May 11, 2015

تکه‌ای از نوشته‌ای

… همین دو سه شب پيش با صداى زنى از خواب پريدم. دیده‌ای كه اتاق من دورترين جاى خانه است به كوچه. حالا خوابم خواب گنجشک است به كنار. زنِ مانده در سیاهی شب؛ مدام، و بلند، و با صدايى ترسيده و از زور ترس انگار جانِ بيش‌‌تر گرفته، فرياد مى‌‌زد كه باز كن. مدام مى‌‌گفت. و هم‌‌زمان پايش را مى‌‌كوبيد به در. از هيچ‌‌ كدام از پنجره‌‌هاى خانه معلوم نبود زن كجاست يا اصلن خانه؛ كدام خانه است اما توى خيال من زن لباس خواب تنش بود، روسرى به موهايش نبود، موهايش پریشان روى شانه‌‌اش ريخته بود و دستش قفل شده بود روى كوبه‌‌ى در و مدام فرياد مى‌‌زد باز كن. با صدايى كه از زور ترس جان گرفته بود. چهل‌‌وپنج‌‌دقيقه‌‌ى بعد كه پليس رسيد زن لابد نشسته بود كنجى از همان خانه و داشت هم‌راه همسايه‌‌ها به صداى بى‌‌سيم پليسى گوش مى‌‌كرد كه چهل‌‌وپنج دقيقه‌‌ى بعد رسيده بود و داشت توی کوچه دنبال زنی می‌گشت که با موهای بی‌روسری؛ دستش مانده باشد روی کوبه‌ی در و مدام فریاد بزند که باز کن. باز کن. مدام فریاد بزند و مدام آن در باز نشود. [...]