Sep 16, 2014

وقتی سینما جادوی خیال بود

در 14 ژانویه‌ی 1957، تنها چند هفته پیش از تولد پنجاه‌وهفت‌سالگی‌اش بوگارت درگذشت.
خبر آن مثل بمب صدا كرد. سيل خبرنگاران به خانه‌‌ى بوگارت سرازير شد، اما كسى آن‌‌ها را نپذيرفت. همفرى بوگارت سنى نداشت. مرگ او شروعى بود تا هاليوود سالخورده به مراسم خاك‌‌سپارى عادت كند. چند سال پس از مرگ بوگارت، اين افراد درگذشتند: اريك فون اشتروهايم، اليور هاردى، لوييس بى‌‌مير، رونالد كولمن، رابرت دونات، تايرون پاور، سيسيل بى دميل، اتل بريمور، پرستون استرجس، ارول فلين، مارگارت سالاوان، كلارك گيبل، گرى كوپر، ماريون ديويس، مايكل كرتيز. و تازه هنوز سال ١٩٦٢ بود. معلوم شد كسانى كه به‌‌سادگى «جاودان و فناناپذير»  ناميده مى‌‌شدند هم از اين قاعده مستثنا نيستند. از آن به بعد ديگر هرگز آن دل‌‌گرمى و اطمينانى كه در فيلم‌‌ها وجود داشت احساس نشد.
همفرى بوگارت. ديويد تامسن. رعنا طاهرزاده. كتابكده كسرى
 
تا آن‌‌وقت، تا ١٤ ژانويه‌‌ى ١٩٥٧ لابد هنوز ستاره‌‌ها نمرده‌‌ بودند. تا آن‌‌وقت لابد كسى مرگ ستاره‌‌ها را فكر نكرده بود. تا آن‌‌وقت لابد قرار بوده جاى ستاره‌‌ها فقط توى آسمان سينما باشد، نه زير سنگى از سنگ‌‌هاى گورستان‌‌ها. تا آن‌‌وقت لابد ستاره‌‌ها روئين‌‌تن بوده‌‌اند. جاودانه و بى‌‌زوال.
تا آن‌‌وقت، تا ١٤ ژانويه‌‌ى ١٩٥٧ لابد سينما هنوز جاى خيال بوده. جاى خيال زندگى‌‌اى كه نيست. زندگى‌‌اى كه توى واقعيت نيست. كه لابد نمى‌‌توانسته باشد( كه هنوز هم نمى‌‌تواند باشد). تا آن‌‌وقت لابد سينما جادوى زندگى بوده. تا آن‌‌وقت لابد سينما فقط جاى خيال بوده.
تا آن‌‌وقت، تا ١٤ ژانويه‌‌ى ١٩٥٧ كه بوگارت مرد ستاره‌‌ها لابد فقط توى فيلم‌‌ها زندگى مى‌‌كرده‌‌اند. جاى آدم‌‌ها به آرزوهاى كوچک و دورودرازشان مى‌‌رسيده‌‌اند و جاى آدم‌‌ها تلخى حقيقت روزمره را كنار مى‌‌زده‌‌اند و به خيال‌هاى‌‌ آن‌‌ها جان مى‌‌داده‌‌اند و خودشان؛ خود ستاره‌‌ها، لابد «جاودانه و فناناپذير»، فقط توى فيلم‌‌ها و قصه‌‌ها زندگى مى‌‌كرده‌‌اند و كارى نداشته‌‌اند جز جان دادن به خيال آدم‌‌ها.
تا آن‌‌وقت، تا ١٤ ژانويه‌‌ى ١٩٥٧ كه بوگارت مرد، لابد هنوز كسى ندانسته بوده كه اين شغلِ ستاره‌‌هاست. كه ستاره‌‌ها حرفه‌‌شان همين جان دادن به خيال آدم‌‌هاست و جاى خودشان ولى يک‌‌جايى بين روزمره‌‌ها و يک‌‌جايى وسط حقيقت است كه آن‌‌جا هم پرده‌‌ى سينما نيست و جهان داستان نيست و خوشى و جاودانگى‌‌اش هميشگى نيست و از نيستى و مرگ، دور نيست.

Sep 10, 2014

رضا

ما هيچ‌‌كدوم رضا رو نديديم. صداش رو هم نشنيديم. حتا نمى‌‌دونيم چند سالشه. قدش بلنده. شونه‌‌هاش پهنه. خوش لباسه. تميزه. خوش اخلاقه. كار درسته. نمى‌‌دونيم كه رضا زن و بچه داره؟ بچه‌‌هاش بزرگند؟ خونه‌‌ش كجاست؟ 
ما هيچ‌‌كدوم رضا رو نديديم. حتا نمى‌‌دونيم فاميليش چيه. رضا ولى هر روز؛ روزى چند بار دور و برِ ماست. خودش كه نه. صداش هم نه. دوستش ولى پيش ماست. پيشِ پيش ما هم كه نه. از در اتاق ما كه برى بيرون و وارد سالن كه بشى و رديف كتاب‌‌خونه‌‌هاى متره-برآورد پروژه‌‌هاى قديمى رو كه رد كنى، مى‌‌رسى به ميز دوست رضا. ميز دوستش چهارده قدمى از در اتاق ما فاصله داره. صداى دوستش اما مدام از پشتِ ميز بلند مى‌‌شه و از توى سالن راه مى‌‌‌‌افته و مى‌‌رسه به راهرو و  از در اتاق رد مى‌‌شه و مياد تا توى اتاق ما و مى‌‌رسه به ميزهاى سفيدى كه ما پشتش نشستيم. 
دوستِ رضا، هر روز؛ روزى چند بار با رضا حرف مى‌‌زنه. از شماره‌‌ى آرماتور فونداسيون مى‌‌گه. از جوشكارى بادبندها. از مأمور شهردارى كه اومده بوده كار رو بخوابونه. از نقاش. از گچ‌‌كار. از در و پنجره‌‌هاى ساختمون حتا. 
رضا رو هر روز؛ روزى چند بار، دوستش پاى تلفن صدا مى‌‌كنه. هر چند تا جمله يه بار مى‌‌گه رضا اين كار رو كن. رضا زنگ بزن فلانى بياد. رضا برو بهمان‌‌جا. رضا واستا تا خودم بيام. 
حالا رضا؛ خودش كه نه، صداش هم نه، همون اسمش چند روزه كه نيست. حالا دوست رضا تصادف كرده. ماشين زده به‌‌‌‌ش و زير پاش رو خالى كرده و پرتش كرده روى كاپوت و با سر رفته تو شيشه‌‌ى جلو. دوست رضا حالا بيمارستانه. تنش زخم‌‌وزيلى، پاش هم شكسته. 
حالا رضا چند روزه كه نيست. خودش كه نه. صداش هم نه. همون اسمش نيست اين‌‌روزا. ما ولى هيچ‌‌كدوم رضا رو نديديم. نمى‌‌دونيم چند سالشه. قدش بلنده. شونه‌‌هاش پهنه. كارش درسته يا نه...

Sep 3, 2014

پاريس از آنِ ماست

پاريس كه شهر موزه‌‌ها نيست، خودش ولی يك پا موزه است اين شهر. از هر ورودى شهر كه وارد شوى، هر طرف شهر كه بمانى پشتِ صفِ ماشين‌‌ها و باجه‌‌ى عوارضى را از هر طرف كه رد كنى، انگار ايستاده‌‌اى توى صف و بليت خريده‌‌اى براى موزه‌‌ى بزرگى كه نامش شهر است؛ شهرِ پاريس.
شهر اما تو را توى همين آستانه نگه مى‌‌دارد. تا دل خيابان‌‌ها و كوچه‌‌ها و كافه‌‌هايش هم كه بروى باز انگار به شهر نزديك نشده‌‌اى. باز انگار شهر را فقط تماشا كرده‌‌اى. از پشت قاب‌‌ها. از پشت شيشه‌‌ها حتا. 
شهر، نزديك نيست. با فاصله مى‌‌ايستد يك جاى دورى از تو. هم‌‌قدّ تو نمى‌‌شود. كنارت نمى‌‌ايستد. با تو راه نمى‌‌آيد. مى‌‌نشيند؛ نه مى‌‌ايستد روبه‌‌رويت. بالاىِ سرت. راه نمى‌‌رود ولى. ساكن مى‌‌شود يك گوشه‌‌اى. يك گوشه‌‌ى بالابلندى و تو را مى‌‌گيرد زير نگاهش و انگار مى‌‌گويد: ببين من چه كاملم. ببين من چه بى‌‌نقص‌‌ام. ببين من چه تماشايى‌‌ام. ديده بودى شبيه من؟ وصفِ مرا خيال كرده بودى حتا؟ توى خواب‌‌هايت مثلِ منى را ديده بودى اصلن. هان؟
شهر همان‌‌طورى مى‌‌ايستد آن بالا و چشم‌‌درچشمِ تو گذشته‌‌ى پُرافتخارش را عَلم مى‌‌كند برايت. به رخ مى‌‌كشد خودش را برايت و زير گوشت مدام زمزمه مى‌‌كند: آن كاخ را رفتى؟ آن كافه را ديدى؟ مونپارناس را گشتى؟ پمپيدو چه، ديدى؟ پرلاشز را رج زدى؟ لوور را چرخيدى؟ اصلن جهان را ديدى توى راهروها و سالن‌‌هاى كاخ‌‌ها و خانه‌هايم. اصلن فهميدى چه همه‌‌ى جهان جمع شده در من؟ خودت را چه، ديدى؟ شيرازت را حتا، لابه‌‌لاى باقى شهرها پيدايش كردى؟
شهر را اما هر چه‌‌قدر هم كه بچرخى باز ولى انگار در آستانه‌‌اى هنوز. شهر اصلن، شهرِ ماندن در آستانه است انگار. شهرِ گذشتن وقت و نديدنِ شهر. شهرِ تمام شدنِ سفر و از همان لحظه‌‌ى آخر، بى‌‌تابِ دوباره برگشتن. بى‌‌تاب ديدن نديده‌‌هايش. بى‌‌تابِ ديدنِ دوباره‌‌ى ديده‌‌هايش حتا.
پاريس اما استانبول نيست. شيراز نيست. اورشليم و پراگ هم كه حتمن نيست. پاريس آن آدمِ مغرورى‌‌ است كه دستِ آدم را نمى‌‌گيرد. كه با آدم راه نمى‌‌آيد. كه دل‌‌به‌‌دلِ آدم نمى‌‌گذارد. كه آدم پيشش راحت نيست. كه تا روزِ آخر هم نمى‌‌تواند هرجور كه خواست بپوشد. هرجور كه خواست بچرخد. هر جا كه خواست برود.
پاريس اما ساعت ندارد. شب‌‌وروز هم. هر لحظه بيدار است اين شهر. هر لحظه حضورش پيداست. وقت‌‌وبى‌‌وقت هم كه هست شهر. راهِ فرارى هم نيست ازش. هر وقت كه چشم باز كنى. هر وقت كه بيرون بيايى. هر وقت كه نگاهش كنى. از پشت هر پنجره‌‌اى حتا. هر وقتِ روز، یا که شب. صبح خيلى زود. شب خيلى دير. زير برقِ آفتاب. زير باران. چلّه‌‌ى زمستان. شهر هر لحظه كه بخواهى، كه يادش كنى، روبه‌‌رويت ايستاده تا تو تماشايش كنى. هر لحظه هم همان‌‌طور مى‌‌ايستد بالاى سرت. كنارت كه نيست. دست‌‌دردستت هم. بس‌كه فاصله‌‌ مى‌‌گذارد با تو. استانبول كه نيست تا بيايد بنشيند روبه‌‌رويت توى كافه، به قهوه خوردن. شيراز كه نيست كه بيايد كنارت، سمتِ چپت را بگيرد و راه بيايد با تو. طهران كه نيست كه مدام خودش باشد و هر گوشه‌‌اش يك چيزى سرِ جايش نباشد حتا. پاريس ولى همان‌‌طورى است كه بايد. همان‌‌طورى كه توى خيال آدم بوده. همان‌‌طورى كه لابد صد سال پيش بوده. همان‌‌طورى كه دهه‌‌ى شصت بوده حتا. آن‌‌قدر همه‌‌چيز سر جايش است كه چشم آدم درد مى‌‌گيرد از تماشايش اصلن.

هوا را از من بگير، قصه‌‌ها را نه

حرف زده بوديم همه‌‌ى آن شب كه بعد از پنج‌‌ماه دوباره دور هم جمع شده بوديم و اين‌بار ولى داشتيم راهى‌‌اش مى‌‌كرديم تا برود آن سر دنيا. حرف زده بوديم و فكر كرده بوديم چه دوباره جمع‌‌مان كرده دور هم و چه وقتى نيست، اين همه دور افتاده‌‌ايم از هم و چه كم حواس‌‌مان به هم هست انگار. حرف زده بوديم و عكس‌‌ها را هى توى دوربين ديده بوديم و هى فكر كرده بوديم چه خوب كه دوربين از دست آن يكى‌‌مان نمى‌‌افتد هيچ‌‌وقت و چه خوب است كه اين‌‌همه عكسِ بى‌‌هوا مى‌‌گيرد هربار از همه‌‌ى شب و چه عكس‌‌ها هم خوب توانسته بغض ته گلوى‌‌مان و بى‌‌تابى چشم‌‌هاى‌‌مان را پنهان كند و لابد كه اصلن تقصير دوربين و آن آدم پشت لنز نيست و انگار خودمان خوب ياد گرفته‌‌ايم كه نشان‌‌شان ندهيم و هى لبخند از روى صورت‌‌مان پاك نشود و هى دست‌‌هاى‌‌مان توى هوا بچرخد به هواى تعريفى و هى هيجان داشته باشيم از اين همه دل‌‌تنگى‌‌اى كه لابد حالا پَرش داده‌‌ايم و هى سربه‌‌سر هم بگذاريم و هى مسافر را اذيت كنيم كه مى‌‌روى يك خوزه براى خودت پيدا مى‌‌كنى و هى گوگل كنيم كه شيلى چى‌‌اش خيلى مشهور است و هى يادمان بيفتد به جادوى داستان‌‌هاى آن‌‌طرف اقيانوس و به آدم‌‌ها و جاها و اسم‌‌ها حتا و هى فكر كنيم به آدم هايى كه شاعر ديپلمات‌‌شان مدام براى‌‌شان شعر عاشقانه گفته و به خود سرزمين، كه تا اين سر دنيا حواس‌‌شان به سقوط آلنده‌‌اش بوده و آهنگ «شب‌‌روى‌‌شيلى»‌‌اش را حفظ بوده‌‌اند حتا و هى ولى ما به خود مسافر بگوييم كه يادش نرود از غذاهاى‌‌شان هم عكس بگيرد و هى يادش بماند براى‌‌مان بنويسد كه جهانِ آن‌‌ها چه شكلى‌‌ست و هى با خودمان بگوييم كه فكر كن حالا براى ما عكسى بفرستد اين آدم اصلن يا كلمه‌‌اى بنويسد از توجه‌‌اش به چيزهاى تازه‌‌اى كه مى‌‌بيند و از اين همه دقتش به شهرها و خانه‌‌ها و آدم‌‌ها حتا.
حرف زده بوديم هى و يكى آن وسط‌‌ها به من گفته بود كه اين‌‌بار ولى، قصه‌‌ى امشب را حتمى بنويس تو. اصلن با همين اسم‌‌هاى واقعى‌‌مان هم بنويس. از غذاى امشب هم بگو. يكى ديگرمان هم گفته بود حالا كه دارى مى‌‌نويسى از اين شكلات نمك‌‌دريايى هم بنويس و خود مسافر هم درآمده بود كه آهاى، گيره‌‌كاغذهاى اين دفعه‌‌ات يادت نرود و همه‌‌شان خنديده بودند، و خود من هم و آن يكىِ هميشه دوربين به دست‌‌مان هم گفته بود يكى از عكس‌‌هاى امشب را هم بردار بگذار به پيوستش كه خوب معلوم شود اين بار دارى كدام‌‌مان را قصه مى‌‌كنى.
ما، همه خنديده بوديم و جشن‌‌مان را تا لحظه‌‌ى آخر و تا شبِ خيلى دير طول داده بوديم و بى‌‌خواب شده بوديم و باز ولى دل نمى كنديم ازش و هى حرفى و تعريفى، تا ديگر حسابى دير شده بود و داشتيم يكى‌‌يكى مى‌‌رفتيم كه دم رفتنى، دوباره يادشان افتاده بود كه هى از قصه‌‌ى امشب بگويند و هى يادم بيندازند كه حالا، اسم‌‌هاى‌‌مان را هم عوض نكردى، نكردى و اصلن بيا و اولش بنويس كه "هر گونه شباهت به اسامى و آدم‌‌هاى واقعى اتفاقى است." و بعد هر كارى دلت خواست بكن با امشب و ما و اين مسافرِ حالا كم‌‌كم خوزه‌‌دار.
 آن شب كه تمام شده بود و فردايش كه نشسته بودم به خواندنِ كتابى، هى حواسم ولى مى پريد به شب قبل و هى خيال مى كردم چرا پس اين قصه دست بر نمى‌‌دارد از من و چرا پس نمى نويسمش و چرا پس خيال مى‌‌كنم آن حرف‌‌ها و خنده‌‌ها و آن دست‌‌ها و نگاه‌‌ها كلمه نمى‌‌شوند يا اگر بشوند يك چيز ديگرى مى‌‌شوند كه از آن شب و آن آدم‌‌ها و آن خنده‌‌ها دور است و چرا دارم فكر مى‌‌كنم يك چيزهايى هم هستند كه كلمه نه، كه مى‌‌شوند يك نقطه‌‌ى روشنى آن ته‌‌ته‌‌هاى آدم و حتا مى‌‌شوند گنج آدم كه هر وقت، هر جا، هر وقتِ روز يا شب، ياد آدم بيايند و توى دل تاريكى حتا، برق بزنند و روى صورت آدم خنده بياورند حتا.