Mar 26, 2016

سال نو

فرودگاه را خيلى زود نوشتم. تا نوشتم هم فكر كردم سخت‌‌ترين جاى كار را تمام كرده‌‌ام. فكر كردم منى كه هيچ‌‌وقت، براى بدرقه‌‌ى هيچ‌‌كس پايم را هم نگذاشتم فرودگاه و خداحافظی را تجربه و از آن مهم‌تر حس نکرده‌ام، پس كار سختم را تمام كرده‌ام.  
خيالم ولى خوش بود. بى‌‌خود. گواهش هم اين‌‌كه از آن روز تا همين الان، هنوز دارم گردنه‌‌هاى سخت را مى‌‌پيچم بى‌‌كه بدانم پشت هر کدام چيست. عين هربار هم خيال مى‌‌كنم اين ديگر پيچ آخر است. از اين‌‌جا به‌‌بعد ديگر راه صاف مى‌‌شود. كم‌‌شيب مى‌‌شود. بعد مى‌‌بينم نمى‌‌شود. مى‌‌بينم بى‌‌بهمن‌‌گير بالاى سرم حالا بايد جايى ته دره باشم. كه نيستم. هنوز نيستم يعنى. 
كارول اوتس مى‌‌گويد: «به اتمام رساندن نسخه‌ی اولیه‌ی رمان مثل این است که با دماغتان یک بادام‌زمینی را روی زمین بسیار کثیفی به جلو هل دهید». درست مى‌‌گويد. خيلى درست. ور سختش را يعنى درست نشان مى‌‌دهد. تازه یادش نمی‌ماند از تاریکی هوا بگوید. از این‌که بادام‌زمینی قرار است برسد به کدام لانه هم نمی‌گوید. ور خوبش را هم ولی نمى‌‌گويد. از دست‌وپنجه نرم کردن با زبانی که گاهی رام است گاهی نیست اما چموشی‌اش هم از یک جا رفیق آدم می‌شود. یا از لحظه‌‌هاى پرهيجان درست درآمدن آدمى، اتفاقى، و از آن مهم‌‌تر حسى كه آدم نمى‌‌داند به‌خاطرش بخندد يا گريه كند هم هيچ نمى‌‌گويد. یا از واقعیتی که آدم نمی‌داند خیال است یا خیالی که شاید واقعی است هم حرفى نمى‌‌زند. هیچ حرفی. 
يک روز اما بالاخره آدم مى‌‌بيند رسيده به پايان. داستان تمام مى‌‌شود. نقطه مى‌‌گذارد. تاریخ می‌زند (ساعت هم). اما نفس راحت نمى‌‌كشد. چيزى قلبش را چنگ مى‌‌زند. دستى رهايش نمى‌‌كند. خیلی زود مى‌‌فهمد هنوز مانده و راه رفته را بايد دوباره برگردد. همه‌‌ى شیب‌ها، گردنه‌‌ها، پيچ‌‌ها. همه‌ی راه. اين‌‌بار با پاى پياده حتا. 
من ولى نه اين‌‌كه بچه‌‌ى درس‌‌خوان همیشه نمره‌ی خوب‌بگیری بوده باشم. از آن‌‌ها كه ورقه‌‌ى امتحانى‌‌شان را هربار زودتر از همه مى‌‌دهند و لبخند فاتحانه مى‌‌زنند و از جلسه مى‌‌روند بيرون. نه. نبوده‌‌ام. اما هميشه خيلى زود از پاى امتحان بلند شده‌‌ام. آدم دوباره خواندن جواب‌‌هايم نبوده‌‌ام. خيال كرده‌‌ام همان كه بار اول نوشته‌‌ام يا درست است يا نيست. حوصله‌‌ى شک ولى نداشته‌‌ام. حوصله‌‌ى يک ساعت بيكار نشستن بالاسر ورقه و ته خودكارم را جويدن كه يعنى اين درست است يا نه را نداشته‌‌ام. براى همين هم تا رسيده‌‌ام به سوال آخر، جوابش را نوشته‌‌ام و بلند شده‌‌ام ورقه‌‌ام را داده‌‌ام. زودتر از همه. عوض ته خودکار جویدن هم يک ساعت برگشته‌‌ام توى حياط، يا توى كلاس و براى خودم از هفت دولت آزاد بوده‌‌ام
حالا ولی بايد كارى كنم كه هيچ‌‌وقت نكرده‌‌ام و باید همه‌‌ی جواب‌هایم را دوباره از اول بخوانم. هیچی هم نشده شروع کرده‌ام به شک. حالا مدام خط مى‌‌زنم. دور مى‌‌ريزم. دوباره مى‌‌نويسم. حالا با نگاه آخر قصه‌ام، اولش را می‌بینمحالا توى سفيدى لاى كلمه‌‌ها خود نود‌‌وچهارم را هم پيدا مى‌‌كنم. نمی‌خواستم تمام شود. دوست داشتم اين سال را. اين را يک جاهايى خودم از توى سفيدى‌‌ها مى‌‌فهمم. زمستانش ولی طولانى شد. اين را هم لای خط‌ها مى‌‌خوانم. حالا ولی بايد دوباره بنويسم. دوباره بخوانم. باز بنویسم. به سختى آخرش یعنی رسيده‌‌ام؟ هنوز نمى‌‌دانم. راستش حالا دیگر چشمم هیچ‌رقم آب نمی‌خورد


پ. ن. آداب روزانه. ميسن كارى. مريم مومنى. نشر ماهى. 

Mar 16, 2016

چهارشنبه‌سوری

دفعه‌ی آخری که باران آمد، یادم نیست چند ساعت قبل و بعد باران راه رفتم، یا کجا رفتم. یادم فقط هست که باران تمام شده بود و من در آغوش گرم آفتابی که سخاوتمندانه می‌تابید، خیابان‌ها را هنوز بالا و پایین می‌کردم و دلم هیچ خانه‌ای و نشستن پشت هیچ پنجره‌ای را نمی‌خواست. آن روز خانه که رسیدم، تازه درد کف پایم را فهمیدم و تازه حواسم جمع شد که کفشم، کفش آن‌همه راه رفتن نبود. 
این‌دفعه هم که باران آمد باز شد همان. فقط این‌بار حواسم بود کفش حالا کهنه اما مناسب راه‌ رفتن را بپوشم و کلاه کاپشنم را بکشم روی سرم و خودم را بسپرم دست هوایی که حتا وقتی باران بند آمد، آفتابی از پشت ابرها سرک نکشید و عصر که دوباره توی آن شلوغی برگشتم توی خیابان، سرما هم دیگر پایش باز شده بود به سه‌شنبه‌ی آخر سال و سوز سرما حالا می‌پیچید توی شال‌گردنی که گرمایش به اندازه‌ی صبح هم نبود و خیابان‌ها زیر صدای ترقه و نارنجک مدام خلوت‌تر می‌شدند و شهر انگار می‌رفت که بشود میدان جنگ و پلیس‌های بی‌سیم به‌دست خیابان را مال خود می‌کردند و سر شب دیگر تاریکی و سرما هم‌دست شده بودند و در غیاب خورشید برای خودشان توی این شهر حالا خالی، حکومتی به هم زده بودند؛ قوی‌تر از صدای ترقه‌ها و بی‌سیم‌ها حتا.
خانه که رسیدم اما اول زیر کتری را روشن کردم. شاید گرمای چای و بخارش، سرمای هوای این سه‌شنبه‌ی آخر سال را بزند کنار. 

Mar 13, 2016

به سعی خواننده

یک جمله‌ی پنج کلمه‌ای می‌نویسم. بعد از کلمه‌ی دوم مکث می‌کنم. باید ویرگول بگذارم تا کسره خوانده نشود. دستم برمی‌گردد ویرگول بگذارد، پشیمان می‌شوم. دوباره جمله را می‌خوانم. دو بار. یک‌بار با مکث بعد از کلمه‌ی دوم، یک‌بار با کسره‌ی بعد از همین کلمه. هر دوتایش را دوست دارم. معنی را که عوض نمی‌کند. به وزن جمله‌ی قبل‌وبعدش هم کاری ندارد. صدای فارسی‌اش را اما، چرا. پس شیطنت می‌کنم، مکث نمی‌کنم. هیچ نشانه‌ای هم نمی‌گذارم. می‌گذارم به سعی آن‌که می‌خواند. تا با هر کدام دوست دارد بخواند. با کسره، یا ویرگول. تا صدای فارسی‌اش را خودش پیدا کند. هر کدام را دوست داشت. حالم ولی با همین ویرگول و کسره‌ی غایب خوش می‌شود. دست‌کم برای ساعتی. 

Mar 6, 2016

واقعیت خیالی یا خیال واقعی؟

دوشنبه؛ سوم اسفند (بیست‌ودوم فوریه) از تابلوی نقاشی فرانک آندروود در گالری پرتره‌های ملی امریکا پرده‌برداری شد. حالا تابلوی «نقش» رئیس‌جمهور امریکا در سریال «خانه‌ی پوشالی» از دیوار گالری و نزدیک نقاشی‌هایی از رئیس‌جمهورها و شخصیت‌های «واقعی» امریکا مثل کندی، روزولت،... تا اوباما و هیلاری آویزان است. این هم یک دلیل دیگر برای از بین رفتن مرز «واقعیت» و «خیال» در سریال «خانه‌ی پوشالی». 

پ. ن. سایت گالری اما دست‌کم از سه «نقش» دیگر هم نام می‌برد که نقاشی چهره‌شان از دیوار گالری آویزان است. این یعنی فقط آندروود نیست که چهره‌اش از «خیال» درآمده و «واقعی» شده، این‌را ولی باید دید که آن‌ چند چهره‌‌ی «خیالی» ديگر، چرا «واقعی» شده‌اند. 

Mar 5, 2016

هزار و پانصد واژه که از خواب فراموشی در رفته‌اند

از پارسال با بچه‌های پرورشگاه قرار گذاشته‌ام که به من واژه‌های محلی کرمان را بفروشند. به این ترتیب که برای هر واژه‌ای که در فرهنگ لهجه‌ی کرمانی منوچهر ستوده نیامده باشد و برایم بیاورند دو تومان بدهم. خرج این کار تا حال نزدیک به سه هزار تومان شده است. هم بچه‌ها سرگرم شده‌اند و‌ هم هزار و پانصد واژه که امکان از بین رفتن‌شان بود از خواب فراموشی دررفته‌اند. 

نامه‌های همایون صنعتی‌زاده به خواهرش. به‌کوشش گلی امامی. نشر چشمه. 

Mar 2, 2016

چاپ اول؛ ۱۹۲۵

چند وقت پیش ‌فهرست ده کتابی منتشر شد که ‌بار اول در قرن بیستم چاپ شده‌اند و حالا چاپ اول‌شان جزو گران‌ترین‌ چاپ اول کتاب‌هاست. «گتسبی بزرگ» ‌که اولین بار سال ۱۹۲۵ (نودویک سال پیش) در امریکا و با قیمت پشت جلد ۲ دلار چاپ شده، حالا کتاب شماره‌ی یک این فهرست است. ‌طبعن با همان طرح روی جلدی که زمینه‌ی آن چشم‌ها و لب زنانه‌ای است در صورتی خالی و آبی، با تصویر برهنه‌ی زنی در هر چشم. همان طرحی که ‌فیتزجرالد اول آن‌قدر دوستش داشته که به خاطرش جاهایی از داستان را دوباره نوشته تا قصه ارتباط بیش‌تری با روی جلد داشته باشد. و همان ‌طرح که همینگوی تا دیده خوشش نیامده و برای این‌که بتواند کتاب را بخواند، اول جلد کتاب را کنده بعد کتاب را دست گرفته: «یکی دو روز پس از سفر، اسکات کتابش را آورد؛ روکش زرق‌وبرق‌داری داشت و به یاد دارم که از کج‌سلیقگی و بدرنگی و لغزندگیش بدم آمده بود. برای یکی از آن کتاب‌های علمی تخیلی آبکی مناسب‌تر بود. اسکات به من گفت که از تابلو اعلاناتی کنار بزرگ‌راه لانگ‌آیلند که در داستان اهمیت دارد گرفته شده. گفت که زمانی از روکش خوشش می‌آمده، ولی حالا دیگر دوستش ندارد. روکش را کندم تا کتاب را بخوانم».

پ. ن. پاریس جشن بی‌کران. ارنست همینگوی. فرهاد غبرایی. کتاب خورشید.