Aug 4, 2015

در حال و هوای نوجوانی

 از لای در نیم‌بسته‌ی اتاقش نگاه کردم، گوشی توی گوشش نبود. انگشت‌هایش هم به تلفن نبود. تقه‌ای به در زدم و اول سرم، بعد تنم، و زودتر از همه‌شان صدایم رسید به میانه‌ی اتاق. از عمق چشم‌های سیاه درشتش نگاهم کرد و با همان چشم‌ها توی صورتم خندید. به درازای تنش لم دادم روی تخت و سرم را نزدیک کردم به گوش‌هایش. تمیزی موهایش با بوی شامپوی انگار تازه‌اش ریخت توی شامه‌ام. حرفی نزد. من هم. حال‌وروزش را هم نپرسیدم. در سکوت صدای تنش را، و کلمه‌های غایبش را شنیدم و کمی بعد بی‌سروصدا آمدم بیرون. از لای در نیم‌بسته که دوباره نگاهش کردم، برق چشم‌هایش سر جایش بود.