Oct 10, 2014

طهران. خیابان عباس‌آباد. پس از نیمه‌شب

بايد كه ساعت پس از نيمه‌‌شب بوده باشد. بايد كه يكى‌‌دوساعتْ قبل، باران باريده باشد. بايد كه در آن وقتِ پس‌‌ از نيمه‌‌شب از خانه‌‌ى رفيق برگشته باشى. بايد كه خانه‌‌شان نزديك بوده باشد. بايد آن‌‌قدر پاييز رسيده باشد به آن وقتِ شبْ كه نتوانسته باشى مستقيم بروى خانه. بايد كه پارك بزرگِ نزديك خانه را سه‌‌بار، پشت‌‌سرِهم دور زده باشى و باز؛ هر بار، دلت پيشِ دور ديگر بوده باشد. بايد كه بوى شبنمِ روى برگ‌‌ها ريخته باشد توى ماشين و صداى همايون از توى ماشين ريخته باشد روى آسفالت خيسِ خيابان. بايد دور سوم را كه تمام كرده‌‌اى باز نرفته باشى خانه. بايد كه دل نكَنده باشى از آن يازدهمين شب پاييز و سرِ ماشين را كج كرده باشى تا مدرس. بايد سربالايى مدرس را رفته باشى بالا و به تپه‌‌هاى عباس‌‌آباد كه رسيدى ديگر حسابى مست شده باشى از خيسى تنِ درخت‌‌ها. بايد كه ديوار الهيه را عبور كرده باشى. كه پارك‌‌وى را دور زده باشى دوباره به مدرس. بايد كه راستگرد كرده باشى از مدرس به رسالت. از رسالت به كردستان. بايد كه كردستان را رفته باشى تا آن بالا و دوربرگردان زده باشى و افتاده باشى توى سرازيرى كردستان. بايد كه كردستان تاريك بوده باشد. بايد كه پرنده‌‌ها هم خوابيده باشند و مورچه‌‌ها هم دست از دانه برداشتن كشيده باشند حتا. بايد كه پايت را گذاشته باشى روى گاز و كردستان را؛ سرازيرى كردستان را سُر خورده باشى پايين. بايد كه با هر پيچ‌‌اش خودت هم؛ تن خودت هم پيچ خورده باشد. بايد كه همايون را گذاشته باشى روى تكرار. بايد كه تخته‌‌تخته بشكافى خودت هم در آن سرازيرى كردستان. بايد كه رسيده باشى به ريسه‌‌چراغ‌‌هاى سر جلال. بايد كه بس‌‌ات نبوده باشد ولى. بايد كه دلت ديگر نه سربالايى خواسته باشد، نه سرازيرى. بايد كه دلت يك راه تخت خواسته باشد. باید که هواى عباس‌‌آباد كرده باشد دلت. و بايد كه بروى، بروى، بروى تا برسى به عباس‌‌آباد و از اولِ اولش؛ از شريعتى شروع كنى اين خيابان پهنِ تخت را. بايد كه شانس آورده باشى و همه‌‌ى چراغ‌‌ها سبز بوده باشد در آن وقتِ پس از نيمه‌‌شبِ يازدهمين شبِ پاييز. بايد كه كم‌‌ماشينى باشد در آن خيابان و در آن وقت و پايت را گذاشته باشى روى گاز و با سرعت رانده باشى و شكافته باشى هواى پس از بارانِ نيمه‌‌شب را و رفته باشى و پيچِ اِسِ كم‌‌شعاعِ سر مفتح را بايد زير پاهايت حتا حس كرده باشى و بايد آن خيابان پهن تختِ پنج‌‌خطه‌‌ى آن وقتِ پس از نيمه‌‌شبِ پس از باران را توى خنكاىِ يازدهمين شبِ پاييز رفته باشى و رفته باشى و هى خيال كرده باشى به آن خيابانِ تختْ كه نه سربالاست و نه سرپايين و شيب‌‌اش كه زياد نيست و جايش براى ماشين‌‌ها بيش‌‌تر از بزرگ‌‌‌راه‌‌هاست حتا و خودش چه پذيراست هميشه و دست‌‌هاش چه گشوده است و حالا كه پس از نيمه‌‌شبِ بارانىِ يازدهمين شب پاييز است، چه بيدار است و چه حواسش جمع است به ماشين‌‌ها و آدم‌‌ها و به باران و به پاييز و به تو كه دارى همه‌‌ى شهرِ پس از نيمه‌‌شب يازدهمين شبِ پاييز را مى‌‌دوى دنبال جاپاى اولين بارانِ پاييز و دنبال آسفالت خيسِ خيابان‌‌ها و دنبال بوى آجرها و دنبال شهرى كه خواب كه ندارد، هيچ؛ انگار از نيمه‌‌شب كه مى‌گذرد تازه حواسش و هوشيارى‌‌اش بيش‌‌تر هم مى‌‌شود و تازه در همان تاريكى، چشم‌‌درچشم آدم مى‌‌شود و تازه از ياد آدم مى‌‌بَرد كه طهران همان شهرى است كه يك‌‌وقت‌‌هايى كلافه هم مى‌‌ كند آدم را از خودش. كه يك جاهايى نفس آدم را حتا مى‌‌گيرد و دست‌‌هايش را روى دهان آدم مى‌‌گذارد كه نگو، نبين، نخند، نباش حتا. كه تازه در اين پس از نيمه‌‌شب يازدهمين شب پاييز دوباره يادت مى‌‌اندازد كه چه مدام حاضر است اين شهر و چه پيشِ رو است هر لحظه و چه پذيراى آدم است اين شهر.