Nov 23, 2015

همه‌‌ى زنان رئيس‌‌جمهور

 براى ما هم كه در امريكا زندگى نمى‌‌كنيم، شخص رئيس‌‌جمهور را مدام در رسانه‌‌ها نمى‌‌بينيم و فرست‌ليدى در خبرها و از آن مهم‌‌تر در زندگى روزمره و سبک زندگى ما نقشى ندارد، «خانه‌‌ى پوشالى» مى‌‌تواند تصویر دقیق‌تری از رئيس‌‌جمهور ايالات متحده امريكا و از آن مهم‌‌تر زنش بسازد زيرا با راه پيدا كردن فرانک آندروود به كاخ سفيد، کلر در این نقش‌ تازه از سايه بيرون مى‌‌آيد و لايه‌‌هاى درونى و حتا پيچيده‌‌ى يک فرست‌‌ليدى را آشكار مى‌‌كند و جاى خالى فرست‌‌ليدى ذهنى حتا ماى دور از ايالات متحده را نیز پر مى‌‌كند. براى همين خانه‌‌ى پوشالى فقط داستان زندگى حرفه‌‌اى يک رئيس‌‌جمهور، به قدرت رسيدنش و حتا شرح بداخلاقى‌‌ها و بى‌‌رحمى‌‌ها و خباثت‌‌ها و تيزهوشى‌‌هاى (چه كلمه‌‌ى مثبتى!) او نيست، بلكه شايد بيش و پيش از هر چيز درباره‌‌ى فرست‌‌ليدى امريكا در زندگى شخصى، حرفه‌‌اى، خانوادگى و نقش سياسى‌‌اش است. اما آيا اين زن؛ كلر، فرست‌‌ليدى امريكاست؟ خير، نيست. آيا اين زن فرست‌‌ليدى امريكا نيست؟ باز هم خير. كلر آندروود تصوير فرست‌‌ليدى ايالات متحده؛ آن‌‌چه تا به‌‌حال بوده (يا مى‌‌توانسته باشد) و آن‌‌چه از حالا به بعد مى‌‌تواند باشد (يا بايد باشد) را در «خانه‌‌ى پوشالى» و در قاب تصوير مى‌‌سازد.
كلر اما شايد بيش و پيش از هر چيز تصوير آرمانى و خيالى يک فرست‌‌ليدى براى آينده‌‌ى ايالات متحده است. زنى سخت، بى‌‌رحم، جدى، مصمم، هم‌‌راه و از همه مهم‌‌تر مستقل از شخص رئيس‌‌جمهور. براى همين كلر شبيه هيچ‌‌كدام از زن‌‌هاى رئيس‌‌جمهورهايى نيست كه در اين سه دهه به كاخ سفيد راه پيدا كرده‌‌اند. او نه شبيه نانسى ريگان است، نه شبيه همسران بوش‌‌هاى اول و دوم، نه ميشل اوباما، و نه حتا فعال‌‌ترين‌‌شان؛ هيلارى كلينتون.
نويسنده‌‌ى سريال و رابين رايت (بازيگر نقش كلر) براى درآوردن اين نقش حتماً نظرى به فرست‌‌ليدى‌‌ها داشته و هم البته نظری نداشته‌‌اند زيرا شخصيت كلر آن‌‌چنان از همه‌‌ى اين چند زن دور است كه بيش و پيش از هر چيز تفاوتش را به رخ مى‌‌كشد و حتا تا آن‌جا پیش می‌رود که كلر كاخ سفيد را ترک و فرانک را رها مى‌‌كند و با این کار، تصوير آرمانى زوج خوش‌‌بخت امريكايى را مخدوش كرده و احتمال پيروزى آندروودها در انتخابات بعدى را با خطرى جدى روبه‌‌رو مى‌‌كند.
اما اين زن؛ كلر دقيقاً كيست؟ و نسبت ذهنى فرست‌‌ليدى حالاى كاخ سفيد با او چيست؟ ميشل اوباما؛ اين تنها زنى كه مابه‌‌ازاى واقعى حالاى كلر است، وقتى كلر را مى‌‌بيند دقیقاً كه را مى‌‌بيند و چه تاثيرى از او مى‌‌گيرد و چه‌‌قدر به واقعيت و خيال اين تصوير آگاه است؟ براى ماى تماشاچى چه؟ چه‌‌قدر حواس‌‌مان به فاصله‌‌ى كلر از واقعيت هست؟ به این‌که چه‌‌قدر از این كلر از دل سينما مى‌‌آيد و چه‌‌قدر برساخته‌‌ى هاليوود است؟ و کلر چه‌‌قدر تصوير آرمانى‌‌ ما را براى خود ما مى‌‌سازد؟ براى خود نويسنده چه؟ وقتى مى‌‌خواسته نقش را دربياورد چه‌‌قدر به اوباما، كلينتون، بوش‌‌ها، ريگان، يا هر فرست‌‌ليدى ديگرى نظر داشته؟ چه‌‌قدر از نقش را از واقعيت گرفته و چه‌‌قدر از آن‌را از خيال و چه‌‌قدر از چرخش و تغيير فرست‌‌ليدى به اين زن متفاوت از همه‌‌ى فرست‌‌ليدى‌‌هاى خاموش و در حاشیه‌ی اين چند دهه آگاه بوده؟
رابين رايت براى رسيدن به نقش حتماً نيم‌‌نگاهى به واقعيت داشته، به متن هم نظر داشته و از همه مهم‌‌تر اما هاليوود را جان داده با آن حركات تن، و آن انحناى تنگ و چسبان پيراهن‌‌هايش، يا قوس و پیچش بدنش، يا چرخش سر، يا تكان كشدار و پراشاره‌‌ى دست، يا نگاه نافذ رام در دستش را عامدانه؛ فكر شده و در خدمت جهان سريال به نقش اضافه كرده تا بشود كلر آندروود.
بودريار در بررسى نشانه‌‌هاى دوره‌‌ى پست‌‌مدرن مى‌‌گويد در اين دوره خيال از واقعيت جلو مى‌‌زند و رابطه‌‌ى بين تخيل و واقعيت معكوس مى‌‌شود به‌‌حدى كه تشخيص اصل از بدل، و كپى از آن كارى بس دشوار (و گاهى حتا محال) است. در پايان فصل سوم «خانه‌‌ى پوشالى» انگار اين زن؛ كلر دارد تصويرى مى‌‌سازد واقعى (؟) يا خيالى (و لابد لازم) از فرست‌‌ليدى (يا فرست‌‌ليدى‌‌هاى) بعدى ايالات متحده، براى ما و لابد براى زنى كه پس از انتخابات ٢٠١٦ (در ژانويه ٢٠١٧) با عنوان فرست‌‌ليدى مستأجر كاخ سفيد مى‌‌شود. زنى كه پشن سرش به‌‌اندازه‌‌ى يک تاريخ رياست‌‌جمهورى ايالات متحده، فرست‌‌ليدى‌‌هاى واقعى وجود دارد به‌علاوه‌ی يک فرست‌‌ليدى كه خيالى است (و خیالی نیست) اما درهرحال جزئيات رفتارى و شخصيتى‌‌اش در مقياس جهانى ديده شده است. البته اگر رئيس‌‌جمهور بعدى خودش زن نباشد و براى نخستين‌‌بار كاخ سفيد بی‌فرست‌لیدی نماند. 

Nov 8, 2015

چشم‌انداز الیمستان

سوزان سانتاگ یک‌جا می‌گوید: «عکس گرفتن یعنی تصرف چیزی که عکاسی شده»، چشم‌انداز جنگل الیمستان را اما نه فقط هیچ دوربینی که هیچ چشمی حتا نمی‌توانست -و نمی‌تواند- از آن خود کند. دوربین به قول سانتاگ همیشه «مهاجم» و همیشه «سلطه‌جو» این‌بار، و این‌جا هیچ‌رقم نمی‌تواند واقعیت را نشان دهد چون هر لحظه؛ و در هر کسری از ثانیه آن‌چه چشم می‌بیند با آن‌چه لحظه‌ی پیش، و لحظه‌ی بعدش دیده یکی نیست و این یعنی آن‌چه در واقعیت چشم‌انداز را می‌سازد نه یک تصویر، که مجموعه‌ای از تصویرهاست که پشت هم و یک‌ریز از پیش چشم می‌گذرند و آن‌قدر هم تند و پر شتاب می‌گذرند که مدام یکی روی قبلی لیز می‌خورد و بعدی جای قبلی را می‌گیرد و هیچ‌کدام توی چشم هم حتا جا نمی‌ماند. 
حالا هر عکسی از چشم‌انداز آن کوه و آن جنگل و دماوند که می‌بینم، به‌جای آن‌که حضور چشم‌انداز را توی عکس ببینم، بی‌شمار تصویری را می‌بینم که در هر عکس پنهان است؛ ابر پر شکلی که در یک لحظه‌ی متوقف عکس فقط کمی از شکل پر تغییر آن در عکس هست، آسمان رنگ‌به‌رنگی که فقط ردی از آبی و سفید هزار رنگش توی عکس پیداست، و درخت‌هایی که پاییزشان فقط با یک رد نور و در یک سایه از خورشید گاه پیدا و گاه پنهان معلوم است. حالا، و این‌بار چشم‌انداز در هر عکس نه به معنای حضور، بلکه به معنای بی‌شمار غیاب است که هر بار و در هر عکس خودش را با قدرت بیش‌تر به تماشا می‌گذارد و با بی‌رحمی، بیش و پیش از هر چیز غیاب را به رخ می‌کشد. غیاب بی‌شمار لحظه‌ای که پیش و پس از هر عکس، چشم‌ها دیده اما دوربین که فقط لحظه‌ای را ثبت کرده، نه. برای همین هم هست که هر عکس چشم‌انداز را نه این‌که ثبت کند، که صرفن آن را تقلیل می‌دهد به یک تصویر از مجموعه‌‌ای از تصاویر که همه‌شان با هم و در کنار هم واقعیت چشم‌انداز را می‌سازند، نه به تنهایی.
چشم هم اما همان‌وقت ناتوان از تماشا صرفن مشاهده کرده و از سپردن آن‌ چشم‌انداز به حافظه‌ی تصویری‌اش عاجز بوده چرا که آن آسمان، آن ابر، آن درخت، و آن دماوند آن‌قدر زورش زیاد بوده که چشم هر چه پشت سر آن دویده به آن نرسیده و هر چه نگاه کرده، ندیده. 





نقل‌قول‌ها از کتاب «درباره‌ی عکاسی»، سوزان سونتاگ، نگین شیدوش، انتشارات حرفه‌هنرمند.