌ى اين روزها حواست به آدم‌‌ها بوده. به خانه‌‌ها. و به شهر. به اضطرار. به بى‌‌پناهىِ جان‌‌ها. به صداها. به نفير موشك‌‌ها. به لحظه‌‌ى سقوط موشكْ روى سقفِ خانه‌‌ها. به خانه‌‌اى كه تا همين چند دقيقه‌‌ى قبل پناه آدم‌‌ها بوده. سقفى بوده. ديوارى. خلوتى. آرامشى. و ناگهان، يك‌‌باره دود شده و رفته به هوا. كه ناگهان، شده تلّى از خاك و آجر. با تكه‌‌پاره‌‌هاى اثاث خانه كه پرت شده‌‌اند اين‌طرف و آن‌‌طرف. بالشِ دود گرفته‌‌اى كه تا همين ديشب، سفيد بوده و سر مى‌‌گذاشته‌‌اند رويش  و شده حتا براى ساعتى فقط، آرام مى‌‌گرفتند. به اجاقِ حالا له شده‌‌اى كه لابد همين غروب، افطارشان را پخته‌‌اند و نشسته‌‌اند به خوردن و به حرف زدن. به فرشى كه تكّه‌‌تكّه شده و زير آوار مانده. كه لابد همين بعدازظهر يكى، توى اين روزهاى گرم تابستان دراز كشيده بوده روى اين فرش، بچه‌‌اى حتا. پيرى. مردى. زنى. به آلبوم عكسى. پاره‌‌پاره. اين‌‌گوشه و آن‌‌گوشه ريخته. پرت شده. سوخته. عكس عروسى. عكس بچه‌‌ها. كوچك‌‌ترها. عكس روز اول مدرسه‌‌شان حتا.
عكس‌‌ها را كه نبرده‌‌اند با خودشان. آن لحظه‌‌اى كه تلفن زنگ خورده، فقط چند دقيقه وقت داشته‌‌اند تا جان خودشان را بردارند و بى‌‌اثاث، بى‌‌خاطره، بى‌‌گذشته خانه‌‌شان را رها كنند تا بشود سهم موشك. خانه را جا گذاشته‌‌اند پشت‌‌سرشان و بچه‌‌ها را لابد بغل زده‌‌اند و پيرها را لابد كول كرده‌‌‌‌اند و از خانه گريخته‌‌اند. خانه ولى براى گريختن نبود كه. خانه پناه بود هميشه. هست هنوز هم. همه‌‌ جاى جهان، خانه پناه آدم‌‌هاست. مگر نيست؟ دست روى هر جاى نقشه كه بگذارى، روى هر قارّه، كنار هر اقيانوس. با هر رنگ پوست. خانه از هر جنسى كه باشد، تو بگو چادر حتا. كپر. خانه است ديگر. همان جا كه جانْ آرام مى‌‌گيرد. همان‌‌جا كه پناه مى‌‌دهد به آدم. همان‌‌جا كه پناهگاه آدم مى‌‌شود...

Jul 17, 2014

صدا

اگه صدا قبض داشت. اگه كلمه‌‌ها؛ تعداد كلمه‌‌هايى كه آدم‌‌ها از صبح تا شب مى‌‌گفتند كنتور داشت. اگه يه وسيله‌‌اى بود به اسم صداسنج، كه صدا رو مى‌‌شمرد. وزن مى‌‌كرد. حجم‌‌شون رو حساب مى‌‌كرد حتا. اون‌‌وقت، ما؛ از صبح تا شب چندبار، چند گرم، چند سانتى‌‌مترمكعب صدا داشتيم يعنى. اگه يه خلاء‌‌سنج بود چى؟ اگه يه دستگاهى بود براى كلمه‌‌هايى كه مى‌‌اومدند تا پشتِ لب حتا، اما صدا نمى‌‌شدند. اگه يه دستگاهى بود كه اين كلمه‌‌ها رو مى‌‌شمرد چى؟ صداشون رو اندازه مى‌‌گرفت در روز چند گرم سكوت... نه! سكوت نه، خلاء! چند گرم جاى خالى داشتيم هر روز.
اگه مى‌‌شد خلاء زن‌‌وشوهر ميان‌‌سال خونه‌‌‌‌ى روبه‌‌رويى رو اندازه گرفت كه هيچ‌‌وقتِ روز از هيچ‌‌وقت سال صدايى درنمياد ازشون. اگه مى‌‌شد از حرف نزدن‌‌شون، از دعوانكردن‌‌هاشون حتا، جاى خالى صداشون رو اندازه گرفت  و ديد كه خلاء‌‌شون چند گرمه؟ چند سانتى‌‌متر مكعب، يا چند تا كلمه‌‌ست حتا؟
اگه مى‌‌شد صداى آدمى رو شمرد كه همه‌‌ى روز چسبيده به ميز و چشم برنداشته از مانيتور و مدام لب‌‌گزيده و نفس‌‌نفس‌‌زده حتا به خاطر حرفى كه بايد مى‌‌زده اما نزده و همه‌‌ى روز رو به شمردن جاى خالى كلمه‌‌ها گذرونده. به وزن كردنِ صدايى كه مونده توى خودش و نريخته توى هوا.