Jul 10, 2016

استاديوم صد هزار نفرى

بیاییم خیلی زود برویم استادیوم. صد هزار نفر بشویم. عصر پنج‌شنبه‌ای مثلن. دم غروب. گرمای روز رفته باشد. قرص ماه بالای سر پیدا. استادیوم چراغانی. نورافکن‌ها همه روشن. زن‌ها هم بی‌منع ورود. ال‌سی‌دی بزرگ آن بالا هم چهره‌ی آن‌لاین شجریان. ماها هم همه ایستاده. یاد ایام بخوانیم همه پیش چشمش. تفنگت را زمین بگذار بعدش. با من صنما دل یک دله کن پشتش. شجریان نگاه کند. بخندد. ما دلمان غنج برود. سکوت کنیم ببینیم چه می‌گوید. کف بزنیم برای خنده‌اش. نم اشکش حتا. باز طاقت نیاوریم بخوانیم. خاطره‌های شخصی‌مان را جمعی کنیم. بغل‌دستی‌مان را نشناسیم اما برق چشمش را توی هوا ببینیم وسط خواندن آستان جانان. صد هزار نفر شویم کنسرت بگذاریم برایش. حتا اگر دور است. حتا اگر از نزدیک ما را نمی‌بیند. صد هزار نفر شویم تا زنده‌ایم جمعی ببینیمش. صدایش را جمعی بشنویم. برق نگاهش را. خنده‌اش را.

Jul 6, 2016

بى‌‌بى‌‌سى فارسى

رسانه «مرگ» را مصرف می‌کند. خبر مدام تکرار می‌شود و اهمیت فقدان تقلیل پیدا می‌کند به امر روزمره. رسانه با مرگ آدم سرشناس جشن می‌گیرد. همه‌ی توان و آدم‌هایش را جمع می‌کند، ویژه‌برنامه می‌سازد، مدت زمان نوبت خبری‌اش را افزایش می‌دهد، کارگردان مشهور و یک وقتی خیلی محبوب را می‌آورد استودیو. صدای مشهورترین‌های سینما و نقاشی و چه و چه را می‌آورد پای تلفن. دستش به هر منتقدی می‌رسد فارغ از سواد و نگاهش می‌نشاندش پای اسکایپ. دیالوگی از آدم رفته مدام و بارها و بارها از هر بخش خبری تکرار می‌شود. تکرار، عمق درد را نشانه می‌رود و پشت‌‌بندش فراموشی می‌آورد. درد در تکرار خبر گم می‌شود. تکرار، فقدان را عادی می‌کند. «آدم» به سوژه تبدیل می‌شود. «مرگ» به رسانه رونق می‌دهد. 

Jul 5, 2016

غمگينم

غمگینم. هر وقت ته می‌کشیدم از زندگی یک چیزی از او بود که به زندگی برم گرداند. تکه شعری، جمله‌ای از مصاحبه‌ای، فیلمی، عکسی. هیچ‌کدام هم نبود گاهی فقط همانی که خودش بود نجاتم می‌داد. آن شور زندگی و آن امیدی که همیشه همه‌جا حتا در سخت‌ترین حادثه‌ها پیدا می‌کرد. یا دل‌خوشی‌اش به کوچک‌ترین چیزها، حتا به باریکه‌ی نوری، یا پنجره‌ی کوچکی. دیگر حتا صدایش را که هیچ‌وقت نتوانستم صفت درستش را پیدا کنم، نمی‌شنوم. مهم‌ترین قهرمان زندگی‌ام بود کیارستمی. غمگینم و اشک لحظه‌ای از من دور نمی‌شود.