Jul 25, 2015

باد ما را خواهد برد

تا هنور خرده بادی در این شهر هست، یک روز قبل از غروب که خورشید دیگر توی آسمان نیست اما رد پایش توی هوا هست، خودتان را برسانید پارک‌وی، فرمان‌تان را بچرخانید سمت مدرس، از خط سرعت فاصله بگیرید تا ماشین پشت‌سری‌ حواس‌تان را پرت نکند، به خروجی صدر که نزدیک شدید، پای‌تان را به اندازه بگذارید روی گاز تا فاصله‌تان با خیابان آرش بشود دورترین فاصله‌ی ممکن. بعد چشم‌تان را بچرخانید به چپ، به درخت‌های بیدی که شاخه‌های نازک‌شان؛ پر برگ تاب برداشته دور تن درخت و دست باد پیچیده در هر شاخ و هر شاخ دویده دنبال باد و برگ‌ها رقصان انگار دارند می‌رسند بالای سر ماشین‌ها و انگار دست که دراز کنی باد را گرفته‌ای و مشتش را که باز کنی انگار بر‌گ‌‌های بید را گرفته‌ای. 
تا هنوز خرده بادی هست و تا هنور شاخ‌وبرگ بیدهای مدرس را نداده‌اند به دست باغبان، خودتان را برسانید به مدرس...

Jul 6, 2015

شکاریم یک‌سر همه پیش مرگ

احمد و همسرش به ضبط و ربط مشغول شدند و‌ من از پستو زدم بیرون. باران ملایمی نم‌نم می‌بارید. به هوای تازه، به فضای باز، نیاز داشتم. رفتم به سراغ باغ لوکزامبورگ در همان نزدیکی. در راه از کنار سیگارفروشی رد شدم. دو سالی بود که ترک سیگار کرده بودم، ناگهان برگشتم، جعبه‌ای سیگار وینستون با کبریت خریدم. در باغ رودرروی بلوط شاهرخ نشستم، سیگاری روشن کردم و پکی به آن زدم. شاهرخ چه‌قدر این درخت را دوست می‌داشت: «امروز صبح در باغ لوکزامبورگ اولین جوانه‌های بهاری درختم را دیدم که از انگشت نازک یکی دو شاخه بیرون زده بودند، ریز، شرمگین و سبز به جست‌وجوی نور پوسته‌ی تن‌شان را شکافته بودند، در روشنایی نودمیده و‌دل‌باز صبح زود لطافت هوا را آذین می‌کردند». اشک از صورتم سرازیر بود، شاه‌بلوط هم زیر باران اشک می‌ریخت، شاید از پالتو شاهرخ که به تن داشتم چیزی دستگیرش شده بود. «آدمی‌زاد یک‌بار به دنیا می‌آید اما در هر جدایی یک‌بار تازه می‌میرد».



حدیث نفس. حسن کامشاد. جلد دوم. نشر نی. 

Jul 5, 2015

در حال و هوای جوانی

این شب‌ها دارم دوباره مسکوب می‌خوانم و دلم باز غنج می‌رود برای فارسی‌اش. جیره ولى گذاشته‌ام برای خودم تا زود تمام نشود. باز دلم تاب نمی‌آورد و خلف وعده می‌کنم. فردا که می‌شود و شب که می‌آید می‌چسبد به چشم‌هایم و تاریکی و خلوت که هم‌راه می‌شود با دیروقت، ورق‌ورق برمی‌گردم به عقب. خودم را فريب مى‌‌دهم بلكه به آخر نرسد. کلمه‌های سرشار از احساسش ولى خواب از چشم‌هایم می‌ربایند. در کتاب هم چندان پیش نمی‌روم. بس‌که می‌ترسم تمام شود. بس‌‌كه عیش‌اش را مدام می‌خواهم. همیشه می‌خواهم. آن‌هم با این‌‌یکی کتابش که سی‌صد صفحه هم بيش‌‌تر نیست. کتاب هم که از اول تا آخر شده سرتاسر خط، علامت، قابِ دور کلمه‌، پرانتز اول‌‌وآخر جمله‌‌. مداد توی دستم هيچ بی‌کار نمی‌مانَد. متّصل حاشیه می‌زنم لابه‌لای کلمه‌ها و میان باریکی سفیدِ کنار. گاهی برای خودم، گاهی برای مسکوب. انگار که زنده باشد. انگار که نزدیک باشد. انگار که پر حضور باشد. یک‌جا قربان‌صدقه‌اش می‌روم. يک‌جا حيرت مى‌‌كنم از اين‌‌همه احساسش، توجه‌‌اش، ريزبينى‌‌اش، روراستى‌‌اش، عاشقى‌‌اش، بی‌پروایی‌اش، روان‌‌شناسى‌‌اش حتا. یک‌جا ولى تَشر می‌زنم که آخر شما هم آقای مسکوب؟ يک‌جا هم مست توصيف‌‌هايش مى‌‌شوم و فراموشم مى‌‌شود اينى كه دارم مى‌‌خوانم داستان نيست. رمان نيست. يک‌جا هم حواسم پرت مى‌‌شود پى معده‌‌اش كه به‌‌قول خودش ناميزان است و پوسيده است و درد سختش كه شروع مى‌‌شود گاهى هيچ دوايى هم افاقه نمى‌‌كند. برایش گوشه‌ای حاشیه می‌زنم امان از وقتی که گوارش باز بازی درآورد. آن‌هم وقتی که ديگر فرقی برایش نداشته باشد خالی باشد، نباشد، یا چه. کار خودش را می‌کند. نازش را بخرند یا نخرند هم توفیری نداشته باشد برایش. تره هم برای کسی خرد نمی‌کند. جا کم می‌آورم و یک‌طرف دیگری ادامه می‌دهم که یک‌وقت‌ها هم ولی در جواب نامیزانی‌اش شمشیر را باید از رو بست. نه قرصی، نه عرقیاتی، نه دوادرمانی. مایه‌ی حرص هم که همیشه فراوان.
از ابتلا معده‌اش می‌خوانم و باز برمی‌گردم عقب. باز پیش نمی‌روم. «مبلغی» از شب می‌گذرد و باز خواب بر چشمانم نمی‌رود. حال‌‌وهوايش ولى اين روزها تمامى ندارد در من. مطمئن باز مى‌‌نويسم درباره‌‌اش. 


پ.ن. عنوان، نام کتابی‌ست از شاهرخ مسکوب.