Oct 31, 2015

صدای سینما

 سینما نه فقط به قول پاموک بوسیدن یاد آدم می‌دهد، بلکه صدای زبان‌های غریبه را هم برای گوش آشنا می‌کند. اسم‌های سه‌کلمه‌ای و سخت زبان روسی تا وقتی توی کتاب‌ها و داستان‌ها از پیش چشم می‌گذرند همه‌ی سعی آدم فقط می‌شود درست خواندن‌شان، تازه اگر بشود (که معمولن هم نمی‌شود). کلمه‌های سخت روسی اما آن‌قدر روی کاغذ می‌مانند تا پای سینما به جهان آدم باز شود، آن‌هم مثلن با فیلم‌های تارکوفسکی تا کلمه‌ها تازه از روی کاغذ بلند شوند و تلفظ درست اسم‌ها در یاد آدم بماند، آن‌هم با اعراب و مخرج به‌قاعده. حالا، و به کمک سینما مخرج «ر» روسی آن‌قدر خوب به گوش می‌نشیند که آدم یاد می‌گیرد زیر زبانش هم آن «ر» را و اندازه‌ی سکون و مکث و چرخش طولانی‌اش را درست بگوید. یا آن «اف»های آخر اسم‌ها که انگار صدای‌شان هیچ‌وقت تمام نمی‌شود و مثل فوت، پشت کلمه و روی لب جا می‌مانند. 
صدای وصف‌نشدنی زبان سوئدی هم با سینمای برگمان راه پیدا کرد به حافظه‌ی شنوایی آن‌هایی که حتا یک کلمه سوئدی نمی‌دانند اما آوای آشنای این زبان را هر جا بشنوند بلافاصله یاد برگمان می‌افتند و سینمای تمام‌نشدنی‌اش بس‌که زبان سوئدی در سینمای برگمان خودش یک شخصیت جداست. شخصیتی از هجاها و آواها و کلمه‌هایی که گاهی جدی، گاهی سخت ولی همیشه پر شتاب از میان تصویرها بلند می‌شود و به حافظه‌ی آوایی آدم، اضافه. 

Oct 23, 2015

اعراب بی‌کسره

رسیده‌ام به پرهیز از اعراب در فارسی و حالا دیگر می‌دانم نسبتم با بودنش در آن‌چه می‌نویسم یا می‌خوانم، چیست. حالا تا متن پر از کسره‌ای می‌بینم چشمم دور برمی‌دارد که مگر قبلن فارسی را چه‌طوری می‌خواندیم؟ یا وقتی در یک متن بی‌اعراب یک کلمه را و یک‌ جمله را برمی‌گردم دوباره می‌خوانم تا لحنش را درست دربیاورم و توی خیالم و روی زبانم که برایش اعراب می‌گذارم سختی فارسی را، و چموشی‌اش را حتا بیش‌تر دوست دارم. 
من اما تا همین چند وقت پیش با گشاده‌دستی کسره خرج می‌کردم. یا از هر زیر و زبر دیگر هم. مثلن خیال می‌کردم  یک‌جاهایی حتمن باید «ُ» را از قلم نینداخت و اگر «نه» را در نوشته‌ای و میان جمله‌ای ننویسم «نُه»، آن‌را نه نهمین عدد در زبان فارسی که لابد به نشانه‌ی نفی می‌خوانند و من نویسنده باید زودتر آژیر بکشم که نه منظورم «نَه» نیست و «نُه» است. یا همین ترکیب «من نویسنده» را قبلن بود کسره می‌گذاشتم برای «من»، حالا ولی نه. حالا فکر می‌کنم زبان فارسی بی‌اعراب هم خواندنی است. قابل فهم است. فوقش یک کلمه‌ای، یا یک جمله‌ای دو بار (یا حتا چند بار) خوانده می‌شود تا لحنش دربیاید. نهایتش این است که یک جایی از متن، خواننده‌ای فارسی جمله‌ها را توی کلمه‌ها درنمی‌آورد و حتا این‌طوری ممکن است دستش نه فقط به آوای درست، که به محتوای آن هم نرسد. یا اصلن کلمه‌ی تازه‌ و غریبی توی متن ببیند و حتا نداند تلفظش چه‌طور است و از پس ادای کلمه روی زبانش حتا بر نیاید. یا دنبال شکل درستش هم نرود و طبعن نه صدای کلمه، و نه معنی‌اش را هیچ‌وقت نفهمد.
حالا ولی چند سالی هست که بعضی‌هامان (و من هم) داریم برای فارسی اعراب می‌گذاریم اما مگر نوشته‌ها و داستان‌های همین پنجاه سال پیش اعراب داشتند؟ مگر گلستان سعدی و شعر حافظ و چه و چه را با اعراب نوشته‌اند؟ یا مگر بخشی از لذت خواندن این متن‌ها همین کلنجار رفتن با صدای فارسی‌شان نیست؟ و مگر نقش و حضور خواننده در امر خواندن مهم نیست؟  یا کجای آموزش فارسی _حتا به نسل ما_ اعراب در فارسی رایج بود که حالا این‌همه هست؟ که تازه نبودنش هم گاهی این‌همه به چشم می‌آید و به حساب ضعف نوشته گذاشته می‌شود.
بودن یا نبودن اعراب در متن اما شاید یک مساله‌ی اضطراری زبان‌ فارسی است. شاید هم مساله تنبلی است. حالا لابد خواننده‌ی فارسی‌ تنبل شده. شاید سابقه‌ی خواندن در او کم شده و حافظه‌ی لغت در ذهنش کم‌مایه شده و این سابقه هم به رسمیت شناخته شده که حالا فارسی خواندن این‌طوری به کمک نیاز پیدا کرده و لازم شده (و گاهی حتا واجب!) که دست خواننده را گرفت و‌ کلمه‌به‌کلمه فارسی خواندنش و درست خواندنش را مطمئن شد. یا مدام اعراب گذاشت تا دست‌ودلش نلرزد از ترکیب کلمه‌های پشت‌ هم یا از کلمه‌ی تازه‌ای که نه فقط معنی‌اش را نمی‌داند که حتا تلفظش هم برای گوشش آشنا نیست. یا لابد کلمه‌هایی که می‌خواند از دایره‌ی لغاتی که می‌شنود متفاوت‌تر نیست که نیازی به لغت‌نامه هم پیدا کند. یا اگر هم باشد نویسنده جورش را می‌کشد تا دست‌ودل خواننده نلرزد، وقتش هم هدر نرود. یا شاید اصلن کلمه‌ی تازه‌ چرا در متن باشد تا لازم شود خواننده نگاهی هم به لغت‌نامه بیندازد. لابد همین فارسی شفاهی برای‌مان بس است. لابد همین فارسی برای‌مان کافی است. 

Oct 18, 2015

شب، سکوت، آزادراه

باید دور می‌زدم و برمی‌گشتم، تا همان دوراهی چالوس باید بس‌ام می‌بود، که نبود. هنوز عطش جاده توی سرم بود. هنوز دلم تاریکی راه می‌خواست. هنوز حواسم پیش چشم‌انداز بیابان بود. هنوز چشمم دنبال باد توی پنجره بود. پس پایم را گذاشتم روی گاز و کرج را جا گذاشتم پشت سر و راندم سمت قزوین. تاریکی تا روی آسفالت پایین آمده بود. هلال ماه از سیاهی شب آویزان بود. صدای شجریان مدام می‌پیچید لای هوهوی باد و می‌رسید تا گوش‌های من. از سمتی که من می‌رفتم ولی کم کسی می‌رفت، بیش‌تر آن‌طرف شلوغ بود. از شمال برمی‌گشتند لابد، یا از هر جا. این‌طرف ولی کسی از طهران نمی‌رفت. یا کم می‌رفت. یا مثل من می‌رفت تا برسد به جایی که هیچ جا نبود جز تاریکی راه و صدای سکوت و هوهوی باد که می‌پیچید لای صدای شجریان و از چشم‌انداز بیابان بلند می‌شد و می‌رسید تا توی ماشین و تا گوش‌های من. 

Oct 13, 2015

تاریخ شفاهی

خواب مى‌‌بينم رفته‌‌ام يك انتشاراتى كه دفترش بزرگ بود و دل‌‌باز و يك‌‌طرف فقط پنجره بود و باقى؛ دورتادور از سقف تا كف كتاب و ناشر مرد ميان‌‌سالى كه شبيه ميرعلايى و اخوت بود و نبود. يا تركيبى از هر دو. اين‌‌ها را توى خواب از روى گردى سر و مدل پيشانى و پهنى سبيل و اندازه‌‌ى عينک روى چشم‌‌هايش فكر مى‌‌كردم والا كه حالا توى بيدارى هم نمى‌‌دانم كه بود، يا نامش چه بود، يا آن‌‌جا كجا بود. من ولى داشتم از زن ناشرى مى‌‌پرسيدم كه تازه، و بعد از مرگش شناخته‌‌ام و او هم داشت راه مى‌‌رفت و دور ميزش چرخ مى‌‌زد و چيزى برمى‌‌داشت و كاغذى مى‌‌گذاشت و تلفن جواب مى‌‌داد و آن وسط جواب مرا هم مى‌‌داد. از خواب كه پريدم ولى فقط نگاهش يادم مانده بود.