Jun 21, 2016

كپى برابر اصل

 من پيش از این هیچ ارتباطى با گربه‌‌ها نداشته‌‌ام و هيچ‌‌كدام‌‌شان را هيچ‌‌وقت از فاصله‌ی به این کمی ندیده بودم. این چند هفته اما هر بار که روی مدل نشستن‌اش دقیق می‌شوم، یا کمین کردنش را می‌گذارم زیر ذره‌بین، یا تکان‌های گوش و دمش را، هر بار خیال می‌کنم دارم کارتون تام و جری می‌بینم بس که حرکت تن و شکل آن و حتا سکونش درست مثل واقعیت است. بعد فکر می‌کنم شد همان حرف بودریار. همان که می‌گفت در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که فرق اصل و فرع را نمی‌شود تشخیص داد. یا همان كه كيارستمى گفت، وقتی یکی از بدل‌ها در غیاب اصل خودش می‌شود اصل، آن‌قدر که خود اصل را با آن مقایسه می‌کنیم تا ببینیم چقدر حقیقی است، چقدر نه. 

Jun 20, 2016

پرده‌‌ى چندم؟

ناصر فکوهی؛ پرده نخست: صبح یک روز آفتابی، یک بار دیگر، فرش‌های قرمز ِ جشنواره‌ای در «فرنگ»، سینمای ما را کشف می‌کنند: در یک صحنه پردازی پر زرق و برق، با شکل و شمایلی که قاعدتا چندان در کشور خودمان جایز نیست، بازیگران و کارگردان و سایر عوامل فیلم، در برابر دوربین‌های تمام «جهان» قرار می‌گیرند. گویی قرار است برای ما «آبرو» آورده شود. مسئولان بلند پایه فرهنگی، به آنها و به یکدیگر تبریک می‌گویند و از اینکه امسال سینمای ایران تقریبا هر روز در یک جشنواره در جهان جایزه گرفته، «احساس غرور ملی» به ایشان دست می‌دهد...

مقاله‌ی دکتر فکوهی در سه پرده ادامه دارد. درباره‌ی گالری به وسعت یک شهر، چکش‌هایی که در حراج آخر تهران کوبیده شده و جایزه‌ی کن امسال.
من احساسی شبیه این را وقتی دارم که کاخ سفید برای نوروز جشن می‌گیرد و غذاهای ایرانی می‌پزد و با ساز و دهل و رقص برنامه را تمام می‌کند. یا وقتی خبرنگار بی‌بی‌سی فارسی می‌رود با پنج زنی مصاحبه می‌گیرد که ایرانی‌اند اما توانسته‌اند در کاخ سفید سمتی داشته باشند. همین نگاه «شرقی»ای که نشسته (و البته ننشسته و با تمام وجودش و شاید حتا بیش‌تر از همتای غربی‌اش دویده) تا شناخته شود و اعتبار بگیرد. که برایش هورا بکشند که چه بااستعداد و چه توانمند و چه و چه. انگار تا «او» تاییدش نکند هنوز مسیر موفقیت تمام و‌ کمال طی نشده.
درباره‌ی جایزه‌ی کن ولی با آقای فکوهی هم‌نظر نیستم (طبعن تا الان)، اما از زاویه‌ی دیدش همیشه چیز یاد گرفته‌ام. نگاهش را ولى مقایسه می‌کنم با مسابقه‌های ورزشی. با فوتبال، والیبال، کشتی یا هر کدام دیگر که به خاطرش مدال برده‌ایم و قهرمان شده‌ایم. به آن غرور ملی‌ای که تن‌مان را لرزانده. فکر می‌کنم هر کشوری باشد لابد (بله، «لابد») به مدالش مفتخر است، از قدرتمندترین تا منزوی‌ترین. فرق سینما با ورزش پس در چیست که یکی می‌تواند بی‌شک (بی‌شک؟) در همه‌ی آدم‌ها غرور بیاورد، سینما اما نه.
از آن طرف فکر می‌کنم شاید چون ورزش قانون دارد. یعنی برنده را قانون است که تعیین می‌کند نه فرد. امتیاز گرفتن و وقت اضافه و گل طلایی و ویدئوچک و چه و چه همه بر اساس یک خرد جمعی و از پیش تعیین شده است. فرمولش هم مشخص است. هر تیمی پیش از ورودش به زمین می‌داند قرار است با چه چیزی روبه‌رو شود. سینما ولی داوری‌اش شخصی است، سلیقه‌ای است. جدای از زیبایی‌شناسی مرتبط با سینما، ذهنیت و تجربه‌ی زیسته‌ی فرد در انتخاب بهترین مهم است. اين كه آن فرد، آن داور جهان را چگونه مى‌‌بيند، مهم مى‌‌شود. اصلن همين كه چقدر خودش را مبدأ مختصات مى‌‌داند، چقدر نه. مسئوليت اجتماعى‌‌اش، نقش جهانى‌‌اش، سابقه‌‌ى ذهنى‌‌اش و چه و چه، همه مهم مى‌‌شوند. هر کدام از این‌ها هم در هر آدمی راه خودش را می‌رود. لابد برای همین است که خیال آدم می‌تواند (بله، همین قید مشروط و مستتر در فعل «می‌تواند») جمع نباشد که مدالش از سر سیاست نیست. یا از سر ترحم. یا نگاه شرق‌شناسانه‌ی از موضع قدرت. 

Jun 12, 2016

مقياس

 دایی رضا فوتبالی‌ترین آدم فامیل است. هنوز هم هست؛ در هشتاد و سه سالگی. پسرهایش حالا ديگر کم‌تر از سابق ولی آن‌ها هم همین‌طور. خواهر و برادر دهه‌چهلی من هم. (همین چند سال پیش از مراسم چهلمی برمی‌گشتیم رفتیم سر خاک مامان و خاله و بقیه. آفتاب عصر خرداد خنک شده بود، آن‌جا هم که پر درخت، هر کسی یک گوشه و نزدیک خاک یکی نشسته بود و حرف طبعن رسیده بود به خاطره‌ گفتن آن هم از فوتبال. همه هم که پرسپولیسی به جز یکی، تنها «پاس»ی فامیل ولی هنوز هم یک‌تنه هوای خودش را داشت).
بچگی من پر بود از صدای فوتبال که یا از تلویزیون بلند بود یا رادیو یا از صدای کری‌خوانی یا اجرای چندباره و چندباره‌‌ی گل‌ها و لحظه‌های حساس بازی روی زبان‌ دایی و دور و بری‌ها، معمولن هم با اغراق. حکایت ناخن شست پای ورآمده و ساق پای زخم‌وزیلی آقای گل خانواده و مجله‌های دنیای ورزشی و کیهان ورزشی هم تصویر همیشه‌ی آن‌وقت‌های خانه.
من ولی فوتبالی نشدم. لابد توی بچگی از صداها خسته می‌شدم، یا از تکرار همیشه و همیشه. یا دلم می‌خواسته جایش کارتون و فیلم ببینم. یا شاید از کوچه و خیابان و توپ پلاستیکی دولا و زمین بازی‌ و استادیومی که مال من نبود خودم زودتر فرار می‌کردم؛ رو به جلو مثلن. یا مثل این بچه‌ مثبت‌ها سرم توی کتاب بود. یا ترکیبی از همه‌ی این‌ها، با نسبت‌های متفاوت. تنها جام جهانی‌ای هم که دیدم، جام ۹۰ بود. آلمان، آرژانتین را برد و شد قهرمان جهان. خوش‌قیافه توی‌ تیم آلمان زیاد بود. اسم و فامیل بازیکن‌هایش را هم دوست داشتم. مربی‌شان هم که از خوش‌تیپی و باهوشی اصلن هیچ. (همین چهار پنج سال پیش، یک زمستانی رفته بودیم بوت بخریم وقت چک و چانه آقای فروشنده گفت اگر به یک سوالم جواب درست بدهید این‌قدر تخفیف می‌دهم. ما دو تا نه فقط برنده‌ی جام ۹۰ را یادمان بود که اسم بازیکن‌هایش را هم حفظ بودیم، آمار مارادونای تیم مقابل را هم داشتیم. فروشنده پیش ما و شوهر آن‌یکی مشتری، نود متر رفت توی زمین. ما هم یک تخفیف حسابی گرفتیم، بوت را زدیم زیر بغل، از مغازه آمدیم بیرون).
من ولی فوتبالی نشدم. حالا هم نیستم. اما بازی ایران و بحرین را توی استادیوم دیدم. سال ۸۴. فکر می‌کنم خاطره‌ی آن روز را کسی نمانده باشد که برایش تعریف نکرده‌ باشم. گاهی حتا همان بار اولی که کسی را دیده‌ام یا به جمع تازه‌ای پا گذاشته‌ام. همیشه هم اولین سوالی که پرسیده‌اند را با خنده‌ی مؤكدى جواب داده‌ام که نه، با همین روپوش و‌ مقنعه رفته‌ام. حساس‌ترها و نزدیک‌ترها هم معمولن پرسیده‌اند که لابد «روسری سفید» بوده‌ام. که نبوده‌ام. اما آن روز سماجت آن‌ها هم جواب داد و از نیمه‌ی دوم بالاخره آمدند تو.
روزهای آخر دولت خاتمی بود، یک روزی از روزهای خرداد همیشه پرحادثه. تا انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما ولی بازی را دست‌کم توی زمین فوتبال بردیم و رفتیم جام جهانی. آن روز برای این‌که راهمان بدهند گیت به گیت چانه زدیم. فک زدیم. هر بار فکر می‌کردیم این‌جا دیگر گیت آخر است، نبود ولی. مدام بی‌سیم می‌زدند این طرف و آن طرف، ما ولی از رو نمی‌رفتیم. دو تا بلیت معمولی دستمان بود و دلمان خوش. هنوز هم خیال می‌کنم چه سرخوش بودیم. اصلن چقدر امیدوار بودیم. گیت آخر -دم ورودی اصلی- که رسیدیم دیدیم اااا دست‌کم سی نفر دیگر مثل ما. ایستادیم به اصرار جمعی. جواب باز همان بود. خاتمی آمد از ماشين پياده شد، جیغ ، شعار؛ انگار آمده‌ایم میتینگ، از دور گفت درستش می‌کنم. به زبان نياورد یعنی، دستش را با سرش تکان داد و عمامه‌اش را از پشت گردن هل داد بالا و خندید و دلمان را برد و رفت تو. که و‌ که رد شدند، آن‌هایی را که می‌شناختیم کردیم واسطه. آخر آخرش ولی واقعن نمی‌دانم چه شد که راهمان دادند. فرستادنمان هم وی‌آی‌پی، کنار جایگاه. وقتی رسیدیم چند دقیقه از بازی گذشته بود، توپ شده بود اندازه‌ی یک نقطه که به سختی می‌شد دیدش و مدام از این سر می‌رفت تا آن سر و یک عالمه آدم دنبال همان يک نقطه که من تا چند دقیقه حتا نمی‌فهمیدم کجاست. من ولی از جایم تکان نمی‌خوردم. یعنی نمی‌توانستم تکان بخورم. شده بودم یک تکه چوب خشک. دهانم هم لابد باز مانده بود. مقیاس‌ ذهنم دیگر جواب نمی‌داد. آدم آخر آن‌قدر ریز، زمین آخر آن‌قدر سبز، اصلن آن‌قدر بزرگ. اندازه‌ی هیچ‌کدام توی خیالم هم جا نمی‌شد، نه چمن، نه بازیکن‌ها، نه توپ. فاصله‌ی خودم و زاویه‌دیدم از زمین هم. مقیاس من فوقش بود تلویزیون، آن هم تلویزیون‌های آن موقع که الان حتا دقیق یادم نیست چند اینچ بودند. بلندی صدای شیپور و بوق‌ها توی صدای آدم‌ها گم بود. هیچ‌کدامشان ولی دیگر روی اعصاب نبودند. تماشاچی‌های آن‌طرف زمین هم که اصلن محو. طول کشید تا دهانم را ببندم و از جایم تکان بخورم و دل بدهم به بازی.
هفته‌ی پیش که داشتم برای بار هزارم آن روز استادیوم را برای یک‌ جمع تازه تعریف می‌کردم دیدم هنوز از بهترین تجربه‌های زندگی‌ام همان روز استادیوم است. همان تنها گلی که نیمه‌ی نمی‌دانم چندم زدیم. همان ماشینی که گیر نمی‌آوردیم برگردیم از فرط شلوغی و بزن و برقص لای ماشین‌ها. همان صدای بوق‌های بعد از بازی. همان دوتایی بیرون آمدنمان از جایگاه در امن و امان؛ قاطی چند هزار نفر دیگر و رسیدن تا خیابان بی‌شنیدن حتا یک‌ حرف اضافه. همان سماجتی که بالاخره جواب داد. و همان عوض شدن مقیاس ذهنم آن‌‌هم فقط در یک روز. 

Jun 7, 2016

سه‌‌شنبه هجدهم خرداد

مى‌‌روم سفر. دو روز از تمدن دورم. از يک جايى به‌‌بعد آدمى هم جز خودمان توى مسير نيست. خانه‌‌اى. صدايى. رد پاى آشكارى حتا. موبايلم را مى‌‌اندازم جايى ته كوله. عكس هم نمى‌‌گيرم حتا. آنتن هم يک جاها داشته باشم، كه دارم، اينترنت را مثل خود گوشی مى‌‌گذارم خاموش بماند و براى دو روز فقط چشم مى‌‌دوزم به دست طبيعت كه هر لحظه مى‌‌خواهد از پشت آن صخره، آن آبشار، آن رود، آن سد چه چيزى از توى آستينش دربياورد و هر بار چطورى غافلگيرم كند. رودخانه را از لای تنگه؛ طولى يا عرضى راه مى‌‌رويم تا برسيم به پاى آبشار، بدنه‌‌ى آبشار را از روی سنگ‌های لیز مى‌‌كشيم بالا، می‌رسیم به دشت، پشتش باز کوه، يک جا مسير مى‌‌شود پر از سنگ‌‌هاى بزرگى كه معلوم است یک وقتى كوه ريزش كرده و راه تازه‌‌اى را ساخته، يک جا راه پر مى‌‌شود از سنگ‌‌هاى ريز و بدون پاکوب كه با یک حركت اشتباه زير پاى آدم خالى مى‌‌شود و لابد خود آدم می‌رود جايى آن پايين‌‌ها.
دو روز خودم را گم مى‌‌كنم جايى كه حتا سختى‌‌ مسیر و سرمای خیلی زیاد شبش را هم دوست دارم. از خنده‌‌ى توى عكس‌‌هايم هم پيداست كه چه حال خوشى داشته‌‌ام. حالا بعد از سه روز سرمستی، پشت میزم تلاش مى‌‌كنم به واقعيت زندگى مشغول باشم اما تمركز از سرانگشت‌‌هايم ليز مى‌‌خورد و ذهنم هر جا هست جز اين‌‌جا كه بايد باشد. ذهنم بى‌‌كه از من بپرسد هر جا كه می‌خواهد مى‌‌رود و من در برابرش ناتوانم، خيلى حتا ناتوان‌‌تر از وقتى كه تيغه‌‌ى تيز و سختى از مسير را اشتباهى رفتم و خودم را بالاخره و به زحمت و در عين نااميدى خودم و نگرانى بقيه سالم از آن كشيدم بالا.
حالا خرداد دارد تمام مى‌‌شود و من پشت اين ميز نشسته‌‌ام و به جاى هر كارى به سوال‌‌هايى مشغولم كه جوابى برايشان ندارم و خيال مى‌‌كنم اين سوال‌‌هاى بى‌‌جواب حتا از طبيعت وحشى و بكر هم سرسخت‌‌تراند. همين سوال‌‌ها كه ذهن آدم را مى‌‌گيرند مى‌‌گذارند توى جيبشان، به روى مباركشان هم نمى‌‌آورند كه آدم كار دارد. مسئوليت دارد. كه زندگى با همه‌‌ى واقعيتش ادامه دارد. به هيچ جای هیچ‌کدامشان ولى نيست و هر کدام با آن خنده‌‌ى روى اعصابشان ذهن آدم را مى‌‌گيرند توى مشت، بر و بر هم آدم را تماشا مى‌‌كنند.

كاش ولى دست‌‌كم چشم‌‌هايشان را مى‌‌بستند و آدم نگاه تيز و بى‌‌رحمشان را نمى‌‌ديد.