May 29, 2016

یک لیوان بزرگ چای

یک روز ویژه‌ای در دفترهاى مهندسى هست آن هم روزى است كه پروژه از دفتر مى‌‌رود بيرون. روزى كه بعد از چند ماه كار بالاخره پروژه به سرانجام مى‌‌رسد، نقشه‌‌ها پلات مى‌‌شود، خروجى‌‌هاى نرم‌‌افزارها و كروكى‌‌ها و پرينت متن گزارش با جلد گالينگور در چند نسخه از صحافى مى‌‌آيد و همه‌‌ى اين‌‌ها پيوست مى‌‌شود به يک نامه و فرستاده مى‌‌شود براى كارفرما.
چند هفته‌‌ى آخر پيش از موعد تحويل معمولن سخت و روى دور تند مى‌‌گذرد. روز خيلى زودتر از هميشه شروع مى‌‌شود. چراغ اتاق‌‌ها خيلى دير خاموش مى‌‌شود. نگرانى خود آدم از هر اتفاق پیش‌بینی نشده‌ای همراه با فشار مسئول بالادست گاهى حتا خواب را حرام مى‌‌كند اما بالاخره اين روز مى‌‌رسد، نقشه‌‌ها و گزارش و ضمائم با پيگيرى‌‌ها و حرص و جوش‌‌هاى لحظه‌‌آخرى بالاخره مى‌‌روند بيرون، آدم دست از هروله بین اتاق و میز منشی و‌ میز شیشه‌ای آلبوم کردن نقشه‌ها و کجا و کجا برمی‌دارد، راهش را می‌گیرد برمى‌‌گردد سمت اتاقش، سر راه اما اول مى‌‌رود آبدارخانه، يک ليوان بزرگ چاى براى خودش مى‌‌ريزد مى‌‌آيد مى‌‌نشيند پشت ميز و چاى را با يا بى شيرينى يا شكلات ولى با آسايش و جرعه‌‌جرعه مى‌‌نوشد بعد مى‌‌افتد به جان ميز. دور ريختنى‌‌ها مى‌‌روند توى سطل آشغال، یک‌رو سفیدها می‌روند برای چک‌پرینت، اسناد مى‌‌روند توى زونكن، روى ميز جمع و تميز مى‌‌شود، فايل‌‌ها توی کامپیوتر يک جورى مرتب مى‌‌شوند كه هزار سال ديگر هم اگر قرار باشد كسى حتا جز خود آدم برود يک جا از پروژه دفاع كند، به سرعت و به سادگى درست برود سر وقت همين فايل‌‌ها.
شبی از آخرین شب‌های ماه ارديبهشت ساعت دوازده شب تمام اجزاى ريز و درشت ميز اتاقم را ريختم بيرون. شستنى‌‌ها را شستم، خرده‌‌ريزها را مرتب كردم، كتاب‌‌هايى كه به خاطر رمان جلوى چشمم بودند و گاهى يک جاهايى‌‌شان را مى‌‌خواندم رفتند جاگير شدند توى كتاب‌‌خانه، كاغذها و يادداشت‌‌هاى اوليه‌‌ را جا دادم توى چند تا پوشه، دفترهاى سيمى دست‌‌نويس رمان را از جلوى دستم برداشتم و همه را با پوشه‌‌ها گذاشتم جايى توى ميز اما دور از ديدرس. ساعت از دو گذشته بود كه كتاب‌‌هاى تازه را هم چيدم جلوى چشمم و نشستم پشت ميز. ديگر فقط مانده بود يک ليوان بزرگ چاى، با يا بى شيرينى يا شكلات. 

May 23, 2016

دوم خرداد نوزده سال بعد

بزرگ‌راه. خارجی. شب
از در سینما که آمدیم بیرون ساعت نزدیک ده بود. من ولی دلم مدرس می‌خواست که از شانس شلوغ بود. یک دور که زدم راهم را کج کردم کردستان. به نیایش که رسیده بودم گوشی‌ام مدام پیغام نشان می‌داد. دور که زدم، سرعتم را آوردم پایین ببینم این‌همه پیغام و عکس و ویدئوی شبنم برای چیست. خبر؛ خبر کن بود. شهاب حسینی گل کاشته بود. دو دقیقه‌ی بعد مچ خودم را گرفتم که پایم تا ته روی گاز است و صدای جیغم کردستان را برداشته.

خانه. داخلی. شب
ساعت نمی‌دانم چند، مینا از آن سر دنیا باز مچم را گرفت: «چرا بیداری تو هنوز؟». نوشتم: «لنگ مسواکم، زورم میاد پاشم». صورتک خندانش را ته این جمله گذاشت که: «نمی‌خواد حالا امشب خوشالی می‌تونی مسواک نزنی».

May 10, 2016

عنوان ندارد

کاش نامجو خودش بداند صدایش یک‌وقت‌ها چقدر آخرین پناه آدم است. 

May 8, 2016

فارسى؛ بى‌‌نقطه

می‌رفتم کارآموزی. مسئول مستقیمم آقای به‌غایت خوش‌خطی بود که شبیه خطش را دیگر هیچ‌وقت ندیده‌ام، شبیه هوشش را کم، ولی چرا دیده‌ام. هوشش چیزی بود مثل خطش. طراحی پل دفتر به آن مشهوری را یک‌تنه می‌چرخاند. هوشش ولی فقط هوش ذهنی بود، تنش اما باهوش نبود، فرز هم نبود. صبح که می‌آمد می‌نشست پشت میزش، عصر از جایش پا می‌شد. حرکت تن و سر و دست‌هایش هم پشت میز خیلی نبود. سرش همیشه گرم کار خودش بود، آن هم با دقت تمام. حریم خصوصی‌اش هم اندازه‌ی کل آن اتاق. کاری هم نداشت چند نفر دیگر توی آن اتاق نشسته‌اند.
به‌رسم همه‌ی کارآموزهای جهان برای «شروع» چندتا از پروژه‌های قدیمی دفتر را داد به من تا «مطالعه» کنم. همان صفحه‌های اولش گیح و‌مات ماندم توی خماری. به‌جز خروجی‌های عریض و طویل نرم‌افزار، تمامش دست‌نویس بود. صفحه‌بندی‌اش اما از ورد منظم‌تر. هیچ کلمه‌ای هم نقطه نداشت. با آن خط حیرت‌انگیزش نقطه را از خط فارسی غایب کرده بود و شکل دیگری از فارسی ساخته بود.
کارآموزی تمام شد، ترم بعد شروع. من همه‌ی تابستان تمرین‌هایم را کرده بودم. بلد شده بودم یک‌ضرب و بدون حتا یک اشتباه بی‌نقطه بنویسم. و بعدش بتوانم همان را بخوانم. جزوه‌ی همه‌ی درس‌هایم را آن ترم بی‌نقطه نوشتم. چند هفته‌ی بعد نوبت اولین امتحان‌ها که شد، اشکم درآمد. بی‌نقطه نوشتن سخت نبود. خواندنش، نه دراصل یعنی فهمیدنش اما چرا، سخت بود خیلی. دست‌کم برای امتحان. تندنویسی گذاشتم برای خودم، چند روز نقطه ردیف می‌کردم فقط زیر و زبر حروف. صدایم هم درنیامد، به جایش فقط به هوش آن آدم حسادت می‌کردم.
عادت بی‌نقطه نوشتن اما ماند برایم. گوشه‌وکنار دفتری. جزوه‌ای. تکه‌شعری. اصلن هر چیزی که قرار نبود امتحانش را بدهم را تا سال‌ها بی‌نقطه می‌نوشتم. گذشت تا همین دو‌سال پیش که مینا شروع کرد برایم کارت فرستادن از آن سر عالم. دیوانه همه‌ی فارسی‌اش را بی‌نقطه می‌نویسد هر بار. این شکل فارسی اما حالا شده برایمان یک‌جور خط رمز پیش چشم پستچی و‌مأمور پست و همسایه و که و که. هردوتایمان هم کیف می‌کنیم از این کلمه‌های مرموز که اگر کسی بخواهد بخواند باید دقیق شود، وقت بگذارد، اگر هم بار اولش باشد باید حوصله کند خیلی.
کارت تبریک عیدش که تازه امروز رسید را ولی شصت‌بار از عصر خوانده‌ام، خیلی هم تند و روان. حتا همه‌اش را که با هم نگاه می‌کنم، کلمه‌ها جداجدا هم از توی متن سرک می‌کشند. حالا دیگر فکر می‌کنم فهمیدن فارسی بی‌نقطه نیست که سخت است، این نسبت آدم با متن است که مهم است.