Jan 31, 2016

از كنار هم مى‌‌گذريم

ته آفتاب هنوز مانده توی هوا. زنی از کنارمان رد می‌شود. با تلفن حرف می‌زند. صورتش پشت اشک پیدا نیست. معلوم نیست چه می‌گوید. گریه می‌کند. حرف می‌زند. و رد می‌شود. چندبار این‌ آدم را دیده‌ایم؟ چندبار صدای اشکش مانده توی گوش‌های‌مان؟ چندبار شب بوده و نتوانسته عینک بزند روی چشم‌هایش؟ چندبار اصلن حواسش نبوده این‌جا خیابان است، حتا آدمی را هم ‌ندیده که از کنارش رد شود؟
همین زن جایی از داستان از کنار یکی رد می‌شود. گریه می‌کند. ‌با تلفن حرف می‌زند. و می‌گذرد. اندازه‌ی دو خط ‌مثلن می‌آید، می‌رود. دو خط می‌شود چند کلمه؟ ‌سی کلمه؟ چهل کلمه؟ بیش‌تر؟ نوشتنش چند دقیقه وقت می‌خواهد؟ چند ساعت؟

چرا نمی‌توانم بنویسمش؟

Jan 26, 2016

قند فارسى

نمی‌دانستم فارسی کلمه‌ای دارد برای «حالت ایستادن اسب و حیوانات دیگر بر روی دو پای عقب ‌و بلند کردن پاهای جلو». «چراغ‌پا» را تازه یاد گرفته‌ام.

پ. ن. فرهنگ سخن. ‌دکتر حسن انوری. 

Jan 17, 2016

انّى انست ناراً

اين‌‌كه آدم‌‌هاى شجاع و صريح حسادت برانگيزند به كنار، حتا اين‌‌كه وجه داستانى قصه‌‌ى موسى ميان همه‌‌ى قصه‌‌هاى قرآن پررنگ‌‌تر است هم به كنار. شخصيت موسى اما بيش‌‌تر به خاطر تناقض‌‌هايش يكى از پيچيده‌‌ترين شخصيت‌‌هاى داستانى است. پيامبرى با سابقه‌‌ى آدم‌‌كشى و سرپيچى و كل‌‌كل با خدايى كه قاعدتا (و البته طبق سنت) بايد سر به امرش بگذارد، موسى ولى نمى‌‌گذارد.
اوج داستان موسى ولى آن‌‌جاست كه جرأت مى‌‌كند، قاعده‌‌ى بازى را به هم مى‌‌ريزد و خودش را قدوقواره‌‌ى خدا مى‌‌بيند و چشم‌‌درچشم صورتى كه نمى‌‌بيند مى‌‌شود و سوالى را مى‌‌پرسد كه هيچ آدم برگزيده‌‌اى توانش را (و لابد اجازه‌‌اش را) نداشته كه بپرسد، او ولى مى‌‌پرسد و اين‌‌بار لابد حتا بى‌‌لكنت (حساب اين لكنت و داستانش هم كه كلن جدا) و تقاضاى ديدن كسى را مى‌‌كند كه ذاتش،، هويتش، و دلالت وجودى‌‌اش بر غياب استوار است. اين چموشى و سركشى و صراحت و جسارت جمع اضدادى است كه جمع شدنش در يك آدم برگزيده غريب است. 

Jan 11, 2016

بيست‌‌وسه سال بعد

عكس دوست نداشت. فيلم كه بيش‌‌تر. براى همين هم فقط چندتايى عكس از او مانده با رد كوتاهى از حضور بى‌‌صدايش گوشه‌‌ى فيلم عروسى اين و آن. توى شلوغى و بروبياى آدم‌‌ها بيش‌‌تر از همه اما حواسش جمع دوربين بود تا شكارش نشود. نمى‌‌شد هم. با آن‌‌همه تيزى‌‌اش ولى معلوم نيست اين چند تا هم چه‌‌طورى از دستش در رفته. توى همين‌‌ها هم با اين‌‌كه دوربين را دير ديده اما تا ديده رويش را تند برگردانده، چشمش را دزديده، صدايش را هم كه زودتر از همه ساكت كرده.
براى منى كه پيش از هر چيز صداى آدم‌‌ها را مى‌‌شنوم، بزرگ‌‌ترين حسرتم از ياد بردن آهنگ صدايش است. حافظه‌‌ام حالا ديگر سال‌‌هاست كه از صدايش خالى است.