Aug 22, 2014

سى‌‌سانتى‌‌مترى كه از پنج‌‌هزاركيلومتر بيش‌‌تر است

پام روى گاز بود. اون‌‌قدر تند مى‌‌رفتم كه نتونم لحظه‌‌اى حتا سربرگردونم و نگاهش كنم، داشتم ولی براش از همه‌‌ى حرف‌‌هاى مونده‌‌ى اين پنج‌‌ماه مى‌‌گفتم كه نبود. كه نشده بود براش بنويسم. كه نشده بود براش تعريف كنم. من، داشتم با صِدام روى كلمه‌‌ها مى‌‌دويدم و به جاى نگاهم، با دست‌ِ راستِ گاهى دور از فرمون و دنده‌‌م براش تعريف مى‌‌كردم و حواسم بود كه هى دارم معترضه مى‌‌زنم كه از آدم‌‌هاى تازه بگم كه نمى‌‌شناسه و نمى‌‌دونه و هى مى‌‌پريدم از متن بيرون و پاورقى مى‌‌زدم تا از اتفاق‌‌هاى تازه بدونه و هى جفتى خنده‌‌مون مى‌‌گرفت از يه حرفى، تعريفى، اتفاقى، آدمى، يا از خود من حتا و من حواسم از ماشين‌‌هاى دوروبرم يهو مى‌‌پريد بس‌‌كه خنده امان‌‌مون رو مى‌‌بُريد و هى اون كه اريب نشسته بود بغل‌‌دستم و همه‌‌ى نگاهشو ريخته بود روى من چيزى مى‌‌گفت و من اما هى حواسم بهش بود كه يه‌‌وقت برنگردم سمتش، يا كه يه‌‌وقت نگاهم نيفته توى چشم‌‌هاش كه نشسته بود توى سى‌‌سانتىِ من.

دستم رو اما دراز هم نمى‌‌كردم -درازِ دراز يعنى- باز مى‌‌رسيدم به‌‌ش. گوشم رو اگه تيز هم نمى‌‌ كردم، صداى تنِ بيش‌‌تر ساكتش رو مى‌‌شنيدم و نگاهم رو اگه همون‌‌طورى مى‌‌دوختم به ماشين‌‌ها و روى راه، باز هم مى‌‌ديدمش كه اريب نشسته كناردست من و زل زده به حرف زدن من. به من كه حالا بودنش بايد برام جشنِ بى‌‌كران باشه و بايد كه همه‌‌ى روز رو، هر لحظه‌‌ى بودنش رو، روى هوا بقاپم و يه گوشه پنهان كنم و نگه دارم براى همه‌‌ى يك سالى كه نيست. براى همه‌‌ى روزهايى كه يه اقيانوس فاصله ميفته بين‌‌مون و اين‌‌بار شب‌‌وروزمون، فصل‌‌سردوگرمِ سال‌‌مون هم ديگه يكى نيست حتا.