Nov 25, 2016

قهرمان مرده است

 چند شب پیش اوباما در آخرین روزهای اقامتش در کاخ سفید به بیست و یک نفر مدال آزادی داد، یکی از آن‌‌ چند نفر که مدال بر گردنش آویخته شد، رابرت ردفورد بود. جا گرفتن اوباما و ردفورد کنار هم و در یک قاب و اهدای «مدال آزادی» به ردفورد، آن هم از دست اوباما، برای شخص من پر از نشانه است چرا که ردفورد اولین عشق سینمایی من بود در بچگی با فیلم «بروبیکر»، و بعدتر با «همه‌ی مردان رئیس‌جمهور»، و اوباما مرد جذاب شماره‌ی یک همه‌ی این هشت سال (و احتمالا تا خیلی سال‌های بعد).
 اوباما با اعتمادبه‌نفس زیاد و قد بلند و موی نمره چهار و نگاه نافذ و خنده‌ی آشنا و اندام متناسب و راه رفتن به‌قاعده و صدای خوب و دقت در کوچک‌ترین حرکت‌های تن و تسلط بر خطوط صورت و بیان درست و از همه مهم‌تر با هوش فوق‌العاده‌اش همه‌ی خصوصیات یک ستاره‌ی تمام‌عیار را دارد. آن‌هم در زمانه‌ای که هنرپیشه‌های هالیوود حالا خیلی سال است که جایشان را داده‌اند به سیاستمدارها و سیاستمدارها جای هنرپیشه‌ها برای خیلی از ماها شده‌اند مردان (و زنان) جذابی که اتفاقا خیلی خوب‌تر بلدند دل ببرند و ستاره باشند.
 این‌هم از شوربختی ما است لابد که در فیلم‌ها دنبال شخصیت‌های مقاوم و مبارز و رهبر و تاثیرگذار و حق‌طلب می‌گردیم، در واقعیت امیدمان ناامید می‌شود و دنبال رهبرهایی می‌گردیم که خصوصیات هالیوودی‌شان درست و به‌جا است.

Nov 19, 2016

تور فرهنگی

توی گروهی تلگرامی، لینک توری را می‌گذارد با همراهی مصطفی ملکیان. اضافه می‌کند: «بریم قونیه؟». من می‌نویسم: «ملکیان هم آلوده شد؟» جواب می‌دهد: «مگه آلودگیه؟». می‌آیم توضیح بدهم مفصل، می‌بینم نه حوصله‌اش هست، نه امیدی به نتیجه‌اش. کوتاه می‌نویسم: «ملکیان به‌مثابه کالا». 
ملکیان را هم ولی به فهرست جواد مجابی، رخشان بنی‌اعتماد، نغمه ثمینی، شمس لنگرودی اضافه می‌کنم که هم‌راه تورهای خارجی می‌شوند تا به گردشگری برون‌مرزی، آن‌هم از نوع «فرهنگی»اش رونق بدهند و دیگر بحث را ادامه نمی‌دهم.  

Nov 17, 2016

حرکت در زمان


«زنت همیشه می‌گفت که به مراسم خاک‌سپاری خودت هم دیر می‌رسی. یادت می‌آید؟ آن شوخی کوچک زنت، چون تو آدم بیعار و تن‌لشی بودی. همیشه دیر می‌کردی، فراموشکار بودی؛ حتا قبل از آن حادثه. همین حالا احتمالاً داری از خودت می‌پرسی آیا دیر به مراسم خاک‌سپاری زنت رسیدی؟»
زمان را که گم می‌کنم یا وقت نوشتن یک بند، یا دو تا جمله‌ی پشت هم حتا وقتی بین گذشته و حال و ساده و استمراری که شک می‌کنم گاهی می‌آیم سراغ این چند خط که بند اول داستان جاناتان نولان است. داستانی که برادر نویسنده؛ کریستوفر نولان از روی آن فیلم «یادآوری» را ساخت. این چند خط سر جمع ۴۸ کلمه بیش‌تر نیستند. با ۸ فعل، در ۵ زمان حال ساده و استمراری، گذشته‌ی ساده و استمراری، و آینده. گسيختگى زمان در داستان، و طبعن در فیلم ولی از همين ابتدا و با همین چند خط شروع می‌شود. از زمان که در همين چهار خط هم ساکن نیست و از همان ابتدا اين‌‌همه در گذشته و حال و (حتا) آينده حركت مى‌‌كند و انگار دارد مى‌‌دود و مدام دارد آدم را پشت سر خودش جا مى‌‌گذارد بس‌‌ كه سر جای خودش بند نمی‌شود و بس‌ که سرعتش زياد است. مثل خود راوى كه يک جاهايى نه فقط جابه‌‌جا مى‌‌شود، كه فرار مى‌‌كند و از دست آدم سر می‌خورد و گاهی حتا معلوم نيست اينى كه الان صدایش هست كدام يكى از صداهاست و اين حرفى كه دارد مى‌‌گوید (دارد مى‌‌نويسد)، از كجا ديده؟ و چه‌‌جوری‌ست كه مى‌‌داند اصلن؟ و هنوز صدای راوی قبلی جا نیفتاده، صدای راوی بعدی لای کلمه‌ها می‌پیچد و آدم گیج می‌ماند توی صدای راوی‌ها. 
وقت نوشتن، زمان را که گم می‌کنم گاهی می‌آیم سراغ این داستان و خیال می‌کنم نولان نویسنده چطوری بی‌که خط اصلی داستان از دستش در بیاید و بی‌که دستور زبان را جابه‌جا کند توانسته داستانی بنویسد فقط در چند صفحه که تا همیشه نشود فهمید چطوری آن‌ را نوشته. 

___________ «حال» این نوشته حالا دیگر «ماضی» است. داستان هم ترجمه‌ی فرشید عطایی است. 

Oct 26, 2016

وقتی همه خوابیم

من کیارستمی را هرگز ندیدم. وقتی تازه پا به جوانی گذاشته بودم، گوشه‌ی دفترهایم می‌نوشتم که باید از نزدیک ببینمش. چند سال بعد اما آرزوی دیدنش را گذاشتم کنار. شاگردی‌اش را نکرده‌ام اما کسی معلم‌تر از او برای خودم نمی‌شناسم. یک فیلم، یک تکه شعر، یک چیدمان، یک عکس و البته یک جمله‌اش گاهی راهم را تغییر داده. یک‌بار و دوبار هم نه. به دفعات. 
حالا ولی دارد می‌شود چهار ماه که رفته. توی این مدت جرات نکرده‌ام چیزی بنویسم. اصلن از چه بنویسم. یا از که. دوستان نزدیک و هم‌راهش که نوشته‌اند. تازه از راه رسیده‌ها هم که کم نیاورده‌اند. من که بودم آن وسط. یا چه چیز تازه‌ای داشتم که دیگری نگفته باشد. دلم اما برای حضور بی‌حاشیه‌اش تنگ شده است. برای انگیزه و جدیتش در کار. برای بی‌نیازی‌اش از شهرت. برای محبوبیتی که صرفن با صداقت به‌دستش آورد. یا برای جسارتش در تجربه‌ی چیزهای تازه. و برای سر نترسش در مواجهه با جهان‌های نو. این‌ها را که همه گفته‌اند، بهتر از من حتا. تازه‌واردها هم که مصادره به نفع کرده‌اند و خودش را، فیلم‌ها و کارهایش را، و حتا پسران داغدارش را مایه‌ی ارضای میل دیده شدن خود کرده‌اند. من اما ناگزیر فقط سکوت کرده‌ام و تماشا. این تماشای خالی ولی دیگر دارد عذابم می‌دهد. این سکوت در برابر ظلم دیگر دارد اذیتم می‌کند. این خالی کردن میدان. با چشم‌های خودم می‌بینم که چطور پرونده‌ی پزشکی‌اش از خبرهای داغ دور می‌شود. چطور اهمیت مساله کم‌رنگ می‌شود. چطور روزمره و عادت و مساله‌ی شخصی جایش را می‌گیرد. چطور زندگی عادی می‌شود. چطور سکوت ما سنگین می‌شود. 

  

Oct 18, 2016

ادبيات چيست؟

 
برای من که در نوشتن هم‌اندازه‌ی داستان، از سینما، شعر و موسیقی تاثیر گرفته‌ام، رسیدن جایزه‌ی نوبل به هر کدام از جهان‌های ظاهرا خارج از ادبیات خبر خوشی است، پای باب دیلن هم که وسط باشد، خوش‌تر که به هیچ یک از تماس‌های آکادمی نوبل حتا جواب نمی‌دهد. 

Oct 9, 2016

اينستاگرام

اینستا را یک دور از اول تا آخر بالا و پایین می‌کنم و صفحه‌های شامل عکس‌های زیر را ديگر دنبال نمی‌کنم:
-عکس‌هایی که تشویق مستقیم یا غیرمستقیم به مصرف بیش‌تر دارند
-ترویج ایده‌ی حس ناب زنانه و هم‌چنین مادر راضی، بی‌نقص و نمونه
-عکاسی از ماگ، فنجان قهوه، بشقاب شیرینی، گلدان و چه و چه در کنار «کتاب»ی که انگار دارد خوانده می‌شود
-عکاسی از میز غذای رستوران‌های شیک و خیابان فلان
-سلفی‌های مدام
-خانه‌ها و فضاهای «لاکچری»
-کتاب‌خانه به‌مثابه پیش‌زمینه‌ی عکس‌های شامل خوردنی، نوشیدنی، و حتا خواندنی
-اسم و فامیلی که می‌شود هشتگ
-کافه‌گردی به‌مثابه اعتیاد به شوآف
-سفرهای خارج با «نقطه‌ی طلایی» خارج همه‌چیزش خوب است
-طراحان محترم مانتو
-طراحان محترم وسایل چشم‌پرکن خانه‌
-عکاسی از آشپزخانه‌های خیلی باحال و همه‌چی خیلی سر جا
-عکس‌های تقلبی، تقلیدی و بی‌کپی‌رایت

Oct 3, 2016

درباره‌‌ى الى

اسمم دارد به‌سادگی تغییر می‌کند. دایی محمد تنها کسی بود که از وقتی یادم هست اسمم را خلاصه می‌کرد. حساب او جدا بود تا خاله شدم. فسقلی‌ها هیچ‌وقت به من نگفتند خاله. خودم دوست نداشتم. عوضش با حروف اسمم هر ترکیبی که خواستند ساختند، حتا در هر زبانی. آن‌قدر هم کم و زیاد کردند تا رسیدند به الی. حالا اما آن‌قدر بزرگ شده‌اند که معاشرت‌های‌مان یک‌جاها یکی می‌شود و دیگرانی هم همین را می‌شنوند. من هم‌چنان از الی گفتن‌ هر دوتای‌شان قند توی دلم آب می‌شود. جز این‌‌ها مینا هم از اول همین‌طور صدایم می‌کرد، بس‌که همه‌جوره این آدم مینی‌مال است. توی خانه هم گاهی، برای عزیزتر کردنم نصف اسمم می‌ماند پشت گرمی صداها. من صمیمیت و حسی که پشت این مدل صدا کردن هست را آن‌قدر دوست دارم که ساکت می‌شوم و به آوای ساده‌ی این سه حرف گوش می‌دهم اما راستش تازگی از حجم آوایی این سه حرف در حیرتم. هر از گاهی شنیدنش را، عادی نشدن حس توی این سه حرف را دوست دارم، اما شنیدنش برای همیشه، آن‌هم جوری که معلوم نباشد «الهام... الناز... ال‌چی؟»...

Oct 2, 2016

مرز

 ساعت دو دقیقه مانده به پایان روز جمعه برایش می‌نویسم: «این دختر بالاخره دل کند؟»، سه دقیقه از نیمه‌شب گذشته اضافه می‌کنم: «یا نه هنوز؟»، ساعت ۶:۲۷ صبح می‌نویسد: «دو ساعت پیش به دنیا اومد بالاخره». هفت ساعت و نیم می‌کشم عقب؛ نه شب به وقت آن‌جا.
«دنا» به وقت كانادا آخرین روز ماه سپتامبر به دنیا آمده، به وقت ما اولین روز ماه اکتبر. آن‌جا تازه آخر هفته شروع می‌شده، برای ما فقط چند ساعتی تا شلوغی صبح اولین روز هفته مانده. آن‌جا شب بوده، هوا تاریک بوده، این‌جا تاریک‌روشن پیش از طلوع. شب این‌جا تمام شده بوده، روز آن‌جا.
روز و ساعت به دنیا آمدن دنا پر است از همین تقابل‌های دوتایی. تولدش بسته به این‌که به وقت ایران باشد یا کانادا مفهوم متفاوتی از زمان را در خودش دارد. دنا در یک وضعیت «آستانه‌ای» از زمان متولد شده است. در مرز تمام شدن یک ماه و شروع شدن ماهی دیگر. در مرز شب و روز. مرز شروع هفته و پایان هفته. تولد دنا در مفهومی از «مرز» تعريف شده است، مرزى كه این‌بار ديگر فقط در «مکان» نيست. 

Oct 1, 2016

طولانى‌‌ترين پله‌‌ى طنابى

 خواب می‌بینم کره شمالی‌ام. توی دریا، روی کشتی. طولانی‌ترین پله‌ی طنابی‌ای که می‌توانم خیال کنم از روی عرشه بلند شده و رسیده به آسمان. پسربچه‌ی شش‌هفت ساله‌ای روی ننویی دراز کشیده. یک سر ننو می‌رسد به بالاترين نقطه‌‌ى پله، آن سرش به دکل. بادبان بالا، باد ملایم و آسمان آبی و بی‌انتهاست. زاویه‌دید من از روی عرشه نیست، از همان بالا و هم‌سطح ننو دارم بچه را تماشا می‌کنم. زیر پایم اما چه بود، نمی‌دانم. صدای امری مردانه‌ای از جایی بلند می‌شود، مرد جوانی از طولانی‌ترین پله‌های طنابی می‌رود بالا. من سه بار ماجرا را از سه زاویه‌دید متفاوت نگاه می‌کنم. صدای مردانه بی‌رحمانه فریاد می‌زند، پسربچه خودش را تا می‌کند اما باز صاف می‌شود. با جزئیات تمام می‌بینم که دو تا میله چطوری در طول ننو و در دو طرف آن در هم فرو می‌روند. پسربچه فریاد هم نمی‌کشد. صحنه قرمز می‌شود. من دوباره و سه‌باره ماجرا را نگاه می‌کنم؛ محکومم به تماشا. صحنه هر بار قرمز می‌شود. از خواب می‌پرم. زیر پایم از صبح هنوز دریاست، دکل کشتی هنوز بالای سرم.

Sep 26, 2016

جدايى

ابتدایی می‌رفتم یک مدرسه‌ای که پنج دقیقه هم فاصله نداشت تا خانه. عوضش را هفت سال بعدی راهنمایی و دبیرستان درآوردم که توی تاریکی از خانه می‌زدم بیرون و اتوبوس‌های حلزونی آن‌موقع را سوار می‌شدم تا توی همان تاریکی برسم به میدان شاه‌پور و بعدازظهر خیلی دیر بدون کوچک‌ترین غر و نق و شکایت و حتا با رضایت کامل برسم خانه. هنوز هم دقیق نمی‌دانم چرا پایم به شاه‌پور باز شد. مدرسه‌‌ی راهنمایی و دبیرستان میدان شاه‌پور مدرسه‌هایی بودند با دیوارهای بلند و معماری پهلوی اول و دوم برای ادامه‌ی درس دختران ابتدایی مدرسه‌ی رفاه و نرگس. من ده ساله‌ی آن موقع هنوز از پشت بام معروف مدرسه‌ی رفاه چیزی نمی‌دانستم. هفت سال بعدی اما فرصت کافی برایم بود تا شناخت کامل‌تر و از نزدیک‌تری با دختران هم‌سن و سال خودم پیدا کنم که پدران‌شان یا نماینده‌ی وقت (یا ادوار) مجلس بودند یا وزیر یا اتاق بازرگانی را می‌چرخاندند یا نبض بازار دست‌شان بود، یا مثل مدیر مدرسه‌مان که یکی از همان سال‌ها شد جزو چند زن نماینده مجلس چهارم. سبک زندگی خانواده‌های‌ مسئولین آن‌وقت بخشی از نظام را هم همین‌طوری شناختم. آن سال‌ها ولی هنوز چپ انقلابی و دین‌دار (که زمینه‌ی خانواده‌ی من بود) قدرت داشت و من با دل خوش برای خودم قطب همیشه مخالف بودم. «یون» و «یت» که آمد اما مرزبندی‌ها برای بار اول مشخص شد و دیگر روزی نبود که همدیگر را از شر اصطلاح‌های سیاسی که تازه باب شده بود، در امان بگذاریم و گاهی آن‌قدر زیاد که سر کلاس‌های‌مان هم معلم‌ها کفرشان درمی‌آمد که دیگر داریم شورش را درمی‌آوریم. در تمام سال‌های دبیرستان هم فقط یک‌بار آن‌هم وقت انتخابات کیف‌های‌مان را گشتند، آن‌هم برای پیدا کردن «اقلام تبلیغاتی». دلیلش؟ از درس می‌افتادیم.
البته که خاموش و غیرسیاسی هم بین‌مان زیاد بود، یا آن‌هایی که کاری به کار چیزی نداشتند هم  بودند. این‌طور نبود که مدام بحث باشد، یا همه از آن راضی باشند. جریان‌سازی مدارس دخترانه‌ی اسلامی/ حکومتی هدف‌های بزرگ‌تر یا مهم‌تری داشت که اتفاقا کارش را هم خوب بلد بود و جواب هم می‌گرفت. معلم خوب و‌ مدرسه‌ی خوب و کلاس‌های خارج از درس و قبولی خوب کنکور سر جایش اما نبض زندگی جای دیگری می‌زد. تجربه‌ی دست اول از لمس آن شیوه‌ی زندگی باید یک‌بار یک‌جا در قالب و شیوه‌ای که هنوز پیدایش نکرده‌ام روایت شود اما سوالی که این چند سال مدام توی ذهنم می‌چرخد و هر جوابی پیدا می‌کنم صرفن علامت سوال برایم بزرگ‌تر می‌شود این است که در دو دهه‌ی گذشته چه اتفاقی افتاد که حتا خاموش‌ترین و غیرسیاسی‌ترین آن اقلیتی که خانواده‌‌ی حکومتی و سیاسی نداشتند هم جذب جریان اصلی حاکمیت شدند و از موضع خنثی که فقط وقت رأی، عمل سیاسی از خود نشان می‌دادند، تبدیل شدند به مدعی و طرفدار دو آتشه و‌ مدافع سرسخت و همیشه حاضر در صحنه؟ و چرا جدایی و فاصله و اختلاف این گروه غیرسیاسی و به ظاهر خاموش، مدام از قطب منتقد نظام بیش‌تر شد؟

Jul 10, 2016

استاديوم صد هزار نفرى

بیاییم خیلی زود برویم استادیوم. صد هزار نفر بشویم. عصر پنج‌شنبه‌ای مثلن. دم غروب. گرمای روز رفته باشد. قرص ماه بالای سر پیدا. استادیوم چراغانی. نورافکن‌ها همه روشن. زن‌ها هم بی‌منع ورود. ال‌سی‌دی بزرگ آن بالا هم چهره‌ی آن‌لاین شجریان. ماها هم همه ایستاده. یاد ایام بخوانیم همه پیش چشمش. تفنگت را زمین بگذار بعدش. با من صنما دل یک دله کن پشتش. شجریان نگاه کند. بخندد. ما دلمان غنج برود. سکوت کنیم ببینیم چه می‌گوید. کف بزنیم برای خنده‌اش. نم اشکش حتا. باز طاقت نیاوریم بخوانیم. خاطره‌های شخصی‌مان را جمعی کنیم. بغل‌دستی‌مان را نشناسیم اما برق چشمش را توی هوا ببینیم وسط خواندن آستان جانان. صد هزار نفر شویم کنسرت بگذاریم برایش. حتا اگر دور است. حتا اگر از نزدیک ما را نمی‌بیند. صد هزار نفر شویم تا زنده‌ایم جمعی ببینیمش. صدایش را جمعی بشنویم. برق نگاهش را. خنده‌اش را.

Jul 6, 2016

بى‌‌بى‌‌سى فارسى

رسانه «مرگ» را مصرف می‌کند. خبر مدام تکرار می‌شود و اهمیت فقدان تقلیل پیدا می‌کند به امر روزمره. رسانه با مرگ آدم سرشناس جشن می‌گیرد. همه‌ی توان و آدم‌هایش را جمع می‌کند، ویژه‌برنامه می‌سازد، مدت زمان نوبت خبری‌اش را افزایش می‌دهد، کارگردان مشهور و یک وقتی خیلی محبوب را می‌آورد استودیو. صدای مشهورترین‌های سینما و نقاشی و چه و چه را می‌آورد پای تلفن. دستش به هر منتقدی می‌رسد فارغ از سواد و نگاهش می‌نشاندش پای اسکایپ. دیالوگی از آدم رفته مدام و بارها و بارها از هر بخش خبری تکرار می‌شود. تکرار، عمق درد را نشانه می‌رود و پشت‌‌بندش فراموشی می‌آورد. درد در تکرار خبر گم می‌شود. تکرار، فقدان را عادی می‌کند. «آدم» به سوژه تبدیل می‌شود. «مرگ» به رسانه رونق می‌دهد. 

Jul 5, 2016

غمگينم

غمگینم. هر وقت ته می‌کشیدم از زندگی یک چیزی از او بود که به زندگی برم گرداند. تکه شعری، جمله‌ای از مصاحبه‌ای، فیلمی، عکسی. هیچ‌کدام هم نبود گاهی فقط همانی که خودش بود نجاتم می‌داد. آن شور زندگی و آن امیدی که همیشه همه‌جا حتا در سخت‌ترین حادثه‌ها پیدا می‌کرد. یا دل‌خوشی‌اش به کوچک‌ترین چیزها، حتا به باریکه‌ی نوری، یا پنجره‌ی کوچکی. دیگر حتا صدایش را که هیچ‌وقت نتوانستم صفت درستش را پیدا کنم، نمی‌شنوم. مهم‌ترین قهرمان زندگی‌ام بود کیارستمی. غمگینم و اشک لحظه‌ای از من دور نمی‌شود. 

Jun 21, 2016

كپى برابر اصل

 من پيش از این هیچ ارتباطى با گربه‌‌ها نداشته‌‌ام و هيچ‌‌كدام‌‌شان را هيچ‌‌وقت از فاصله‌ی به این کمی ندیده بودم. این چند هفته اما هر بار که روی مدل نشستن‌اش دقیق می‌شوم، یا کمین کردنش را می‌گذارم زیر ذره‌بین، یا تکان‌های گوش و دمش را، هر بار خیال می‌کنم دارم کارتون تام و جری می‌بینم بس که حرکت تن و شکل آن و حتا سکونش درست مثل واقعیت است. بعد فکر می‌کنم شد همان حرف بودریار. همان که می‌گفت در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که فرق اصل و فرع را نمی‌شود تشخیص داد. یا همان كه كيارستمى گفت، وقتی یکی از بدل‌ها در غیاب اصل خودش می‌شود اصل، آن‌قدر که خود اصل را با آن مقایسه می‌کنیم تا ببینیم چقدر حقیقی است، چقدر نه. 

Jun 20, 2016

پرده‌‌ى چندم؟

ناصر فکوهی؛ پرده نخست: صبح یک روز آفتابی، یک بار دیگر، فرش‌های قرمز ِ جشنواره‌ای در «فرنگ»، سینمای ما را کشف می‌کنند: در یک صحنه پردازی پر زرق و برق، با شکل و شمایلی که قاعدتا چندان در کشور خودمان جایز نیست، بازیگران و کارگردان و سایر عوامل فیلم، در برابر دوربین‌های تمام «جهان» قرار می‌گیرند. گویی قرار است برای ما «آبرو» آورده شود. مسئولان بلند پایه فرهنگی، به آنها و به یکدیگر تبریک می‌گویند و از اینکه امسال سینمای ایران تقریبا هر روز در یک جشنواره در جهان جایزه گرفته، «احساس غرور ملی» به ایشان دست می‌دهد...

مقاله‌ی دکتر فکوهی در سه پرده ادامه دارد. درباره‌ی گالری به وسعت یک شهر، چکش‌هایی که در حراج آخر تهران کوبیده شده و جایزه‌ی کن امسال.
من احساسی شبیه این را وقتی دارم که کاخ سفید برای نوروز جشن می‌گیرد و غذاهای ایرانی می‌پزد و با ساز و دهل و رقص برنامه را تمام می‌کند. یا وقتی خبرنگار بی‌بی‌سی فارسی می‌رود با پنج زنی مصاحبه می‌گیرد که ایرانی‌اند اما توانسته‌اند در کاخ سفید سمتی داشته باشند. همین نگاه «شرقی»ای که نشسته (و البته ننشسته و با تمام وجودش و شاید حتا بیش‌تر از همتای غربی‌اش دویده) تا شناخته شود و اعتبار بگیرد. که برایش هورا بکشند که چه بااستعداد و چه توانمند و چه و چه. انگار تا «او» تاییدش نکند هنوز مسیر موفقیت تمام و‌ کمال طی نشده.
درباره‌ی جایزه‌ی کن ولی با آقای فکوهی هم‌نظر نیستم (طبعن تا الان)، اما از زاویه‌ی دیدش همیشه چیز یاد گرفته‌ام. نگاهش را ولى مقایسه می‌کنم با مسابقه‌های ورزشی. با فوتبال، والیبال، کشتی یا هر کدام دیگر که به خاطرش مدال برده‌ایم و قهرمان شده‌ایم. به آن غرور ملی‌ای که تن‌مان را لرزانده. فکر می‌کنم هر کشوری باشد لابد (بله، «لابد») به مدالش مفتخر است، از قدرتمندترین تا منزوی‌ترین. فرق سینما با ورزش پس در چیست که یکی می‌تواند بی‌شک (بی‌شک؟) در همه‌ی آدم‌ها غرور بیاورد، سینما اما نه.
از آن طرف فکر می‌کنم شاید چون ورزش قانون دارد. یعنی برنده را قانون است که تعیین می‌کند نه فرد. امتیاز گرفتن و وقت اضافه و گل طلایی و ویدئوچک و چه و چه همه بر اساس یک خرد جمعی و از پیش تعیین شده است. فرمولش هم مشخص است. هر تیمی پیش از ورودش به زمین می‌داند قرار است با چه چیزی روبه‌رو شود. سینما ولی داوری‌اش شخصی است، سلیقه‌ای است. جدای از زیبایی‌شناسی مرتبط با سینما، ذهنیت و تجربه‌ی زیسته‌ی فرد در انتخاب بهترین مهم است. اين كه آن فرد، آن داور جهان را چگونه مى‌‌بيند، مهم مى‌‌شود. اصلن همين كه چقدر خودش را مبدأ مختصات مى‌‌داند، چقدر نه. مسئوليت اجتماعى‌‌اش، نقش جهانى‌‌اش، سابقه‌‌ى ذهنى‌‌اش و چه و چه، همه مهم مى‌‌شوند. هر کدام از این‌ها هم در هر آدمی راه خودش را می‌رود. لابد برای همین است که خیال آدم می‌تواند (بله، همین قید مشروط و مستتر در فعل «می‌تواند») جمع نباشد که مدالش از سر سیاست نیست. یا از سر ترحم. یا نگاه شرق‌شناسانه‌ی از موضع قدرت. 

Jun 12, 2016

مقياس

 دایی رضا فوتبالی‌ترین آدم فامیل است. هنوز هم هست؛ در هشتاد و سه سالگی. پسرهایش حالا ديگر کم‌تر از سابق ولی آن‌ها هم همین‌طور. خواهر و برادر دهه‌چهلی من هم. (همین چند سال پیش از مراسم چهلمی برمی‌گشتیم رفتیم سر خاک مامان و خاله و بقیه. آفتاب عصر خرداد خنک شده بود، آن‌جا هم که پر درخت، هر کسی یک گوشه و نزدیک خاک یکی نشسته بود و حرف طبعن رسیده بود به خاطره‌ گفتن آن هم از فوتبال. همه هم که پرسپولیسی به جز یکی، تنها «پاس»ی فامیل ولی هنوز هم یک‌تنه هوای خودش را داشت).
بچگی من پر بود از صدای فوتبال که یا از تلویزیون بلند بود یا رادیو یا از صدای کری‌خوانی یا اجرای چندباره و چندباره‌‌ی گل‌ها و لحظه‌های حساس بازی روی زبان‌ دایی و دور و بری‌ها، معمولن هم با اغراق. حکایت ناخن شست پای ورآمده و ساق پای زخم‌وزیلی آقای گل خانواده و مجله‌های دنیای ورزشی و کیهان ورزشی هم تصویر همیشه‌ی آن‌وقت‌های خانه.
من ولی فوتبالی نشدم. لابد توی بچگی از صداها خسته می‌شدم، یا از تکرار همیشه و همیشه. یا دلم می‌خواسته جایش کارتون و فیلم ببینم. یا شاید از کوچه و خیابان و توپ پلاستیکی دولا و زمین بازی‌ و استادیومی که مال من نبود خودم زودتر فرار می‌کردم؛ رو به جلو مثلن. یا مثل این بچه‌ مثبت‌ها سرم توی کتاب بود. یا ترکیبی از همه‌ی این‌ها، با نسبت‌های متفاوت. تنها جام جهانی‌ای هم که دیدم، جام ۹۰ بود. آلمان، آرژانتین را برد و شد قهرمان جهان. خوش‌قیافه توی‌ تیم آلمان زیاد بود. اسم و فامیل بازیکن‌هایش را هم دوست داشتم. مربی‌شان هم که از خوش‌تیپی و باهوشی اصلن هیچ. (همین چهار پنج سال پیش، یک زمستانی رفته بودیم بوت بخریم وقت چک و چانه آقای فروشنده گفت اگر به یک سوالم جواب درست بدهید این‌قدر تخفیف می‌دهم. ما دو تا نه فقط برنده‌ی جام ۹۰ را یادمان بود که اسم بازیکن‌هایش را هم حفظ بودیم، آمار مارادونای تیم مقابل را هم داشتیم. فروشنده پیش ما و شوهر آن‌یکی مشتری، نود متر رفت توی زمین. ما هم یک تخفیف حسابی گرفتیم، بوت را زدیم زیر بغل، از مغازه آمدیم بیرون).
من ولی فوتبالی نشدم. حالا هم نیستم. اما بازی ایران و بحرین را توی استادیوم دیدم. سال ۸۴. فکر می‌کنم خاطره‌ی آن روز را کسی نمانده باشد که برایش تعریف نکرده‌ باشم. گاهی حتا همان بار اولی که کسی را دیده‌ام یا به جمع تازه‌ای پا گذاشته‌ام. همیشه هم اولین سوالی که پرسیده‌اند را با خنده‌ی مؤكدى جواب داده‌ام که نه، با همین روپوش و‌ مقنعه رفته‌ام. حساس‌ترها و نزدیک‌ترها هم معمولن پرسیده‌اند که لابد «روسری سفید» بوده‌ام. که نبوده‌ام. اما آن روز سماجت آن‌ها هم جواب داد و از نیمه‌ی دوم بالاخره آمدند تو.
روزهای آخر دولت خاتمی بود، یک روزی از روزهای خرداد همیشه پرحادثه. تا انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما ولی بازی را دست‌کم توی زمین فوتبال بردیم و رفتیم جام جهانی. آن روز برای این‌که راهمان بدهند گیت به گیت چانه زدیم. فک زدیم. هر بار فکر می‌کردیم این‌جا دیگر گیت آخر است، نبود ولی. مدام بی‌سیم می‌زدند این طرف و آن طرف، ما ولی از رو نمی‌رفتیم. دو تا بلیت معمولی دستمان بود و دلمان خوش. هنوز هم خیال می‌کنم چه سرخوش بودیم. اصلن چقدر امیدوار بودیم. گیت آخر -دم ورودی اصلی- که رسیدیم دیدیم اااا دست‌کم سی نفر دیگر مثل ما. ایستادیم به اصرار جمعی. جواب باز همان بود. خاتمی آمد از ماشين پياده شد، جیغ ، شعار؛ انگار آمده‌ایم میتینگ، از دور گفت درستش می‌کنم. به زبان نياورد یعنی، دستش را با سرش تکان داد و عمامه‌اش را از پشت گردن هل داد بالا و خندید و دلمان را برد و رفت تو. که و‌ که رد شدند، آن‌هایی را که می‌شناختیم کردیم واسطه. آخر آخرش ولی واقعن نمی‌دانم چه شد که راهمان دادند. فرستادنمان هم وی‌آی‌پی، کنار جایگاه. وقتی رسیدیم چند دقیقه از بازی گذشته بود، توپ شده بود اندازه‌ی یک نقطه که به سختی می‌شد دیدش و مدام از این سر می‌رفت تا آن سر و یک عالمه آدم دنبال همان يک نقطه که من تا چند دقیقه حتا نمی‌فهمیدم کجاست. من ولی از جایم تکان نمی‌خوردم. یعنی نمی‌توانستم تکان بخورم. شده بودم یک تکه چوب خشک. دهانم هم لابد باز مانده بود. مقیاس‌ ذهنم دیگر جواب نمی‌داد. آدم آخر آن‌قدر ریز، زمین آخر آن‌قدر سبز، اصلن آن‌قدر بزرگ. اندازه‌ی هیچ‌کدام توی خیالم هم جا نمی‌شد، نه چمن، نه بازیکن‌ها، نه توپ. فاصله‌ی خودم و زاویه‌دیدم از زمین هم. مقیاس من فوقش بود تلویزیون، آن هم تلویزیون‌های آن موقع که الان حتا دقیق یادم نیست چند اینچ بودند. بلندی صدای شیپور و بوق‌ها توی صدای آدم‌ها گم بود. هیچ‌کدامشان ولی دیگر روی اعصاب نبودند. تماشاچی‌های آن‌طرف زمین هم که اصلن محو. طول کشید تا دهانم را ببندم و از جایم تکان بخورم و دل بدهم به بازی.
هفته‌ی پیش که داشتم برای بار هزارم آن روز استادیوم را برای یک‌ جمع تازه تعریف می‌کردم دیدم هنوز از بهترین تجربه‌های زندگی‌ام همان روز استادیوم است. همان تنها گلی که نیمه‌ی نمی‌دانم چندم زدیم. همان ماشینی که گیر نمی‌آوردیم برگردیم از فرط شلوغی و بزن و برقص لای ماشین‌ها. همان صدای بوق‌های بعد از بازی. همان دوتایی بیرون آمدنمان از جایگاه در امن و امان؛ قاطی چند هزار نفر دیگر و رسیدن تا خیابان بی‌شنیدن حتا یک‌ حرف اضافه. همان سماجتی که بالاخره جواب داد. و همان عوض شدن مقیاس ذهنم آن‌‌هم فقط در یک روز. 

Jun 7, 2016

سه‌‌شنبه هجدهم خرداد

مى‌‌روم سفر. دو روز از تمدن دورم. از يک جايى به‌‌بعد آدمى هم جز خودمان توى مسير نيست. خانه‌‌اى. صدايى. رد پاى آشكارى حتا. موبايلم را مى‌‌اندازم جايى ته كوله. عكس هم نمى‌‌گيرم حتا. آنتن هم يک جاها داشته باشم، كه دارم، اينترنت را مثل خود گوشی مى‌‌گذارم خاموش بماند و براى دو روز فقط چشم مى‌‌دوزم به دست طبيعت كه هر لحظه مى‌‌خواهد از پشت آن صخره، آن آبشار، آن رود، آن سد چه چيزى از توى آستينش دربياورد و هر بار چطورى غافلگيرم كند. رودخانه را از لای تنگه؛ طولى يا عرضى راه مى‌‌رويم تا برسيم به پاى آبشار، بدنه‌‌ى آبشار را از روی سنگ‌های لیز مى‌‌كشيم بالا، می‌رسیم به دشت، پشتش باز کوه، يک جا مسير مى‌‌شود پر از سنگ‌‌هاى بزرگى كه معلوم است یک وقتى كوه ريزش كرده و راه تازه‌‌اى را ساخته، يک جا راه پر مى‌‌شود از سنگ‌‌هاى ريز و بدون پاکوب كه با یک حركت اشتباه زير پاى آدم خالى مى‌‌شود و لابد خود آدم می‌رود جايى آن پايين‌‌ها.
دو روز خودم را گم مى‌‌كنم جايى كه حتا سختى‌‌ مسیر و سرمای خیلی زیاد شبش را هم دوست دارم. از خنده‌‌ى توى عكس‌‌هايم هم پيداست كه چه حال خوشى داشته‌‌ام. حالا بعد از سه روز سرمستی، پشت میزم تلاش مى‌‌كنم به واقعيت زندگى مشغول باشم اما تمركز از سرانگشت‌‌هايم ليز مى‌‌خورد و ذهنم هر جا هست جز اين‌‌جا كه بايد باشد. ذهنم بى‌‌كه از من بپرسد هر جا كه می‌خواهد مى‌‌رود و من در برابرش ناتوانم، خيلى حتا ناتوان‌‌تر از وقتى كه تيغه‌‌ى تيز و سختى از مسير را اشتباهى رفتم و خودم را بالاخره و به زحمت و در عين نااميدى خودم و نگرانى بقيه سالم از آن كشيدم بالا.
حالا خرداد دارد تمام مى‌‌شود و من پشت اين ميز نشسته‌‌ام و به جاى هر كارى به سوال‌‌هايى مشغولم كه جوابى برايشان ندارم و خيال مى‌‌كنم اين سوال‌‌هاى بى‌‌جواب حتا از طبيعت وحشى و بكر هم سرسخت‌‌تراند. همين سوال‌‌ها كه ذهن آدم را مى‌‌گيرند مى‌‌گذارند توى جيبشان، به روى مباركشان هم نمى‌‌آورند كه آدم كار دارد. مسئوليت دارد. كه زندگى با همه‌‌ى واقعيتش ادامه دارد. به هيچ جای هیچ‌کدامشان ولى نيست و هر کدام با آن خنده‌‌ى روى اعصابشان ذهن آدم را مى‌‌گيرند توى مشت، بر و بر هم آدم را تماشا مى‌‌كنند.

كاش ولى دست‌‌كم چشم‌‌هايشان را مى‌‌بستند و آدم نگاه تيز و بى‌‌رحمشان را نمى‌‌ديد.

May 29, 2016

یک لیوان بزرگ چای

یک روز ویژه‌ای در دفترهاى مهندسى هست آن هم روزى است كه پروژه از دفتر مى‌‌رود بيرون. روزى كه بعد از چند ماه كار بالاخره پروژه به سرانجام مى‌‌رسد، نقشه‌‌ها پلات مى‌‌شود، خروجى‌‌هاى نرم‌‌افزارها و كروكى‌‌ها و پرينت متن گزارش با جلد گالينگور در چند نسخه از صحافى مى‌‌آيد و همه‌‌ى اين‌‌ها پيوست مى‌‌شود به يک نامه و فرستاده مى‌‌شود براى كارفرما.
چند هفته‌‌ى آخر پيش از موعد تحويل معمولن سخت و روى دور تند مى‌‌گذرد. روز خيلى زودتر از هميشه شروع مى‌‌شود. چراغ اتاق‌‌ها خيلى دير خاموش مى‌‌شود. نگرانى خود آدم از هر اتفاق پیش‌بینی نشده‌ای همراه با فشار مسئول بالادست گاهى حتا خواب را حرام مى‌‌كند اما بالاخره اين روز مى‌‌رسد، نقشه‌‌ها و گزارش و ضمائم با پيگيرى‌‌ها و حرص و جوش‌‌هاى لحظه‌‌آخرى بالاخره مى‌‌روند بيرون، آدم دست از هروله بین اتاق و میز منشی و‌ میز شیشه‌ای آلبوم کردن نقشه‌ها و کجا و کجا برمی‌دارد، راهش را می‌گیرد برمى‌‌گردد سمت اتاقش، سر راه اما اول مى‌‌رود آبدارخانه، يک ليوان بزرگ چاى براى خودش مى‌‌ريزد مى‌‌آيد مى‌‌نشيند پشت ميز و چاى را با يا بى شيرينى يا شكلات ولى با آسايش و جرعه‌‌جرعه مى‌‌نوشد بعد مى‌‌افتد به جان ميز. دور ريختنى‌‌ها مى‌‌روند توى سطل آشغال، یک‌رو سفیدها می‌روند برای چک‌پرینت، اسناد مى‌‌روند توى زونكن، روى ميز جمع و تميز مى‌‌شود، فايل‌‌ها توی کامپیوتر يک جورى مرتب مى‌‌شوند كه هزار سال ديگر هم اگر قرار باشد كسى حتا جز خود آدم برود يک جا از پروژه دفاع كند، به سرعت و به سادگى درست برود سر وقت همين فايل‌‌ها.
شبی از آخرین شب‌های ماه ارديبهشت ساعت دوازده شب تمام اجزاى ريز و درشت ميز اتاقم را ريختم بيرون. شستنى‌‌ها را شستم، خرده‌‌ريزها را مرتب كردم، كتاب‌‌هايى كه به خاطر رمان جلوى چشمم بودند و گاهى يک جاهايى‌‌شان را مى‌‌خواندم رفتند جاگير شدند توى كتاب‌‌خانه، كاغذها و يادداشت‌‌هاى اوليه‌‌ را جا دادم توى چند تا پوشه، دفترهاى سيمى دست‌‌نويس رمان را از جلوى دستم برداشتم و همه را با پوشه‌‌ها گذاشتم جايى توى ميز اما دور از ديدرس. ساعت از دو گذشته بود كه كتاب‌‌هاى تازه را هم چيدم جلوى چشمم و نشستم پشت ميز. ديگر فقط مانده بود يک ليوان بزرگ چاى، با يا بى شيرينى يا شكلات. 

May 23, 2016

دوم خرداد نوزده سال بعد

بزرگ‌راه. خارجی. شب
از در سینما که آمدیم بیرون ساعت نزدیک ده بود. من ولی دلم مدرس می‌خواست که از شانس شلوغ بود. یک دور که زدم راهم را کج کردم کردستان. به نیایش که رسیده بودم گوشی‌ام مدام پیغام نشان می‌داد. دور که زدم، سرعتم را آوردم پایین ببینم این‌همه پیغام و عکس و ویدئوی شبنم برای چیست. خبر؛ خبر کن بود. شهاب حسینی گل کاشته بود. دو دقیقه‌ی بعد مچ خودم را گرفتم که پایم تا ته روی گاز است و صدای جیغم کردستان را برداشته.

خانه. داخلی. شب
ساعت نمی‌دانم چند، مینا از آن سر دنیا باز مچم را گرفت: «چرا بیداری تو هنوز؟». نوشتم: «لنگ مسواکم، زورم میاد پاشم». صورتک خندانش را ته این جمله گذاشت که: «نمی‌خواد حالا امشب خوشالی می‌تونی مسواک نزنی».

May 10, 2016

عنوان ندارد

کاش نامجو خودش بداند صدایش یک‌وقت‌ها چقدر آخرین پناه آدم است. 

May 8, 2016

فارسى؛ بى‌‌نقطه

می‌رفتم کارآموزی. مسئول مستقیمم آقای به‌غایت خوش‌خطی بود که شبیه خطش را دیگر هیچ‌وقت ندیده‌ام، شبیه هوشش را کم، ولی چرا دیده‌ام. هوشش چیزی بود مثل خطش. طراحی پل دفتر به آن مشهوری را یک‌تنه می‌چرخاند. هوشش ولی فقط هوش ذهنی بود، تنش اما باهوش نبود، فرز هم نبود. صبح که می‌آمد می‌نشست پشت میزش، عصر از جایش پا می‌شد. حرکت تن و سر و دست‌هایش هم پشت میز خیلی نبود. سرش همیشه گرم کار خودش بود، آن هم با دقت تمام. حریم خصوصی‌اش هم اندازه‌ی کل آن اتاق. کاری هم نداشت چند نفر دیگر توی آن اتاق نشسته‌اند.
به‌رسم همه‌ی کارآموزهای جهان برای «شروع» چندتا از پروژه‌های قدیمی دفتر را داد به من تا «مطالعه» کنم. همان صفحه‌های اولش گیح و‌مات ماندم توی خماری. به‌جز خروجی‌های عریض و طویل نرم‌افزار، تمامش دست‌نویس بود. صفحه‌بندی‌اش اما از ورد منظم‌تر. هیچ کلمه‌ای هم نقطه نداشت. با آن خط حیرت‌انگیزش نقطه را از خط فارسی غایب کرده بود و شکل دیگری از فارسی ساخته بود.
کارآموزی تمام شد، ترم بعد شروع. من همه‌ی تابستان تمرین‌هایم را کرده بودم. بلد شده بودم یک‌ضرب و بدون حتا یک اشتباه بی‌نقطه بنویسم. و بعدش بتوانم همان را بخوانم. جزوه‌ی همه‌ی درس‌هایم را آن ترم بی‌نقطه نوشتم. چند هفته‌ی بعد نوبت اولین امتحان‌ها که شد، اشکم درآمد. بی‌نقطه نوشتن سخت نبود. خواندنش، نه دراصل یعنی فهمیدنش اما چرا، سخت بود خیلی. دست‌کم برای امتحان. تندنویسی گذاشتم برای خودم، چند روز نقطه ردیف می‌کردم فقط زیر و زبر حروف. صدایم هم درنیامد، به جایش فقط به هوش آن آدم حسادت می‌کردم.
عادت بی‌نقطه نوشتن اما ماند برایم. گوشه‌وکنار دفتری. جزوه‌ای. تکه‌شعری. اصلن هر چیزی که قرار نبود امتحانش را بدهم را تا سال‌ها بی‌نقطه می‌نوشتم. گذشت تا همین دو‌سال پیش که مینا شروع کرد برایم کارت فرستادن از آن سر عالم. دیوانه همه‌ی فارسی‌اش را بی‌نقطه می‌نویسد هر بار. این شکل فارسی اما حالا شده برایمان یک‌جور خط رمز پیش چشم پستچی و‌مأمور پست و همسایه و که و که. هردوتایمان هم کیف می‌کنیم از این کلمه‌های مرموز که اگر کسی بخواهد بخواند باید دقیق شود، وقت بگذارد، اگر هم بار اولش باشد باید حوصله کند خیلی.
کارت تبریک عیدش که تازه امروز رسید را ولی شصت‌بار از عصر خوانده‌ام، خیلی هم تند و روان. حتا همه‌اش را که با هم نگاه می‌کنم، کلمه‌ها جداجدا هم از توی متن سرک می‌کشند. حالا دیگر فکر می‌کنم فهمیدن فارسی بی‌نقطه نیست که سخت است، این نسبت آدم با متن است که مهم است. 

Apr 24, 2016

Limit

حد «فاصله» به صفر «میل می‌کند»، اما «صفر» نمی‌شود.

Apr 22, 2016

آدم‌‌هاى توى صف

«فکرش را بکن... همه‌ی این زن‌ها، مادرها، همسرها و خواهرهای خرابکارها، تروریست‌ها و جاسوس‌ها! و این مردها، شوهر یا برادر یکی... همه‌شان به نظر آدم‌های معمولی می‌آمدند، خیلی معمولی، مثل همه‌ی آن‌هایی که در تراموا یا فروشگاه می‌بینی. تنها فرقشان با آن‌ها این بود که خسته بودند و زیر چشمشان پف کرده بود.»

پابه‌پای زن اصلی داستان و کمی قبل از میانه‌ی کتاب شخصیت دیگری وارد داستان می‌شود که جاهایی از داستان و حتا آدم اول را همین شخصیت پیش می‌برد. این شخصیت اسم ندارد. در ظاهر فرقى هم با بقيه ندارد. درونش باز نمی‌شود. حضورش حتا خیلی زياد نیست، اما حرف می‌زند. و عمل می‌کند. وقتى هم هست، همه جا هست. توی صف‌های بلند و تمام‌نشدنی پشت همه‌ی درهای بسته؛ دفتر دادستانی، زندان،... . اين شخصيت حواس راوی را به خودش مشغول می‌کند. جهان تاريك پيش روى زن را روشن مى‌‌كند. خواننده را کنجکاو می‌کند. تعلیق به وجود می‌آورد. کشش قصه را ضرب‌ در چند می‌کند. از چشم زن اصلی (سوفیا) مطالعه می‌شود. تحلیل می‌شود. شناخته می‌شود. شخصیت اما اسم ندارد، تن ندارد، احساسش را به زبان نمی‌آورد. قصه که ولی خواندنش تمام می‌شود، «آدم‌های توی صف» با شالى گرم و چكمه‌‌اى نمدى به پا بين ساعت‌‌هاى سه و شش صبح هنوز مى‌‌مانند توى سرماى صف‌‌هاى بلند و تمام‌‌نشدنى، و در ذهن آدم تمام نمی‌شوند.

سوفیا پتروونا. لیدیا چوکوفسکایا. خشایار دیهیمی. نشر ماهی.

آدم‌‌هاى توى صف

«فکرش را بکن... همه‌ی این زن‌ها، مادرها، همسرها و خواهرهای خرابکارها، تروریست‌ها و جاسوس‌ها! و این مردها، شوهر یا برادر یکی... همه‌شان به نظر آدم‌های معمولی می‌آمدند، خیلی معمولی، مثل همه‌ی آن‌هایی که در تراموا یا فروشگاه می‌بینی. تنها فرقشان با آن‌ها این بود که خسته بودند و زیر چشمشان پف کرده بود.»

پابه‌پای زن اصلی داستان و کمی قبل از میانه‌ی کتاب شخصیت دیگری وارد داستان می‌شود که جاهایی از داستان و حتا آدم اول را همین شخصیت پیش می‌برد. این شخصیت اسم ندارد. در ظاهر فرقى هم با بقيه ندارد. درونش باز نمی‌شود. حضورش حتا خیلی زياد نیست، اما حرف می‌زند. و عمل می‌کند. وقتى هم هست، همه جا هست. توی صف‌های بلند و تمام‌نشدنی پشت همه‌ی درهای بسته؛ دفتر دادستانی، زندان،... . اين شخصيت حواس راوی را به خودش مشغول می‌کند. جهان تاريك پيش روى زن را روشن مى‌‌كند. خواننده را کنجکاو می‌کند. تعلیق به وجود می‌آورد. کشش قصه را ضرب‌ در چند می‌کند. از چشم زن اصلی (سوفیا) مطالعه می‌شود. تحلیل می‌شود. شناخته می‌شود. شخصیت اما اسم ندارد، تن ندارد، احساسش را به زبان نمی‌آورد. قصه که ولی خواندنش تمام می‌شود، «آدم‌های توی صف» با شالى گرم و چكمه‌‌اى نمدى به پا بين ساعت‌‌هاى سه و شش صبح هنوز مى‌‌مانند توى سرماى صف‌‌هاى بلند و تمام‌‌نشدنى، و در ذهن آدم تمام نمی‌شوند.

سوفیا پتروونا. لیدیا چوکوفسکایا. خشایار دیهیمی. نشر ماهی.

Apr 16, 2016

باد لباس ماه را بيرون آورده

يكى دست فروردين را بگيرد، نگذارد امسال برود.


پ. ن. عنوان سطرى از شعر لنگستون هيوز است با ترجمه‌‌ى عليرضا بهنام. انتشارات سرزمين اهورايى. 

Apr 11, 2016

تهران خيس

دو تا برنامه‌ی هواشناسی دارم روی گوشی. سایت هواشناسی هم که هست. یکی از برنامه‌‌ها نتایجش با دوتاى ديگر فرق دارد، یعنی یک‌وقت‌ها خارج می‌زند. پاکش اما نمی‌کنم. هم رنگ و لعابش بهتر است، هم ابرهاى توى آسمانش واضح‌‌تر و  پرشكل‌‌تر. پره‌های آسیاب‌ بادی‌اش هم خوب می‌چرخد. هوا که گرم -خیلی گرم یعنی- می‌شود سایت هميشه باز را می‌بندم و به آن دو تا هم کاری ندارم تا دوباره پاییز برسد. حالا ولی تا هنوز فروردین است بیش‌تر -و حتا پیش از دما و سرعت باد- رطوبت هوا را نگاه می‌کنم. تا یک روزهایی هم اندازه‌‌ى رطوبت بشود مثل همين الان؛ ٦٧ درصد.

راه پیاده‌ام را طولانی‌تر می‌کنم.

Apr 8, 2016

زندگى و ديگر هيچ

بلد است لذت ببرد از اكنون، از لحظه. بلد است لحظه را قاب بگيرد. پيش چشمش را بلد است نگاه كند. آن دوردست‌‌ها را هم. بلد است فاصله بگذارد با آدم‌‌ها. با عينک تيره‌‌ى هميشه‌‌اش. با دوربين توى دستش. با حواسى كه مى‌‌دهد به رانندگى. با نگاهى كه مى‌‌دزدد از ديگرى. و مى‌‌سپارد به راه، به باران، به نور، به درخت‌‌.
بلد است تماشا كند اين آدم. حرفه‌‌اش اصلن همين تماشاست انگار. قاب مى‌‌بندد بر آن‌‌چه در تماشاهايش پيدا كرده. و به غياب مى‌‌برد چيزهاى ديگر را. در حضر مى‌‌آورد آن‌‌چه را كه از نظر دور است. و آشكار مى‌‌كند آن‌‌چه را كه پنهان است.
دارد مى‌‌دود، مدام. و دارد نمى‌‌رسد. مى‌‌ايستد روى اكنون، روى لحظه. راه مى‌‌رود روى كوره‌‌راه‌‌هاى باریک. دمى مى‌‌ايستد پشت پرچين شكسته‌‌بسته‌‌ى ميان راه. نگاهش را مى‌‌دوزد به سايه‌‌ى درخت‌‌های روى آب. و حواسش را مى‌‌دهد به نور در رفت‌‌وآمد پيش از غروب. به نور به‌‌زحمت راه‌‌گرفته از ميان ابرها. به دست نور كه رسيده تا برگ‌‌ها، پيچيده دور شاخه‌‌ها.



پ. ن. عنوان نام فيلمى است از عباس كيارستمى. 

Apr 2, 2016

جبر جغرافیایی

رفیق دیگری نداشته‌ام که شبیه او باشد. بخش زیادی از آدمی که الان هستم را با او و در دل رفاقت با او پیدا کرده‌ام. از وقتی هم که رفت به جزئیات فقط رسیده‌ام. شاخ و برگ خودم را اضافه کرده‌ام. اصلش ولی بیش‌تر مال همان چند سالی است که رفیق هم بوده‌ایم. 
نصف این شهر را هزاربار با هم راه رفته‌ایم. شهر را به گمانم ولی هیچ‌کدام با هم ندیده‌ایم، بس‌که حواس‌مان پی چیزی جز حرف‌های‌مان نبود. داد هم را هزاربار درآورده‌ایم. به همه‌ی هم کار داشتیم. هیچ چیزی از هم را ندیده نمی‌گذاشتیم. خودمان هم چیزی را می‌خواستیم نبینیم، آن یکی نمی‌گذاشت. می‌دید. صدایش هم درمی‌آمد. آن موقع‌ها هنوز پای «حریم خصوصی» به رفاقت باز نشده بود. پانزده سال پیش، که نه بیش‌تر حتا. هزاربار بیش‌تر با هم دعوا کرده‌ایم. بلند. بد. سخت. اشک هم را درآورده‌ایم حتا. دو روز نشده باز همان آدم‌های قبل بوده‌ایم. زندگی را انگار با هم شروع کرده‌ایم. خطر کردن را حتا. سفر کردن را هم با هم کشف کرده‌ایم. هر جای ایران را که من خوب دیده‌ام، با او بوده‌ام. دوباتن من بود مریم تا سال‌ها. هنوز هم هست. فقط دستم دیگر به خودش نمی‌رسد. حالا یک اقیانوس و دو تا قاره راه‌مان را سال‌هاست که بسته. حالا حتا با هم کم حرف می‌زنیم. دوری زورش به ما رسیده انگار. عوضش ولی همین نصفه‌شب که آمد تا خبر خوبش را بدهد، لای حرف‌هایش گفت که بعد از این‌همه سال هنوز _و هم‌چنان_ توی خیالش با من حرف می‌زند. گفت چیزی توی ذهنش که گیر می‌کند، بحث هم می‌کند. گفت جای من به خودش جواب هم می‌دهد. گفت... . گفت درست مثل همان روزها. 

Mar 26, 2016

سال نو

فرودگاه را خيلى زود نوشتم. تا نوشتم هم فكر كردم سخت‌‌ترين جاى كار را تمام كرده‌‌ام. فكر كردم منى كه هيچ‌‌وقت، براى بدرقه‌‌ى هيچ‌‌كس پايم را هم نگذاشتم فرودگاه و خداحافظی را تجربه و از آن مهم‌تر حس نکرده‌ام، پس كار سختم را تمام كرده‌ام.  
خيالم ولى خوش بود. بى‌‌خود. گواهش هم اين‌‌كه از آن روز تا همين الان، هنوز دارم گردنه‌‌هاى سخت را مى‌‌پيچم بى‌‌كه بدانم پشت هر کدام چيست. عين هربار هم خيال مى‌‌كنم اين ديگر پيچ آخر است. از اين‌‌جا به‌‌بعد ديگر راه صاف مى‌‌شود. كم‌‌شيب مى‌‌شود. بعد مى‌‌بينم نمى‌‌شود. مى‌‌بينم بى‌‌بهمن‌‌گير بالاى سرم حالا بايد جايى ته دره باشم. كه نيستم. هنوز نيستم يعنى. 
كارول اوتس مى‌‌گويد: «به اتمام رساندن نسخه‌ی اولیه‌ی رمان مثل این است که با دماغتان یک بادام‌زمینی را روی زمین بسیار کثیفی به جلو هل دهید». درست مى‌‌گويد. خيلى درست. ور سختش را يعنى درست نشان مى‌‌دهد. تازه یادش نمی‌ماند از تاریکی هوا بگوید. از این‌که بادام‌زمینی قرار است برسد به کدام لانه هم نمی‌گوید. ور خوبش را هم ولی نمى‌‌گويد. از دست‌وپنجه نرم کردن با زبانی که گاهی رام است گاهی نیست اما چموشی‌اش هم از یک جا رفیق آدم می‌شود. یا از لحظه‌‌هاى پرهيجان درست درآمدن آدمى، اتفاقى، و از آن مهم‌‌تر حسى كه آدم نمى‌‌داند به‌خاطرش بخندد يا گريه كند هم هيچ نمى‌‌گويد. یا از واقعیتی که آدم نمی‌داند خیال است یا خیالی که شاید واقعی است هم حرفى نمى‌‌زند. هیچ حرفی. 
يک روز اما بالاخره آدم مى‌‌بيند رسيده به پايان. داستان تمام مى‌‌شود. نقطه مى‌‌گذارد. تاریخ می‌زند (ساعت هم). اما نفس راحت نمى‌‌كشد. چيزى قلبش را چنگ مى‌‌زند. دستى رهايش نمى‌‌كند. خیلی زود مى‌‌فهمد هنوز مانده و راه رفته را بايد دوباره برگردد. همه‌‌ى شیب‌ها، گردنه‌‌ها، پيچ‌‌ها. همه‌ی راه. اين‌‌بار با پاى پياده حتا. 
من ولى نه اين‌‌كه بچه‌‌ى درس‌‌خوان همیشه نمره‌ی خوب‌بگیری بوده باشم. از آن‌‌ها كه ورقه‌‌ى امتحانى‌‌شان را هربار زودتر از همه مى‌‌دهند و لبخند فاتحانه مى‌‌زنند و از جلسه مى‌‌روند بيرون. نه. نبوده‌‌ام. اما هميشه خيلى زود از پاى امتحان بلند شده‌‌ام. آدم دوباره خواندن جواب‌‌هايم نبوده‌‌ام. خيال كرده‌‌ام همان كه بار اول نوشته‌‌ام يا درست است يا نيست. حوصله‌‌ى شک ولى نداشته‌‌ام. حوصله‌‌ى يک ساعت بيكار نشستن بالاسر ورقه و ته خودكارم را جويدن كه يعنى اين درست است يا نه را نداشته‌‌ام. براى همين هم تا رسيده‌‌ام به سوال آخر، جوابش را نوشته‌‌ام و بلند شده‌‌ام ورقه‌‌ام را داده‌‌ام. زودتر از همه. عوض ته خودکار جویدن هم يک ساعت برگشته‌‌ام توى حياط، يا توى كلاس و براى خودم از هفت دولت آزاد بوده‌‌ام
حالا ولی بايد كارى كنم كه هيچ‌‌وقت نكرده‌‌ام و باید همه‌‌ی جواب‌هایم را دوباره از اول بخوانم. هیچی هم نشده شروع کرده‌ام به شک. حالا مدام خط مى‌‌زنم. دور مى‌‌ريزم. دوباره مى‌‌نويسم. حالا با نگاه آخر قصه‌ام، اولش را می‌بینمحالا توى سفيدى لاى كلمه‌‌ها خود نود‌‌وچهارم را هم پيدا مى‌‌كنم. نمی‌خواستم تمام شود. دوست داشتم اين سال را. اين را يک جاهايى خودم از توى سفيدى‌‌ها مى‌‌فهمم. زمستانش ولی طولانى شد. اين را هم لای خط‌ها مى‌‌خوانم. حالا ولی بايد دوباره بنويسم. دوباره بخوانم. باز بنویسم. به سختى آخرش یعنی رسيده‌‌ام؟ هنوز نمى‌‌دانم. راستش حالا دیگر چشمم هیچ‌رقم آب نمی‌خورد


پ. ن. آداب روزانه. ميسن كارى. مريم مومنى. نشر ماهى. 

Mar 16, 2016

چهارشنبه‌سوری

دفعه‌ی آخری که باران آمد، یادم نیست چند ساعت قبل و بعد باران راه رفتم، یا کجا رفتم. یادم فقط هست که باران تمام شده بود و من در آغوش گرم آفتابی که سخاوتمندانه می‌تابید، خیابان‌ها را هنوز بالا و پایین می‌کردم و دلم هیچ خانه‌ای و نشستن پشت هیچ پنجره‌ای را نمی‌خواست. آن روز خانه که رسیدم، تازه درد کف پایم را فهمیدم و تازه حواسم جمع شد که کفشم، کفش آن‌همه راه رفتن نبود. 
این‌دفعه هم که باران آمد باز شد همان. فقط این‌بار حواسم بود کفش حالا کهنه اما مناسب راه‌ رفتن را بپوشم و کلاه کاپشنم را بکشم روی سرم و خودم را بسپرم دست هوایی که حتا وقتی باران بند آمد، آفتابی از پشت ابرها سرک نکشید و عصر که دوباره توی آن شلوغی برگشتم توی خیابان، سرما هم دیگر پایش باز شده بود به سه‌شنبه‌ی آخر سال و سوز سرما حالا می‌پیچید توی شال‌گردنی که گرمایش به اندازه‌ی صبح هم نبود و خیابان‌ها زیر صدای ترقه و نارنجک مدام خلوت‌تر می‌شدند و شهر انگار می‌رفت که بشود میدان جنگ و پلیس‌های بی‌سیم به‌دست خیابان را مال خود می‌کردند و سر شب دیگر تاریکی و سرما هم‌دست شده بودند و در غیاب خورشید برای خودشان توی این شهر حالا خالی، حکومتی به هم زده بودند؛ قوی‌تر از صدای ترقه‌ها و بی‌سیم‌ها حتا.
خانه که رسیدم اما اول زیر کتری را روشن کردم. شاید گرمای چای و بخارش، سرمای هوای این سه‌شنبه‌ی آخر سال را بزند کنار. 

Mar 13, 2016

به سعی خواننده

یک جمله‌ی پنج کلمه‌ای می‌نویسم. بعد از کلمه‌ی دوم مکث می‌کنم. باید ویرگول بگذارم تا کسره خوانده نشود. دستم برمی‌گردد ویرگول بگذارد، پشیمان می‌شوم. دوباره جمله را می‌خوانم. دو بار. یک‌بار با مکث بعد از کلمه‌ی دوم، یک‌بار با کسره‌ی بعد از همین کلمه. هر دوتایش را دوست دارم. معنی را که عوض نمی‌کند. به وزن جمله‌ی قبل‌وبعدش هم کاری ندارد. صدای فارسی‌اش را اما، چرا. پس شیطنت می‌کنم، مکث نمی‌کنم. هیچ نشانه‌ای هم نمی‌گذارم. می‌گذارم به سعی آن‌که می‌خواند. تا با هر کدام دوست دارد بخواند. با کسره، یا ویرگول. تا صدای فارسی‌اش را خودش پیدا کند. هر کدام را دوست داشت. حالم ولی با همین ویرگول و کسره‌ی غایب خوش می‌شود. دست‌کم برای ساعتی. 

Mar 6, 2016

واقعیت خیالی یا خیال واقعی؟

دوشنبه؛ سوم اسفند (بیست‌ودوم فوریه) از تابلوی نقاشی فرانک آندروود در گالری پرتره‌های ملی امریکا پرده‌برداری شد. حالا تابلوی «نقش» رئیس‌جمهور امریکا در سریال «خانه‌ی پوشالی» از دیوار گالری و نزدیک نقاشی‌هایی از رئیس‌جمهورها و شخصیت‌های «واقعی» امریکا مثل کندی، روزولت،... تا اوباما و هیلاری آویزان است. این هم یک دلیل دیگر برای از بین رفتن مرز «واقعیت» و «خیال» در سریال «خانه‌ی پوشالی». 

پ. ن. سایت گالری اما دست‌کم از سه «نقش» دیگر هم نام می‌برد که نقاشی چهره‌شان از دیوار گالری آویزان است. این یعنی فقط آندروود نیست که چهره‌اش از «خیال» درآمده و «واقعی» شده، این‌را ولی باید دید که آن‌ چند چهره‌‌ی «خیالی» ديگر، چرا «واقعی» شده‌اند. 

Mar 5, 2016

هزار و پانصد واژه که از خواب فراموشی در رفته‌اند

از پارسال با بچه‌های پرورشگاه قرار گذاشته‌ام که به من واژه‌های محلی کرمان را بفروشند. به این ترتیب که برای هر واژه‌ای که در فرهنگ لهجه‌ی کرمانی منوچهر ستوده نیامده باشد و برایم بیاورند دو تومان بدهم. خرج این کار تا حال نزدیک به سه هزار تومان شده است. هم بچه‌ها سرگرم شده‌اند و‌ هم هزار و پانصد واژه که امکان از بین رفتن‌شان بود از خواب فراموشی دررفته‌اند. 

نامه‌های همایون صنعتی‌زاده به خواهرش. به‌کوشش گلی امامی. نشر چشمه. 

Mar 2, 2016

چاپ اول؛ ۱۹۲۵

چند وقت پیش ‌فهرست ده کتابی منتشر شد که ‌بار اول در قرن بیستم چاپ شده‌اند و حالا چاپ اول‌شان جزو گران‌ترین‌ چاپ اول کتاب‌هاست. «گتسبی بزرگ» ‌که اولین بار سال ۱۹۲۵ (نودویک سال پیش) در امریکا و با قیمت پشت جلد ۲ دلار چاپ شده، حالا کتاب شماره‌ی یک این فهرست است. ‌طبعن با همان طرح روی جلدی که زمینه‌ی آن چشم‌ها و لب زنانه‌ای است در صورتی خالی و آبی، با تصویر برهنه‌ی زنی در هر چشم. همان طرحی که ‌فیتزجرالد اول آن‌قدر دوستش داشته که به خاطرش جاهایی از داستان را دوباره نوشته تا قصه ارتباط بیش‌تری با روی جلد داشته باشد. و همان ‌طرح که همینگوی تا دیده خوشش نیامده و برای این‌که بتواند کتاب را بخواند، اول جلد کتاب را کنده بعد کتاب را دست گرفته: «یکی دو روز پس از سفر، اسکات کتابش را آورد؛ روکش زرق‌وبرق‌داری داشت و به یاد دارم که از کج‌سلیقگی و بدرنگی و لغزندگیش بدم آمده بود. برای یکی از آن کتاب‌های علمی تخیلی آبکی مناسب‌تر بود. اسکات به من گفت که از تابلو اعلاناتی کنار بزرگ‌راه لانگ‌آیلند که در داستان اهمیت دارد گرفته شده. گفت که زمانی از روکش خوشش می‌آمده، ولی حالا دیگر دوستش ندارد. روکش را کندم تا کتاب را بخوانم».

پ. ن. پاریس جشن بی‌کران. ارنست همینگوی. فرهاد غبرایی. کتاب خورشید. 

Feb 4, 2016

یاد آر، ز شمع مرده یاد آر

گفته بود که «مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آن‌چه دائمی‌ست، زندگی‌ست»، کی و کجا ولی گفت که آن‌قدر بچسبیم به زندگی که لای روزمره هر سه‌تاشان را فراموش‌ کنیم، آن‌قدر که نورشان را هم در این تاریکی نبینیم. 

Jan 31, 2016

از كنار هم مى‌‌گذريم

ته آفتاب هنوز مانده توی هوا. زنی از کنارمان رد می‌شود. با تلفن حرف می‌زند. صورتش پشت اشک پیدا نیست. معلوم نیست چه می‌گوید. گریه می‌کند. حرف می‌زند. و رد می‌شود. چندبار این‌ آدم را دیده‌ایم؟ چندبار صدای اشکش مانده توی گوش‌های‌مان؟ چندبار شب بوده و نتوانسته عینک بزند روی چشم‌هایش؟ چندبار اصلن حواسش نبوده این‌جا خیابان است، حتا آدمی را هم ‌ندیده که از کنارش رد شود؟
همین زن جایی از داستان از کنار یکی رد می‌شود. گریه می‌کند. ‌با تلفن حرف می‌زند. و می‌گذرد. اندازه‌ی دو خط ‌مثلن می‌آید، می‌رود. دو خط می‌شود چند کلمه؟ ‌سی کلمه؟ چهل کلمه؟ بیش‌تر؟ نوشتنش چند دقیقه وقت می‌خواهد؟ چند ساعت؟

چرا نمی‌توانم بنویسمش؟

Jan 26, 2016

قند فارسى

نمی‌دانستم فارسی کلمه‌ای دارد برای «حالت ایستادن اسب و حیوانات دیگر بر روی دو پای عقب ‌و بلند کردن پاهای جلو». «چراغ‌پا» را تازه یاد گرفته‌ام.

پ. ن. فرهنگ سخن. ‌دکتر حسن انوری. 

Jan 17, 2016

انّى انست ناراً

اين‌‌كه آدم‌‌هاى شجاع و صريح حسادت برانگيزند به كنار، حتا اين‌‌كه وجه داستانى قصه‌‌ى موسى ميان همه‌‌ى قصه‌‌هاى قرآن پررنگ‌‌تر است هم به كنار. شخصيت موسى اما بيش‌‌تر به خاطر تناقض‌‌هايش يكى از پيچيده‌‌ترين شخصيت‌‌هاى داستانى است. پيامبرى با سابقه‌‌ى آدم‌‌كشى و سرپيچى و كل‌‌كل با خدايى كه قاعدتا (و البته طبق سنت) بايد سر به امرش بگذارد، موسى ولى نمى‌‌گذارد.
اوج داستان موسى ولى آن‌‌جاست كه جرأت مى‌‌كند، قاعده‌‌ى بازى را به هم مى‌‌ريزد و خودش را قدوقواره‌‌ى خدا مى‌‌بيند و چشم‌‌درچشم صورتى كه نمى‌‌بيند مى‌‌شود و سوالى را مى‌‌پرسد كه هيچ آدم برگزيده‌‌اى توانش را (و لابد اجازه‌‌اش را) نداشته كه بپرسد، او ولى مى‌‌پرسد و اين‌‌بار لابد حتا بى‌‌لكنت (حساب اين لكنت و داستانش هم كه كلن جدا) و تقاضاى ديدن كسى را مى‌‌كند كه ذاتش،، هويتش، و دلالت وجودى‌‌اش بر غياب استوار است. اين چموشى و سركشى و صراحت و جسارت جمع اضدادى است كه جمع شدنش در يك آدم برگزيده غريب است. 

Jan 11, 2016

بيست‌‌وسه سال بعد

عكس دوست نداشت. فيلم كه بيش‌‌تر. براى همين هم فقط چندتايى عكس از او مانده با رد كوتاهى از حضور بى‌‌صدايش گوشه‌‌ى فيلم عروسى اين و آن. توى شلوغى و بروبياى آدم‌‌ها بيش‌‌تر از همه اما حواسش جمع دوربين بود تا شكارش نشود. نمى‌‌شد هم. با آن‌‌همه تيزى‌‌اش ولى معلوم نيست اين چند تا هم چه‌‌طورى از دستش در رفته. توى همين‌‌ها هم با اين‌‌كه دوربين را دير ديده اما تا ديده رويش را تند برگردانده، چشمش را دزديده، صدايش را هم كه زودتر از همه ساكت كرده.
براى منى كه پيش از هر چيز صداى آدم‌‌ها را مى‌‌شنوم، بزرگ‌‌ترين حسرتم از ياد بردن آهنگ صدايش است. حافظه‌‌ام حالا ديگر سال‌‌هاست كه از صدايش خالى است.