Jan 2, 2015

چشم‌‌اندازى در مه

دارد از يك جايى از آذربايجان مى‌‌گويد كه پانزده روز است مه رسيده به شهر. كه مه آمده پايين. از بالاى كوه، از پشت آن گردنه‌‌ى بيرون شهر لابد. كه پانزده روز است مه مانده بيرون پنجره‌‌ها. پشتِ در خانه‌‌ها. توى خيابان‌‌ها. پياده‌‌روها.
دارد از يك جايى، از يك شهرى مى‌‌گويد كه پانزده روز است آدم‌‌ها از دور نمى‌‌بينند همديگر را؛ يا از نزديك حتا. كه آدم‌‌ها لابد پاهاى همديگر را مى‌‌بينند فقط. كفش‌‌ها را مثلن. يا كه از ماشين‌‌ها؛ دو چراغِ نوربالا فقط. بى‌‌سرنشين. بى‌‌اتاق. بى‌‌حفاظ حتا.
دارد از يك جايى از آذربايجان مى‌‌گويد كه پانزده روز است آدم‌‌ها رنگِ آسمان را نديده‌‌اند. كه چشم‌‌شان به خورشيد نيفتاده. كه ابرهاى پرشكل؛ و بى‌‌شكل را حتا تماشا نكرده‌‌اند.
دارد از يك جاى دورى مى‌‌گويد كه پانزده روز است چشم‌‌ها فقط سفيدى مى‌‌بينند لابد. مثل آدم‌‌هاى آن قصه كه نابينايى‌‌شان سفيد بود. كه لابد حالا؛ توى اين پانزده روز چشم نيست كه راه مى‌‌نماياند. كه لابد حالا گوش باید تيز باشد؛ به صداها. صداى رفتن‌‌آمدن‌‌ها. صداى تن‌‌ها. صداى پاها. كه گوش بايد آدم‌‌ها را نه از نگاهِ چشم‌‌ها، یا که از لباسِ تن‌‌ها يا هيبتِ كوتاه و بلند آدم‌‌ها، كه آدم‌‌ها را بايد از صداى‌‌شان فقط، از صداى كلمه‌‌ها، صداى راه رفتن‌‌ها، يا صداى تن‌‌ها بشناسد. ببيند. يا از صداى سكوت‌‌شان حتا.
دارد از يك جاى دورى مى‌‌گويد كه پانزده روز است مه رسيده به شهر. آمده پايين. تا نزديكِ پاها. و چشم‌‌ها دارند فقط سفيدى مى‌‌بينند. مثل آدم‌‌هاى آن قصه كه نابينايى‌‌شان سفيد بود.