Dec 30, 2015

علم جلوتر است يا كلمه؟

هر كسى دبيرستان رياضى خوانده طبعن "مجانب" را هم در هندسه‌‌ى تحليلى يادش هست. اين روزها كه بايد درباره‌‌ى "فاصله" بنويسم مدام خيال مى‌‌كنم آن خط؛ آن مجانب بى‌‌هيچ توضيحى در كوتاه‌‌ترين و ساده‌‌ترين شكل ممكن همان چيزى را گفته كه من بايد تلاش كنم در چند صفحه و دست‌‌ كم با چند صد كلمه بگويم، تازه آن‌‌هم اگر بتوانم بگويم. 

Nov 23, 2015

همه‌‌ى زنان رئيس‌‌جمهور

 براى ما هم كه در امريكا زندگى نمى‌‌كنيم، شخص رئيس‌‌جمهور را مدام در رسانه‌‌ها نمى‌‌بينيم و فرست‌ليدى در خبرها و از آن مهم‌‌تر در زندگى روزمره و سبک زندگى ما نقشى ندارد، «خانه‌‌ى پوشالى» مى‌‌تواند تصویر دقیق‌تری از رئيس‌‌جمهور ايالات متحده امريكا و از آن مهم‌‌تر زنش بسازد زيرا با راه پيدا كردن فرانک آندروود به كاخ سفيد، کلر در این نقش‌ تازه از سايه بيرون مى‌‌آيد و لايه‌‌هاى درونى و حتا پيچيده‌‌ى يک فرست‌‌ليدى را آشكار مى‌‌كند و جاى خالى فرست‌‌ليدى ذهنى حتا ماى دور از ايالات متحده را نیز پر مى‌‌كند. براى همين خانه‌‌ى پوشالى فقط داستان زندگى حرفه‌‌اى يک رئيس‌‌جمهور، به قدرت رسيدنش و حتا شرح بداخلاقى‌‌ها و بى‌‌رحمى‌‌ها و خباثت‌‌ها و تيزهوشى‌‌هاى (چه كلمه‌‌ى مثبتى!) او نيست، بلكه شايد بيش و پيش از هر چيز درباره‌‌ى فرست‌‌ليدى امريكا در زندگى شخصى، حرفه‌‌اى، خانوادگى و نقش سياسى‌‌اش است. اما آيا اين زن؛ كلر، فرست‌‌ليدى امريكاست؟ خير، نيست. آيا اين زن فرست‌‌ليدى امريكا نيست؟ باز هم خير. كلر آندروود تصوير فرست‌‌ليدى ايالات متحده؛ آن‌‌چه تا به‌‌حال بوده (يا مى‌‌توانسته باشد) و آن‌‌چه از حالا به بعد مى‌‌تواند باشد (يا بايد باشد) را در «خانه‌‌ى پوشالى» و در قاب تصوير مى‌‌سازد.
كلر اما شايد بيش و پيش از هر چيز تصوير آرمانى و خيالى يک فرست‌‌ليدى براى آينده‌‌ى ايالات متحده است. زنى سخت، بى‌‌رحم، جدى، مصمم، هم‌‌راه و از همه مهم‌‌تر مستقل از شخص رئيس‌‌جمهور. براى همين كلر شبيه هيچ‌‌كدام از زن‌‌هاى رئيس‌‌جمهورهايى نيست كه در اين سه دهه به كاخ سفيد راه پيدا كرده‌‌اند. او نه شبيه نانسى ريگان است، نه شبيه همسران بوش‌‌هاى اول و دوم، نه ميشل اوباما، و نه حتا فعال‌‌ترين‌‌شان؛ هيلارى كلينتون.
نويسنده‌‌ى سريال و رابين رايت (بازيگر نقش كلر) براى درآوردن اين نقش حتماً نظرى به فرست‌‌ليدى‌‌ها داشته و هم البته نظری نداشته‌‌اند زيرا شخصيت كلر آن‌‌چنان از همه‌‌ى اين چند زن دور است كه بيش و پيش از هر چيز تفاوتش را به رخ مى‌‌كشد و حتا تا آن‌جا پیش می‌رود که كلر كاخ سفيد را ترک و فرانک را رها مى‌‌كند و با این کار، تصوير آرمانى زوج خوش‌‌بخت امريكايى را مخدوش كرده و احتمال پيروزى آندروودها در انتخابات بعدى را با خطرى جدى روبه‌‌رو مى‌‌كند.
اما اين زن؛ كلر دقيقاً كيست؟ و نسبت ذهنى فرست‌‌ليدى حالاى كاخ سفيد با او چيست؟ ميشل اوباما؛ اين تنها زنى كه مابه‌‌ازاى واقعى حالاى كلر است، وقتى كلر را مى‌‌بيند دقیقاً كه را مى‌‌بيند و چه تاثيرى از او مى‌‌گيرد و چه‌‌قدر به واقعيت و خيال اين تصوير آگاه است؟ براى ماى تماشاچى چه؟ چه‌‌قدر حواس‌‌مان به فاصله‌‌ى كلر از واقعيت هست؟ به این‌که چه‌‌قدر از این كلر از دل سينما مى‌‌آيد و چه‌‌قدر برساخته‌‌ى هاليوود است؟ و کلر چه‌‌قدر تصوير آرمانى‌‌ ما را براى خود ما مى‌‌سازد؟ براى خود نويسنده چه؟ وقتى مى‌‌خواسته نقش را دربياورد چه‌‌قدر به اوباما، كلينتون، بوش‌‌ها، ريگان، يا هر فرست‌‌ليدى ديگرى نظر داشته؟ چه‌‌قدر از نقش را از واقعيت گرفته و چه‌‌قدر از آن‌را از خيال و چه‌‌قدر از چرخش و تغيير فرست‌‌ليدى به اين زن متفاوت از همه‌‌ى فرست‌‌ليدى‌‌هاى خاموش و در حاشیه‌ی اين چند دهه آگاه بوده؟
رابين رايت براى رسيدن به نقش حتماً نيم‌‌نگاهى به واقعيت داشته، به متن هم نظر داشته و از همه مهم‌‌تر اما هاليوود را جان داده با آن حركات تن، و آن انحناى تنگ و چسبان پيراهن‌‌هايش، يا قوس و پیچش بدنش، يا چرخش سر، يا تكان كشدار و پراشاره‌‌ى دست، يا نگاه نافذ رام در دستش را عامدانه؛ فكر شده و در خدمت جهان سريال به نقش اضافه كرده تا بشود كلر آندروود.
بودريار در بررسى نشانه‌‌هاى دوره‌‌ى پست‌‌مدرن مى‌‌گويد در اين دوره خيال از واقعيت جلو مى‌‌زند و رابطه‌‌ى بين تخيل و واقعيت معكوس مى‌‌شود به‌‌حدى كه تشخيص اصل از بدل، و كپى از آن كارى بس دشوار (و گاهى حتا محال) است. در پايان فصل سوم «خانه‌‌ى پوشالى» انگار اين زن؛ كلر دارد تصويرى مى‌‌سازد واقعى (؟) يا خيالى (و لابد لازم) از فرست‌‌ليدى (يا فرست‌‌ليدى‌‌هاى) بعدى ايالات متحده، براى ما و لابد براى زنى كه پس از انتخابات ٢٠١٦ (در ژانويه ٢٠١٧) با عنوان فرست‌‌ليدى مستأجر كاخ سفيد مى‌‌شود. زنى كه پشن سرش به‌‌اندازه‌‌ى يک تاريخ رياست‌‌جمهورى ايالات متحده، فرست‌‌ليدى‌‌هاى واقعى وجود دارد به‌علاوه‌ی يک فرست‌‌ليدى كه خيالى است (و خیالی نیست) اما درهرحال جزئيات رفتارى و شخصيتى‌‌اش در مقياس جهانى ديده شده است. البته اگر رئيس‌‌جمهور بعدى خودش زن نباشد و براى نخستين‌‌بار كاخ سفيد بی‌فرست‌لیدی نماند. 

Nov 8, 2015

چشم‌انداز الیمستان

سوزان سانتاگ یک‌جا می‌گوید: «عکس گرفتن یعنی تصرف چیزی که عکاسی شده»، چشم‌انداز جنگل الیمستان را اما نه فقط هیچ دوربینی که هیچ چشمی حتا نمی‌توانست -و نمی‌تواند- از آن خود کند. دوربین به قول سانتاگ همیشه «مهاجم» و همیشه «سلطه‌جو» این‌بار، و این‌جا هیچ‌رقم نمی‌تواند واقعیت را نشان دهد چون هر لحظه؛ و در هر کسری از ثانیه آن‌چه چشم می‌بیند با آن‌چه لحظه‌ی پیش، و لحظه‌ی بعدش دیده یکی نیست و این یعنی آن‌چه در واقعیت چشم‌انداز را می‌سازد نه یک تصویر، که مجموعه‌ای از تصویرهاست که پشت هم و یک‌ریز از پیش چشم می‌گذرند و آن‌قدر هم تند و پر شتاب می‌گذرند که مدام یکی روی قبلی لیز می‌خورد و بعدی جای قبلی را می‌گیرد و هیچ‌کدام توی چشم هم حتا جا نمی‌ماند. 
حالا هر عکسی از چشم‌انداز آن کوه و آن جنگل و دماوند که می‌بینم، به‌جای آن‌که حضور چشم‌انداز را توی عکس ببینم، بی‌شمار تصویری را می‌بینم که در هر عکس پنهان است؛ ابر پر شکلی که در یک لحظه‌ی متوقف عکس فقط کمی از شکل پر تغییر آن در عکس هست، آسمان رنگ‌به‌رنگی که فقط ردی از آبی و سفید هزار رنگش توی عکس پیداست، و درخت‌هایی که پاییزشان فقط با یک رد نور و در یک سایه از خورشید گاه پیدا و گاه پنهان معلوم است. حالا، و این‌بار چشم‌انداز در هر عکس نه به معنای حضور، بلکه به معنای بی‌شمار غیاب است که هر بار و در هر عکس خودش را با قدرت بیش‌تر به تماشا می‌گذارد و با بی‌رحمی، بیش و پیش از هر چیز غیاب را به رخ می‌کشد. غیاب بی‌شمار لحظه‌ای که پیش و پس از هر عکس، چشم‌ها دیده اما دوربین که فقط لحظه‌ای را ثبت کرده، نه. برای همین هم هست که هر عکس چشم‌انداز را نه این‌که ثبت کند، که صرفن آن را تقلیل می‌دهد به یک تصویر از مجموعه‌‌ای از تصاویر که همه‌شان با هم و در کنار هم واقعیت چشم‌انداز را می‌سازند، نه به تنهایی.
چشم هم اما همان‌وقت ناتوان از تماشا صرفن مشاهده کرده و از سپردن آن‌ چشم‌انداز به حافظه‌ی تصویری‌اش عاجز بوده چرا که آن آسمان، آن ابر، آن درخت، و آن دماوند آن‌قدر زورش زیاد بوده که چشم هر چه پشت سر آن دویده به آن نرسیده و هر چه نگاه کرده، ندیده. 





نقل‌قول‌ها از کتاب «درباره‌ی عکاسی»، سوزان سونتاگ، نگین شیدوش، انتشارات حرفه‌هنرمند.

Oct 31, 2015

صدای سینما

 سینما نه فقط به قول پاموک بوسیدن یاد آدم می‌دهد، بلکه صدای زبان‌های غریبه را هم برای گوش آشنا می‌کند. اسم‌های سه‌کلمه‌ای و سخت زبان روسی تا وقتی توی کتاب‌ها و داستان‌ها از پیش چشم می‌گذرند همه‌ی سعی آدم فقط می‌شود درست خواندن‌شان، تازه اگر بشود (که معمولن هم نمی‌شود). کلمه‌های سخت روسی اما آن‌قدر روی کاغذ می‌مانند تا پای سینما به جهان آدم باز شود، آن‌هم مثلن با فیلم‌های تارکوفسکی تا کلمه‌ها تازه از روی کاغذ بلند شوند و تلفظ درست اسم‌ها در یاد آدم بماند، آن‌هم با اعراب و مخرج به‌قاعده. حالا، و به کمک سینما مخرج «ر» روسی آن‌قدر خوب به گوش می‌نشیند که آدم یاد می‌گیرد زیر زبانش هم آن «ر» را و اندازه‌ی سکون و مکث و چرخش طولانی‌اش را درست بگوید. یا آن «اف»های آخر اسم‌ها که انگار صدای‌شان هیچ‌وقت تمام نمی‌شود و مثل فوت، پشت کلمه و روی لب جا می‌مانند. 
صدای وصف‌نشدنی زبان سوئدی هم با سینمای برگمان راه پیدا کرد به حافظه‌ی شنوایی آن‌هایی که حتا یک کلمه سوئدی نمی‌دانند اما آوای آشنای این زبان را هر جا بشنوند بلافاصله یاد برگمان می‌افتند و سینمای تمام‌نشدنی‌اش بس‌که زبان سوئدی در سینمای برگمان خودش یک شخصیت جداست. شخصیتی از هجاها و آواها و کلمه‌هایی که گاهی جدی، گاهی سخت ولی همیشه پر شتاب از میان تصویرها بلند می‌شود و به حافظه‌ی آوایی آدم، اضافه. 

Oct 23, 2015

اعراب بی‌کسره

رسیده‌ام به پرهیز از اعراب در فارسی و حالا دیگر می‌دانم نسبتم با بودنش در آن‌چه می‌نویسم یا می‌خوانم، چیست. حالا تا متن پر از کسره‌ای می‌بینم چشمم دور برمی‌دارد که مگر قبلن فارسی را چه‌طوری می‌خواندیم؟ یا وقتی در یک متن بی‌اعراب یک کلمه را و یک‌ جمله را برمی‌گردم دوباره می‌خوانم تا لحنش را درست دربیاورم و توی خیالم و روی زبانم که برایش اعراب می‌گذارم سختی فارسی را، و چموشی‌اش را حتا بیش‌تر دوست دارم. 
من اما تا همین چند وقت پیش با گشاده‌دستی کسره خرج می‌کردم. یا از هر زیر و زبر دیگر هم. مثلن خیال می‌کردم  یک‌جاهایی حتمن باید «ُ» را از قلم نینداخت و اگر «نه» را در نوشته‌ای و میان جمله‌ای ننویسم «نُه»، آن‌را نه نهمین عدد در زبان فارسی که لابد به نشانه‌ی نفی می‌خوانند و من نویسنده باید زودتر آژیر بکشم که نه منظورم «نَه» نیست و «نُه» است. یا همین ترکیب «من نویسنده» را قبلن بود کسره می‌گذاشتم برای «من»، حالا ولی نه. حالا فکر می‌کنم زبان فارسی بی‌اعراب هم خواندنی است. قابل فهم است. فوقش یک کلمه‌ای، یا یک جمله‌ای دو بار (یا حتا چند بار) خوانده می‌شود تا لحنش دربیاید. نهایتش این است که یک جایی از متن، خواننده‌ای فارسی جمله‌ها را توی کلمه‌ها درنمی‌آورد و حتا این‌طوری ممکن است دستش نه فقط به آوای درست، که به محتوای آن هم نرسد. یا اصلن کلمه‌ی تازه‌ و غریبی توی متن ببیند و حتا نداند تلفظش چه‌طور است و از پس ادای کلمه روی زبانش حتا بر نیاید. یا دنبال شکل درستش هم نرود و طبعن نه صدای کلمه، و نه معنی‌اش را هیچ‌وقت نفهمد.
حالا ولی چند سالی هست که بعضی‌هامان (و من هم) داریم برای فارسی اعراب می‌گذاریم اما مگر نوشته‌ها و داستان‌های همین پنجاه سال پیش اعراب داشتند؟ مگر گلستان سعدی و شعر حافظ و چه و چه را با اعراب نوشته‌اند؟ یا مگر بخشی از لذت خواندن این متن‌ها همین کلنجار رفتن با صدای فارسی‌شان نیست؟ و مگر نقش و حضور خواننده در امر خواندن مهم نیست؟  یا کجای آموزش فارسی _حتا به نسل ما_ اعراب در فارسی رایج بود که حالا این‌همه هست؟ که تازه نبودنش هم گاهی این‌همه به چشم می‌آید و به حساب ضعف نوشته گذاشته می‌شود.
بودن یا نبودن اعراب در متن اما شاید یک مساله‌ی اضطراری زبان‌ فارسی است. شاید هم مساله تنبلی است. حالا لابد خواننده‌ی فارسی‌ تنبل شده. شاید سابقه‌ی خواندن در او کم شده و حافظه‌ی لغت در ذهنش کم‌مایه شده و این سابقه هم به رسمیت شناخته شده که حالا فارسی خواندن این‌طوری به کمک نیاز پیدا کرده و لازم شده (و گاهی حتا واجب!) که دست خواننده را گرفت و‌ کلمه‌به‌کلمه فارسی خواندنش و درست خواندنش را مطمئن شد. یا مدام اعراب گذاشت تا دست‌ودلش نلرزد از ترکیب کلمه‌های پشت‌ هم یا از کلمه‌ی تازه‌ای که نه فقط معنی‌اش را نمی‌داند که حتا تلفظش هم برای گوشش آشنا نیست. یا لابد کلمه‌هایی که می‌خواند از دایره‌ی لغاتی که می‌شنود متفاوت‌تر نیست که نیازی به لغت‌نامه هم پیدا کند. یا اگر هم باشد نویسنده جورش را می‌کشد تا دست‌ودل خواننده نلرزد، وقتش هم هدر نرود. یا شاید اصلن کلمه‌ی تازه‌ چرا در متن باشد تا لازم شود خواننده نگاهی هم به لغت‌نامه بیندازد. لابد همین فارسی شفاهی برای‌مان بس است. لابد همین فارسی برای‌مان کافی است. 

Oct 18, 2015

شب، سکوت، آزادراه

باید دور می‌زدم و برمی‌گشتم، تا همان دوراهی چالوس باید بس‌ام می‌بود، که نبود. هنوز عطش جاده توی سرم بود. هنوز دلم تاریکی راه می‌خواست. هنوز حواسم پیش چشم‌انداز بیابان بود. هنوز چشمم دنبال باد توی پنجره بود. پس پایم را گذاشتم روی گاز و کرج را جا گذاشتم پشت سر و راندم سمت قزوین. تاریکی تا روی آسفالت پایین آمده بود. هلال ماه از سیاهی شب آویزان بود. صدای شجریان مدام می‌پیچید لای هوهوی باد و می‌رسید تا گوش‌های من. از سمتی که من می‌رفتم ولی کم کسی می‌رفت، بیش‌تر آن‌طرف شلوغ بود. از شمال برمی‌گشتند لابد، یا از هر جا. این‌طرف ولی کسی از طهران نمی‌رفت. یا کم می‌رفت. یا مثل من می‌رفت تا برسد به جایی که هیچ جا نبود جز تاریکی راه و صدای سکوت و هوهوی باد که می‌پیچید لای صدای شجریان و از چشم‌انداز بیابان بلند می‌شد و می‌رسید تا توی ماشین و تا گوش‌های من. 

Oct 13, 2015

تاریخ شفاهی

خواب مى‌‌بينم رفته‌‌ام يك انتشاراتى كه دفترش بزرگ بود و دل‌‌باز و يك‌‌طرف فقط پنجره بود و باقى؛ دورتادور از سقف تا كف كتاب و ناشر مرد ميان‌‌سالى كه شبيه ميرعلايى و اخوت بود و نبود. يا تركيبى از هر دو. اين‌‌ها را توى خواب از روى گردى سر و مدل پيشانى و پهنى سبيل و اندازه‌‌ى عينک روى چشم‌‌هايش فكر مى‌‌كردم والا كه حالا توى بيدارى هم نمى‌‌دانم كه بود، يا نامش چه بود، يا آن‌‌جا كجا بود. من ولى داشتم از زن ناشرى مى‌‌پرسيدم كه تازه، و بعد از مرگش شناخته‌‌ام و او هم داشت راه مى‌‌رفت و دور ميزش چرخ مى‌‌زد و چيزى برمى‌‌داشت و كاغذى مى‌‌گذاشت و تلفن جواب مى‌‌داد و آن وسط جواب مرا هم مى‌‌داد. از خواب كه پريدم ولى فقط نگاهش يادم مانده بود. 

Sep 29, 2015

بزرگ‌راه مدرس

 تقی به توقی می‌خورد می‌روم مدرس. حتا نزدیک خانه که می‌شوم، باز راهم را کج می‌کنم سمتش و زیر لب خودم را راضی می‌کنم «یه‌بار، فقط یه‌بار». نیم‌ساعت بعد (البته که خیلی بیش‌تر)، می‌بینم توی خلوتیِ بعد از نیمه‌شب چند دور از تخت‌طاووس رفته‌ام تا پارک‌وی و برگشته‌ام، باز ولی هنوز چشمم، و شامه‌ام سیر نشده و باز دارم توی آن تاریکی پشت سر مدرس می‌دوم.
تپه‌های عباس‌آباد حالا چشم‌بسته، و از دور با بوی درخت‌هایی که توی باد می‌پیچد، پیداست. این‌شب‌ها ولی هیچ لذتی مثل لذت رانندگی در خلوتی و تاریکیِ یک و دوی شبِ مدرس، نفس کشیدن در هوای پاییز و شنیدن بوی درخت‌های تپه‌های عباس‌آباد نیست؛ هیچ لذتی. 

Sep 22, 2015

ناگفته‌ها

«یک‌ بار یک عکس از او [جلال] گرفته بودم که داشت گل‌های یاس خانه‌ ما را هرس میکرد. با لطف و با نوازش و دقت. هم هرس هم عکس. من اینجا نمیدانم چه بر سر نگاتیف‌های عکس‌های من رفته‌ست. اتفاق اگر افتاد این عکس روزی به دست تو افتاد آن را زیاد کن که صورت شایسته کسی‌ست آنچنانی که کاش آنچنان میماند. یاد پشت یاد میاید.»

گلستان یک‌جای دیگر با مصدر «زیاد کردن» یک جمله‌ی دیگر را، یک جای دیگر تمام می‌کند و یک فعل را از لغت‌نامه بلند می‌کند و یک‌بار دیگر وارد زبان می‌کند، چیزی را هم به داستان خودش اضافه. آن‌جا که در «از روزگار رفته حکایت» می‌گوید: «آخر مادر گفت زرین بگو رقیه بیاید سفره را زیاد کند. در خانه هیچ‌وقت نمی‌گفتند سفره را ورچین، یا جمع کن، ببر، بردار.»
گلستان این‌جا هم، در نامه‌اش به سیمین نمی‌گوید عکس را چاپ بگیر، چاپ کن، یا هر چیز دیگری. می‌گوید آن‌را زیاد کن. و با همین یک‌ کلمه، یک فعل را در دو جای دور از ذهن، و در دو معنای متفاوت، اما به یک شکل در نوشته‌اش اضافه می‌کند و قند فارسی را شیرین‌تر. 



-نامه به سیمین. ابراهیم گلستان. به همت عباس میلانی. نشر اختران. 
-از روزگار رفته حکایت. ابراهیم گلستان. انتشارات بازتاب‌نگار. 

Aug 4, 2015

در حال و هوای نوجوانی

 از لای در نیم‌بسته‌ی اتاقش نگاه کردم، گوشی توی گوشش نبود. انگشت‌هایش هم به تلفن نبود. تقه‌ای به در زدم و اول سرم، بعد تنم، و زودتر از همه‌شان صدایم رسید به میانه‌ی اتاق. از عمق چشم‌های سیاه درشتش نگاهم کرد و با همان چشم‌ها توی صورتم خندید. به درازای تنش لم دادم روی تخت و سرم را نزدیک کردم به گوش‌هایش. تمیزی موهایش با بوی شامپوی انگار تازه‌اش ریخت توی شامه‌ام. حرفی نزد. من هم. حال‌وروزش را هم نپرسیدم. در سکوت صدای تنش را، و کلمه‌های غایبش را شنیدم و کمی بعد بی‌سروصدا آمدم بیرون. از لای در نیم‌بسته که دوباره نگاهش کردم، برق چشم‌هایش سر جایش بود. 

Jul 25, 2015

باد ما را خواهد برد

تا هنور خرده بادی در این شهر هست، یک روز قبل از غروب که خورشید دیگر توی آسمان نیست اما رد پایش توی هوا هست، خودتان را برسانید پارک‌وی، فرمان‌تان را بچرخانید سمت مدرس، از خط سرعت فاصله بگیرید تا ماشین پشت‌سری‌ حواس‌تان را پرت نکند، به خروجی صدر که نزدیک شدید، پای‌تان را به اندازه بگذارید روی گاز تا فاصله‌تان با خیابان آرش بشود دورترین فاصله‌ی ممکن. بعد چشم‌تان را بچرخانید به چپ، به درخت‌های بیدی که شاخه‌های نازک‌شان؛ پر برگ تاب برداشته دور تن درخت و دست باد پیچیده در هر شاخ و هر شاخ دویده دنبال باد و برگ‌ها رقصان انگار دارند می‌رسند بالای سر ماشین‌ها و انگار دست که دراز کنی باد را گرفته‌ای و مشتش را که باز کنی انگار بر‌گ‌‌های بید را گرفته‌ای. 
تا هنوز خرده بادی هست و تا هنور شاخ‌وبرگ بیدهای مدرس را نداده‌اند به دست باغبان، خودتان را برسانید به مدرس...

Jul 6, 2015

شکاریم یک‌سر همه پیش مرگ

احمد و همسرش به ضبط و ربط مشغول شدند و‌ من از پستو زدم بیرون. باران ملایمی نم‌نم می‌بارید. به هوای تازه، به فضای باز، نیاز داشتم. رفتم به سراغ باغ لوکزامبورگ در همان نزدیکی. در راه از کنار سیگارفروشی رد شدم. دو سالی بود که ترک سیگار کرده بودم، ناگهان برگشتم، جعبه‌ای سیگار وینستون با کبریت خریدم. در باغ رودرروی بلوط شاهرخ نشستم، سیگاری روشن کردم و پکی به آن زدم. شاهرخ چه‌قدر این درخت را دوست می‌داشت: «امروز صبح در باغ لوکزامبورگ اولین جوانه‌های بهاری درختم را دیدم که از انگشت نازک یکی دو شاخه بیرون زده بودند، ریز، شرمگین و سبز به جست‌وجوی نور پوسته‌ی تن‌شان را شکافته بودند، در روشنایی نودمیده و‌دل‌باز صبح زود لطافت هوا را آذین می‌کردند». اشک از صورتم سرازیر بود، شاه‌بلوط هم زیر باران اشک می‌ریخت، شاید از پالتو شاهرخ که به تن داشتم چیزی دستگیرش شده بود. «آدمی‌زاد یک‌بار به دنیا می‌آید اما در هر جدایی یک‌بار تازه می‌میرد».



حدیث نفس. حسن کامشاد. جلد دوم. نشر نی. 

Jul 5, 2015

در حال و هوای جوانی

این شب‌ها دارم دوباره مسکوب می‌خوانم و دلم باز غنج می‌رود برای فارسی‌اش. جیره ولى گذاشته‌ام برای خودم تا زود تمام نشود. باز دلم تاب نمی‌آورد و خلف وعده می‌کنم. فردا که می‌شود و شب که می‌آید می‌چسبد به چشم‌هایم و تاریکی و خلوت که هم‌راه می‌شود با دیروقت، ورق‌ورق برمی‌گردم به عقب. خودم را فريب مى‌‌دهم بلكه به آخر نرسد. کلمه‌های سرشار از احساسش ولى خواب از چشم‌هایم می‌ربایند. در کتاب هم چندان پیش نمی‌روم. بس‌که می‌ترسم تمام شود. بس‌‌كه عیش‌اش را مدام می‌خواهم. همیشه می‌خواهم. آن‌هم با این‌‌یکی کتابش که سی‌صد صفحه هم بيش‌‌تر نیست. کتاب هم که از اول تا آخر شده سرتاسر خط، علامت، قابِ دور کلمه‌، پرانتز اول‌‌وآخر جمله‌‌. مداد توی دستم هيچ بی‌کار نمی‌مانَد. متّصل حاشیه می‌زنم لابه‌لای کلمه‌ها و میان باریکی سفیدِ کنار. گاهی برای خودم، گاهی برای مسکوب. انگار که زنده باشد. انگار که نزدیک باشد. انگار که پر حضور باشد. یک‌جا قربان‌صدقه‌اش می‌روم. يک‌جا حيرت مى‌‌كنم از اين‌‌همه احساسش، توجه‌‌اش، ريزبينى‌‌اش، روراستى‌‌اش، عاشقى‌‌اش، بی‌پروایی‌اش، روان‌‌شناسى‌‌اش حتا. یک‌جا ولى تَشر می‌زنم که آخر شما هم آقای مسکوب؟ يک‌جا هم مست توصيف‌‌هايش مى‌‌شوم و فراموشم مى‌‌شود اينى كه دارم مى‌‌خوانم داستان نيست. رمان نيست. يک‌جا هم حواسم پرت مى‌‌شود پى معده‌‌اش كه به‌‌قول خودش ناميزان است و پوسيده است و درد سختش كه شروع مى‌‌شود گاهى هيچ دوايى هم افاقه نمى‌‌كند. برایش گوشه‌ای حاشیه می‌زنم امان از وقتی که گوارش باز بازی درآورد. آن‌هم وقتی که ديگر فرقی برایش نداشته باشد خالی باشد، نباشد، یا چه. کار خودش را می‌کند. نازش را بخرند یا نخرند هم توفیری نداشته باشد برایش. تره هم برای کسی خرد نمی‌کند. جا کم می‌آورم و یک‌طرف دیگری ادامه می‌دهم که یک‌وقت‌ها هم ولی در جواب نامیزانی‌اش شمشیر را باید از رو بست. نه قرصی، نه عرقیاتی، نه دوادرمانی. مایه‌ی حرص هم که همیشه فراوان.
از ابتلا معده‌اش می‌خوانم و باز برمی‌گردم عقب. باز پیش نمی‌روم. «مبلغی» از شب می‌گذرد و باز خواب بر چشمانم نمی‌رود. حال‌‌وهوايش ولى اين روزها تمامى ندارد در من. مطمئن باز مى‌‌نويسم درباره‌‌اش. 


پ.ن. عنوان، نام کتابی‌ست از شاهرخ مسکوب. 

Jun 24, 2015

پریدن از ارتفاع کم


می‌گویند نیست. می‌گویند هنوز اصلن نبوده. می‌گویند یک جنین چند ماهه‌ای بوده که سروریختش هم پیدا نبوده. جنسیتش هم. می‌گویند تو که قبلن مادر نبوده‌ای برایت آسان‌تر هم هست. می‌گویند آن‌هایی که بچه دارند و مادری را بلد شده‌اند، سخت‌شان است، تو چه غصه‌ای داری که هنوز بچه‌ات را توی آغوشت هم نگذاشته بودند. 
خودش ولی حرف نمی‌زند. هیچ نمی‌گوید اصلن. حرف بزند که چه؟ با که؟ که باز بگویند هنوز بچه‌ای نبوده. که فقط یک توده‌ی بی‌شکلی بوده. قلب که نداشته. رنگ چشم‌هاش که معلوم نبوده. ناخن‌هاش که در نیامده بوده. موهاش؛ مو که نداشته روی سرش. اصلن هنوز هیچ چیزش کامل نشده بوده. حالا کار داشته تا بودنش. تا به دنیا آمدنش. پس حرف نمی‌زند. حرف بزند باید بگوید هر روز این چند وقت با بچه‌اش حرف می‌زده. آواز می‌خوانده برایش. قصه تعریف می‌کرده. شکایت می‌کرده حتا. صدای لگدهایش از خواب بیدارش می‌کرده. که جنسش معلوم بوده برایش. که اسم داشته بچه حتا.
هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌گوید ولی. اصلن با هیچ‌کس حرف نمی‌زند. کسی که باور نمی‌کند. همه هم که یک حرف می‌زنند؛ بچه جان نداشته هنوز. گوش نداشته. نمی‌شنیده. زبان نداشته. چیزی نمی‌گفته. بچه هنوز بچه نبوده. 

Jun 21, 2015

خاطرات سوگواری

خبر را آسان ندهيد. ننويسيد. زنگ نزنيد. برويد در خانه‌‌اش. بمانيد همان پايين. توى كوچه. زنگ بزنيد. بگوييد يك دقيقه لباس بپوشد، كليدش را بردارد، بيايد يك دورى بزنيد. پياده. يا با ماشين. بگوييد خيلى طول نمى‌‌كشد. بگوييد براى خودتان اتفاقى افتاده كه بايد حرف بزنيد. دروغ بگوييد. اصرار كنيد. لحن‌‌تان را عوض كنيد. لباس سياه‌‌تان را در بياوريد. ردّ نگاه‌‌تان را هم مراقبت كنيد. براى همين چند دقيقه خودتان نباشيد.  
پايين كه آمد، راه برويد. هم‌‌شانه‌‌اش شويد. يا زود بنشينيد توى ماشين. نگذاريد چشمش بيفتد توى چشم‌‌تان. نگذاريد هاله‌‌ى سرخ دور چشم‌‌تان را ببيند. پاى‌‌تان را بگذاريد روى گاز و برويد. فقط برويد. دور شويد از خانه. يك موسيقى بى‌‌ربطى هم بگذاريد. نه! اصلن همان كه هميشه هست، همان را بگذاريد. راه شكش را ببنديد. بگذاريد خيال كند اتفاقى نيفتاده. چيزى نشده. 
دور شويد. از خانه تا مى‌‌توانيد دور شويد. از محله. از كوچه. از جاهايى كه هميشه مى‌‌رود. مى‌‌آيد. از مسير هر روزه. از راه‌‌هاى خانه‌‌اش فاصله بگيريد. تا مى‌‌توانيد. پاى‌‌تان را از روى گاز برنداريد. نه! هر جور كه هميشه‌‌ايد. همان باشيد. راه شكش را ببنديد. نگذاريد بعداً فكر كند همان وقت كه آمديد بايد مى‌‌فهميد. همان وقت كه پاى‌‌تان را از روى گاز بر نداشتيد. همان وقت كه نگاه‌تان را دزديديد. مثل هميشه باشيد. فقط برويد. دور شويد. 
دور كه شديد، بيندازيد توى يك فرعى پرت. توى يك خيابان خلوت. كه بتوانيد يك جايش راحت بزنيد كنار. تا وقتى خبر را شنيد، حواس‌‌تان پى رانندگى نباشد. پى ماشين‌‌هاى دوروبر. كه شش‌‌دانگ‌‌تان پيش او باشد. 
خبر را كه شنيد. آرام كه شد. برش گردانيد خانه. حالا هاله‌‌ى سرخ‌‌تان را پنهان نكنيد. حالا نگاه‌‌تان را ندزديد. حالا چشم‌‌تان را نيندازيد توى خيابان. برش گردانيد خانه. سكوتش را تا خانه بشنويد. خداحافظى‌‌ زير لبش را هم. تا دم در نگاهش كنيد. نگاه نكردنش را هم نگاه كنيد. بعد خودتان برگرديد. حالا لااقل خيال‌‌تان راحت است كه تا وقتى توى آن خانه زندگى مى‌‌كند يادش نمى‌‌ماند آن‌‌جايى را كه تلفن زنگ خورد، آن وقتى كه خبر را شنيد، آن‌‌جا كه نشست روى نزديك‌‌ترين صندلى، آن‌‌جا كه تلفن را قطع كرد، آن‌‌جا كه خيره ماند روى گل قالى. حالا خيال‌‌تان راحت است كه هيچ‌‌كدام از اين‌‌جاهاى خانه را هيچ‌‌وقت اين‌‌طورى يادش نمى‌‌ماند. هيچ‌‌وقت. 

May 11, 2015

تکه‌ای از نوشته‌ای

… همین دو سه شب پيش با صداى زنى از خواب پريدم. دیده‌ای كه اتاق من دورترين جاى خانه است به كوچه. حالا خوابم خواب گنجشک است به كنار. زنِ مانده در سیاهی شب؛ مدام، و بلند، و با صدايى ترسيده و از زور ترس انگار جانِ بيش‌‌تر گرفته، فرياد مى‌‌زد كه باز كن. مدام مى‌‌گفت. و هم‌‌زمان پايش را مى‌‌كوبيد به در. از هيچ‌‌ كدام از پنجره‌‌هاى خانه معلوم نبود زن كجاست يا اصلن خانه؛ كدام خانه است اما توى خيال من زن لباس خواب تنش بود، روسرى به موهايش نبود، موهايش پریشان روى شانه‌‌اش ريخته بود و دستش قفل شده بود روى كوبه‌‌ى در و مدام فرياد مى‌‌زد باز كن. با صدايى كه از زور ترس جان گرفته بود. چهل‌‌وپنج‌‌دقيقه‌‌ى بعد كه پليس رسيد زن لابد نشسته بود كنجى از همان خانه و داشت هم‌راه همسايه‌‌ها به صداى بى‌‌سيم پليسى گوش مى‌‌كرد كه چهل‌‌وپنج دقيقه‌‌ى بعد رسيده بود و داشت توی کوچه دنبال زنی می‌گشت که با موهای بی‌روسری؛ دستش مانده باشد روی کوبه‌ی در و مدام فریاد بزند که باز کن. باز کن. مدام فریاد بزند و مدام آن در باز نشود. [...]

Apr 26, 2015

چشمان باز بسته


«کار اصلی اسطوره‌ی قهرمان انکشاف خودآگاه خویشتن فرد است، یعنی آگاهی به ضعف‌ها و توانایی‌های خودش، به گونه‌ای که بتواند با مشکلات زندگی روبه‌رو شود. به محض این‌که فرد توانست آزمایش اولیه را پشت سر بگذارد و وارد مرحله‌ی پختگی شود اسطوره‌ی قهرمان مناسبت خود را از دست می‌دهد. گویی مرگ نمادین قهرمان سرآغاز دوران پختگی‌ست.» (انسان و سمبل‌هایش. کارل گوستاو یونگ. محمود سلطانیه)توماس؛ مرد خانواده، در لحظه‌ی خطر جانش را برداشته، زنش را، و بچه‌هایش را رها کرده در بهمنی که خیال کرده دارد آوار می‌شود روی سرشان و گریخته. مرد خانواده در «فورس‌ماژور» حامی نیست. دیگر آدمی نیست که دیگران خیال می‌کنند؛ که در طول تاریخ خیال می‌کرده‌اند باید باشد. حالا مرد داستان دیگر خطر نمی‌کند. ایثار نمی‌کند. از جان خودش نمی‌گذرد. مرد خانواده حالا دیگر قهرمان نیست. که اصلاً از مواجهه با اتفاق پرهیز می‌کند. می‌گریزد. از دیگری جا می‌ماند. از رویداد بیرونی فرار می‌کند، با آن مواجه نمی‌شود و به ساحت دیگری از مبارزه وارد می‌شود و با خودِ تا حالا ناشناخته‌اش مواجه می‌شود. از رویدادی که در لحظه اتفاق افتاده می‌گریزد تا هر لحظه‌اش بشود مواجهه با خودِ تا حالا ناشناخته‌اش.
توماس؛ مرد فیلم از آزمایش اولیه سربلند بیرون نمی‌آید. مواجه نمی‌شود حتا. پس ابتدا انکار می‌کند؛ پیش خودش، پیش دیگری. ماجرا را حتا یک‌جور دیگری روایت می‌کند. لابد آن‌جوری که خیال می‌کند کاش اتفاق افتاده بود. حرفش را اما باور نمی‌کنند. عکس‌ها هم که حرف دیگری می‌زنند. پس جور دیگری واکنش نشان می‌دهد. یا لابد شبیه دوست‌شان خیال می‌کند آدم که خودش را نمی‌شناسد. آدم که نمی‌داند در هر ماجرای تازه‌ای چه واکنشی نشان می‌دهد. مثل همان حرف یونگ : « حال‌وهوای سرگذشت قهرمان در هر دوره‌ی آن با روند اکتشاف خویشتن خودآگاه فرد و مشکلی که در لحظه‌ای خاص از زندگی خود با آن روبه‌رو می‌شود انطباق دارد. به بیانی دیگر، تحول نمایه‌ی قهرمان در هر مرحله از تحولات شخصیت انسانی بازتاب می‌یابد.» (همان).
قهرمان داستان ولی حالا دیگر قهرمانِ کهن‌الگویی نیست. نقش تاریخی‌اش را دیگر بازی نمی‌کند. از رویارویی با مرگ؛ و خطر می‌گریزد. خودش را فدای کسی -بچه‌هایش حتا- نمی‌کند. اما وجدانش هم آسوده نیست. هیچ بهانه‌ای، یا عذری آرامش نمی‌کند. چشمش مدام دنبال تَركى است که افتاده به جان شیشه‌ی خانواده‌ی امنش. که تَرک مدام عمیق‌تر می‌شود، و مرد مدام درگیرتر؛ با خودش. با دیگری. و هر چه پیش می‌رود صادق‌تر. برای همین هم هست که در پایانِ سفر توماس همانی می‌شود که تقصیر را به عهده می‌گیرد. که به عجز می‌افتد. و به زاری حتا. و در پایان این سفر چندروزه، یک‌جور دیگری خودش را می‌شناسد. پشت در بسته‌ی اتاق هتل می‌نشیند و درماندگی‌اش را، و عجز از خودِ حالا بازشناخته‌اش را به چشم‌های خودش می‌بیند.

Mar 16, 2015

موزه‌ی هنرهای معاصر

موزه کسی است. شخصی. تنی. آدمی. شخصیتِ اصلی داستانی. و دیبا نویسنده‌ای؛ که نه سازنده‌ای. و مدیری. و داستان نوشته شده؛ با بی‌شمار نویسندگانی. در طی سالیانی. چه آن سال‌ها که خیالی بوده در پسِ ذهنی. یا آن هفت‌سال که طرحی بوده. خطی روی کاغذی. و نقشه‌ای پنهان در کنج خانه‌ای؛ دفتری. و بعدتر که سنگی بوده و شیشه‌ای. و سیمانی؛ هنوز بتن نشده. و به‌هم نیامیخته. و بالا نرفته از روی پی‌ای. و آن زمان که شکل گرفته. بنا شده. جان گرفته. به‌مثابه ساختنی؛ ساخته شده‌ای. و برقرار روی زمینی. در گوشه‌ای از شهری. و درهایش گشوده بر آدم‌هایی. برای تماشا کردنی. و برای تماشای خودش. به‌مثابه شخصی. تنی. کالبدی. یا به‌سان آدمی؛ سربرآورده از داستانی. که روی‌اش را گشوده به دیدن آدم‌هایی. و صدایش را نجوا کرده درون گوش‌هایی. به قصد نشان دادن گوشه‌هایی. و آشکار کردن رازهایی. و برای سربرگرداندن به هر سمتی. و به هر سویی. به قصد توجهی. و دیدنی. و دیده شدنی. و برای رفتن‌هایی. عبور کردن‌هایی. و چرخیدن‌هایی. پابه‌پا. انگار که دست آدم را گرفته باشد. و با خود برده باشد. و چرخانده باشد. دهلیز به دهلیز. و کنج به کنج. و اتاق به اتاق. و سرازیر از هر شیبی. و سر به گردشی. و چرخش در دایره‌ای. و نقطه‌ی پایان در آغازی. 



باغی میان دو خیابان
چهار هزار و یک روز از زندگی کامران دیبا در گفت‌وگو با رضا دانشور
نشر بن‌گاه

Jan 2, 2015

چشم‌‌اندازى در مه

دارد از يك جايى از آذربايجان مى‌‌گويد كه پانزده روز است مه رسيده به شهر. كه مه آمده پايين. از بالاى كوه، از پشت آن گردنه‌‌ى بيرون شهر لابد. كه پانزده روز است مه مانده بيرون پنجره‌‌ها. پشتِ در خانه‌‌ها. توى خيابان‌‌ها. پياده‌‌روها.
دارد از يك جايى، از يك شهرى مى‌‌گويد كه پانزده روز است آدم‌‌ها از دور نمى‌‌بينند همديگر را؛ يا از نزديك حتا. كه آدم‌‌ها لابد پاهاى همديگر را مى‌‌بينند فقط. كفش‌‌ها را مثلن. يا كه از ماشين‌‌ها؛ دو چراغِ نوربالا فقط. بى‌‌سرنشين. بى‌‌اتاق. بى‌‌حفاظ حتا.
دارد از يك جايى از آذربايجان مى‌‌گويد كه پانزده روز است آدم‌‌ها رنگِ آسمان را نديده‌‌اند. كه چشم‌‌شان به خورشيد نيفتاده. كه ابرهاى پرشكل؛ و بى‌‌شكل را حتا تماشا نكرده‌‌اند.
دارد از يك جاى دورى مى‌‌گويد كه پانزده روز است چشم‌‌ها فقط سفيدى مى‌‌بينند لابد. مثل آدم‌‌هاى آن قصه كه نابينايى‌‌شان سفيد بود. كه لابد حالا؛ توى اين پانزده روز چشم نيست كه راه مى‌‌نماياند. كه لابد حالا گوش باید تيز باشد؛ به صداها. صداى رفتن‌‌آمدن‌‌ها. صداى تن‌‌ها. صداى پاها. كه گوش بايد آدم‌‌ها را نه از نگاهِ چشم‌‌ها، یا که از لباسِ تن‌‌ها يا هيبتِ كوتاه و بلند آدم‌‌ها، كه آدم‌‌ها را بايد از صداى‌‌شان فقط، از صداى كلمه‌‌ها، صداى راه رفتن‌‌ها، يا صداى تن‌‌ها بشناسد. ببيند. يا از صداى سكوت‌‌شان حتا.
دارد از يك جاى دورى مى‌‌گويد كه پانزده روز است مه رسيده به شهر. آمده پايين. تا نزديكِ پاها. و چشم‌‌ها دارند فقط سفيدى مى‌‌بينند. مثل آدم‌‌هاى آن قصه كه نابينايى‌‌شان سفيد بود.