Apr 26, 2015

چشمان باز بسته


«کار اصلی اسطوره‌ی قهرمان انکشاف خودآگاه خویشتن فرد است، یعنی آگاهی به ضعف‌ها و توانایی‌های خودش، به گونه‌ای که بتواند با مشکلات زندگی روبه‌رو شود. به محض این‌که فرد توانست آزمایش اولیه را پشت سر بگذارد و وارد مرحله‌ی پختگی شود اسطوره‌ی قهرمان مناسبت خود را از دست می‌دهد. گویی مرگ نمادین قهرمان سرآغاز دوران پختگی‌ست.» (انسان و سمبل‌هایش. کارل گوستاو یونگ. محمود سلطانیه)توماس؛ مرد خانواده، در لحظه‌ی خطر جانش را برداشته، زنش را، و بچه‌هایش را رها کرده در بهمنی که خیال کرده دارد آوار می‌شود روی سرشان و گریخته. مرد خانواده در «فورس‌ماژور» حامی نیست. دیگر آدمی نیست که دیگران خیال می‌کنند؛ که در طول تاریخ خیال می‌کرده‌اند باید باشد. حالا مرد داستان دیگر خطر نمی‌کند. ایثار نمی‌کند. از جان خودش نمی‌گذرد. مرد خانواده حالا دیگر قهرمان نیست. که اصلاً از مواجهه با اتفاق پرهیز می‌کند. می‌گریزد. از دیگری جا می‌ماند. از رویداد بیرونی فرار می‌کند، با آن مواجه نمی‌شود و به ساحت دیگری از مبارزه وارد می‌شود و با خودِ تا حالا ناشناخته‌اش مواجه می‌شود. از رویدادی که در لحظه اتفاق افتاده می‌گریزد تا هر لحظه‌اش بشود مواجهه با خودِ تا حالا ناشناخته‌اش.
توماس؛ مرد فیلم از آزمایش اولیه سربلند بیرون نمی‌آید. مواجه نمی‌شود حتا. پس ابتدا انکار می‌کند؛ پیش خودش، پیش دیگری. ماجرا را حتا یک‌جور دیگری روایت می‌کند. لابد آن‌جوری که خیال می‌کند کاش اتفاق افتاده بود. حرفش را اما باور نمی‌کنند. عکس‌ها هم که حرف دیگری می‌زنند. پس جور دیگری واکنش نشان می‌دهد. یا لابد شبیه دوست‌شان خیال می‌کند آدم که خودش را نمی‌شناسد. آدم که نمی‌داند در هر ماجرای تازه‌ای چه واکنشی نشان می‌دهد. مثل همان حرف یونگ : « حال‌وهوای سرگذشت قهرمان در هر دوره‌ی آن با روند اکتشاف خویشتن خودآگاه فرد و مشکلی که در لحظه‌ای خاص از زندگی خود با آن روبه‌رو می‌شود انطباق دارد. به بیانی دیگر، تحول نمایه‌ی قهرمان در هر مرحله از تحولات شخصیت انسانی بازتاب می‌یابد.» (همان).
قهرمان داستان ولی حالا دیگر قهرمانِ کهن‌الگویی نیست. نقش تاریخی‌اش را دیگر بازی نمی‌کند. از رویارویی با مرگ؛ و خطر می‌گریزد. خودش را فدای کسی -بچه‌هایش حتا- نمی‌کند. اما وجدانش هم آسوده نیست. هیچ بهانه‌ای، یا عذری آرامش نمی‌کند. چشمش مدام دنبال تَركى است که افتاده به جان شیشه‌ی خانواده‌ی امنش. که تَرک مدام عمیق‌تر می‌شود، و مرد مدام درگیرتر؛ با خودش. با دیگری. و هر چه پیش می‌رود صادق‌تر. برای همین هم هست که در پایانِ سفر توماس همانی می‌شود که تقصیر را به عهده می‌گیرد. که به عجز می‌افتد. و به زاری حتا. و در پایان این سفر چندروزه، یک‌جور دیگری خودش را می‌شناسد. پشت در بسته‌ی اتاق هتل می‌نشیند و درماندگی‌اش را، و عجز از خودِ حالا بازشناخته‌اش را به چشم‌های خودش می‌بیند.