Apr 24, 2016

Limit

حد «فاصله» به صفر «میل می‌کند»، اما «صفر» نمی‌شود.

Apr 22, 2016

آدم‌‌هاى توى صف

«فکرش را بکن... همه‌ی این زن‌ها، مادرها، همسرها و خواهرهای خرابکارها، تروریست‌ها و جاسوس‌ها! و این مردها، شوهر یا برادر یکی... همه‌شان به نظر آدم‌های معمولی می‌آمدند، خیلی معمولی، مثل همه‌ی آن‌هایی که در تراموا یا فروشگاه می‌بینی. تنها فرقشان با آن‌ها این بود که خسته بودند و زیر چشمشان پف کرده بود.»

پابه‌پای زن اصلی داستان و کمی قبل از میانه‌ی کتاب شخصیت دیگری وارد داستان می‌شود که جاهایی از داستان و حتا آدم اول را همین شخصیت پیش می‌برد. این شخصیت اسم ندارد. در ظاهر فرقى هم با بقيه ندارد. درونش باز نمی‌شود. حضورش حتا خیلی زياد نیست، اما حرف می‌زند. و عمل می‌کند. وقتى هم هست، همه جا هست. توی صف‌های بلند و تمام‌نشدنی پشت همه‌ی درهای بسته؛ دفتر دادستانی، زندان،... . اين شخصيت حواس راوی را به خودش مشغول می‌کند. جهان تاريك پيش روى زن را روشن مى‌‌كند. خواننده را کنجکاو می‌کند. تعلیق به وجود می‌آورد. کشش قصه را ضرب‌ در چند می‌کند. از چشم زن اصلی (سوفیا) مطالعه می‌شود. تحلیل می‌شود. شناخته می‌شود. شخصیت اما اسم ندارد، تن ندارد، احساسش را به زبان نمی‌آورد. قصه که ولی خواندنش تمام می‌شود، «آدم‌های توی صف» با شالى گرم و چكمه‌‌اى نمدى به پا بين ساعت‌‌هاى سه و شش صبح هنوز مى‌‌مانند توى سرماى صف‌‌هاى بلند و تمام‌‌نشدنى، و در ذهن آدم تمام نمی‌شوند.

سوفیا پتروونا. لیدیا چوکوفسکایا. خشایار دیهیمی. نشر ماهی.

آدم‌‌هاى توى صف

«فکرش را بکن... همه‌ی این زن‌ها، مادرها، همسرها و خواهرهای خرابکارها، تروریست‌ها و جاسوس‌ها! و این مردها، شوهر یا برادر یکی... همه‌شان به نظر آدم‌های معمولی می‌آمدند، خیلی معمولی، مثل همه‌ی آن‌هایی که در تراموا یا فروشگاه می‌بینی. تنها فرقشان با آن‌ها این بود که خسته بودند و زیر چشمشان پف کرده بود.»

پابه‌پای زن اصلی داستان و کمی قبل از میانه‌ی کتاب شخصیت دیگری وارد داستان می‌شود که جاهایی از داستان و حتا آدم اول را همین شخصیت پیش می‌برد. این شخصیت اسم ندارد. در ظاهر فرقى هم با بقيه ندارد. درونش باز نمی‌شود. حضورش حتا خیلی زياد نیست، اما حرف می‌زند. و عمل می‌کند. وقتى هم هست، همه جا هست. توی صف‌های بلند و تمام‌نشدنی پشت همه‌ی درهای بسته؛ دفتر دادستانی، زندان،... . اين شخصيت حواس راوی را به خودش مشغول می‌کند. جهان تاريك پيش روى زن را روشن مى‌‌كند. خواننده را کنجکاو می‌کند. تعلیق به وجود می‌آورد. کشش قصه را ضرب‌ در چند می‌کند. از چشم زن اصلی (سوفیا) مطالعه می‌شود. تحلیل می‌شود. شناخته می‌شود. شخصیت اما اسم ندارد، تن ندارد، احساسش را به زبان نمی‌آورد. قصه که ولی خواندنش تمام می‌شود، «آدم‌های توی صف» با شالى گرم و چكمه‌‌اى نمدى به پا بين ساعت‌‌هاى سه و شش صبح هنوز مى‌‌مانند توى سرماى صف‌‌هاى بلند و تمام‌‌نشدنى، و در ذهن آدم تمام نمی‌شوند.

سوفیا پتروونا. لیدیا چوکوفسکایا. خشایار دیهیمی. نشر ماهی.

Apr 16, 2016

باد لباس ماه را بيرون آورده

يكى دست فروردين را بگيرد، نگذارد امسال برود.


پ. ن. عنوان سطرى از شعر لنگستون هيوز است با ترجمه‌‌ى عليرضا بهنام. انتشارات سرزمين اهورايى. 

Apr 11, 2016

تهران خيس

دو تا برنامه‌ی هواشناسی دارم روی گوشی. سایت هواشناسی هم که هست. یکی از برنامه‌‌ها نتایجش با دوتاى ديگر فرق دارد، یعنی یک‌وقت‌ها خارج می‌زند. پاکش اما نمی‌کنم. هم رنگ و لعابش بهتر است، هم ابرهاى توى آسمانش واضح‌‌تر و  پرشكل‌‌تر. پره‌های آسیاب‌ بادی‌اش هم خوب می‌چرخد. هوا که گرم -خیلی گرم یعنی- می‌شود سایت هميشه باز را می‌بندم و به آن دو تا هم کاری ندارم تا دوباره پاییز برسد. حالا ولی تا هنوز فروردین است بیش‌تر -و حتا پیش از دما و سرعت باد- رطوبت هوا را نگاه می‌کنم. تا یک روزهایی هم اندازه‌‌ى رطوبت بشود مثل همين الان؛ ٦٧ درصد.

راه پیاده‌ام را طولانی‌تر می‌کنم.

Apr 8, 2016

زندگى و ديگر هيچ

بلد است لذت ببرد از اكنون، از لحظه. بلد است لحظه را قاب بگيرد. پيش چشمش را بلد است نگاه كند. آن دوردست‌‌ها را هم. بلد است فاصله بگذارد با آدم‌‌ها. با عينک تيره‌‌ى هميشه‌‌اش. با دوربين توى دستش. با حواسى كه مى‌‌دهد به رانندگى. با نگاهى كه مى‌‌دزدد از ديگرى. و مى‌‌سپارد به راه، به باران، به نور، به درخت‌‌.
بلد است تماشا كند اين آدم. حرفه‌‌اش اصلن همين تماشاست انگار. قاب مى‌‌بندد بر آن‌‌چه در تماشاهايش پيدا كرده. و به غياب مى‌‌برد چيزهاى ديگر را. در حضر مى‌‌آورد آن‌‌چه را كه از نظر دور است. و آشكار مى‌‌كند آن‌‌چه را كه پنهان است.
دارد مى‌‌دود، مدام. و دارد نمى‌‌رسد. مى‌‌ايستد روى اكنون، روى لحظه. راه مى‌‌رود روى كوره‌‌راه‌‌هاى باریک. دمى مى‌‌ايستد پشت پرچين شكسته‌‌بسته‌‌ى ميان راه. نگاهش را مى‌‌دوزد به سايه‌‌ى درخت‌‌های روى آب. و حواسش را مى‌‌دهد به نور در رفت‌‌وآمد پيش از غروب. به نور به‌‌زحمت راه‌‌گرفته از ميان ابرها. به دست نور كه رسيده تا برگ‌‌ها، پيچيده دور شاخه‌‌ها.



پ. ن. عنوان نام فيلمى است از عباس كيارستمى. 

Apr 2, 2016

جبر جغرافیایی

رفیق دیگری نداشته‌ام که شبیه او باشد. بخش زیادی از آدمی که الان هستم را با او و در دل رفاقت با او پیدا کرده‌ام. از وقتی هم که رفت به جزئیات فقط رسیده‌ام. شاخ و برگ خودم را اضافه کرده‌ام. اصلش ولی بیش‌تر مال همان چند سالی است که رفیق هم بوده‌ایم. 
نصف این شهر را هزاربار با هم راه رفته‌ایم. شهر را به گمانم ولی هیچ‌کدام با هم ندیده‌ایم، بس‌که حواس‌مان پی چیزی جز حرف‌های‌مان نبود. داد هم را هزاربار درآورده‌ایم. به همه‌ی هم کار داشتیم. هیچ چیزی از هم را ندیده نمی‌گذاشتیم. خودمان هم چیزی را می‌خواستیم نبینیم، آن یکی نمی‌گذاشت. می‌دید. صدایش هم درمی‌آمد. آن موقع‌ها هنوز پای «حریم خصوصی» به رفاقت باز نشده بود. پانزده سال پیش، که نه بیش‌تر حتا. هزاربار بیش‌تر با هم دعوا کرده‌ایم. بلند. بد. سخت. اشک هم را درآورده‌ایم حتا. دو روز نشده باز همان آدم‌های قبل بوده‌ایم. زندگی را انگار با هم شروع کرده‌ایم. خطر کردن را حتا. سفر کردن را هم با هم کشف کرده‌ایم. هر جای ایران را که من خوب دیده‌ام، با او بوده‌ام. دوباتن من بود مریم تا سال‌ها. هنوز هم هست. فقط دستم دیگر به خودش نمی‌رسد. حالا یک اقیانوس و دو تا قاره راه‌مان را سال‌هاست که بسته. حالا حتا با هم کم حرف می‌زنیم. دوری زورش به ما رسیده انگار. عوضش ولی همین نصفه‌شب که آمد تا خبر خوبش را بدهد، لای حرف‌هایش گفت که بعد از این‌همه سال هنوز _و هم‌چنان_ توی خیالش با من حرف می‌زند. گفت چیزی توی ذهنش که گیر می‌کند، بحث هم می‌کند. گفت جای من به خودش جواب هم می‌دهد. گفت... . گفت درست مثل همان روزها.