Sep 26, 2016

جدايى

ابتدایی می‌رفتم یک مدرسه‌ای که پنج دقیقه هم فاصله نداشت تا خانه. عوضش را هفت سال بعدی راهنمایی و دبیرستان درآوردم که توی تاریکی از خانه می‌زدم بیرون و اتوبوس‌های حلزونی آن‌موقع را سوار می‌شدم تا توی همان تاریکی برسم به میدان شاه‌پور و بعدازظهر خیلی دیر بدون کوچک‌ترین غر و نق و شکایت و حتا با رضایت کامل برسم خانه. هنوز هم دقیق نمی‌دانم چرا پایم به شاه‌پور باز شد. مدرسه‌‌ی راهنمایی و دبیرستان میدان شاه‌پور مدرسه‌هایی بودند با دیوارهای بلند و معماری پهلوی اول و دوم برای ادامه‌ی درس دختران ابتدایی مدرسه‌ی رفاه و نرگس. من ده ساله‌ی آن موقع هنوز از پشت بام معروف مدرسه‌ی رفاه چیزی نمی‌دانستم. هفت سال بعدی اما فرصت کافی برایم بود تا شناخت کامل‌تر و از نزدیک‌تری با دختران هم‌سن و سال خودم پیدا کنم که پدران‌شان یا نماینده‌ی وقت (یا ادوار) مجلس بودند یا وزیر یا اتاق بازرگانی را می‌چرخاندند یا نبض بازار دست‌شان بود، یا مثل مدیر مدرسه‌مان که یکی از همان سال‌ها شد جزو چند زن نماینده مجلس چهارم. سبک زندگی خانواده‌های‌ مسئولین آن‌وقت بخشی از نظام را هم همین‌طوری شناختم. آن سال‌ها ولی هنوز چپ انقلابی و دین‌دار (که زمینه‌ی خانواده‌ی من بود) قدرت داشت و من با دل خوش برای خودم قطب همیشه مخالف بودم. «یون» و «یت» که آمد اما مرزبندی‌ها برای بار اول مشخص شد و دیگر روزی نبود که همدیگر را از شر اصطلاح‌های سیاسی که تازه باب شده بود، در امان بگذاریم و گاهی آن‌قدر زیاد که سر کلاس‌های‌مان هم معلم‌ها کفرشان درمی‌آمد که دیگر داریم شورش را درمی‌آوریم. در تمام سال‌های دبیرستان هم فقط یک‌بار آن‌هم وقت انتخابات کیف‌های‌مان را گشتند، آن‌هم برای پیدا کردن «اقلام تبلیغاتی». دلیلش؟ از درس می‌افتادیم.
البته که خاموش و غیرسیاسی هم بین‌مان زیاد بود، یا آن‌هایی که کاری به کار چیزی نداشتند هم  بودند. این‌طور نبود که مدام بحث باشد، یا همه از آن راضی باشند. جریان‌سازی مدارس دخترانه‌ی اسلامی/ حکومتی هدف‌های بزرگ‌تر یا مهم‌تری داشت که اتفاقا کارش را هم خوب بلد بود و جواب هم می‌گرفت. معلم خوب و‌ مدرسه‌ی خوب و کلاس‌های خارج از درس و قبولی خوب کنکور سر جایش اما نبض زندگی جای دیگری می‌زد. تجربه‌ی دست اول از لمس آن شیوه‌ی زندگی باید یک‌بار یک‌جا در قالب و شیوه‌ای که هنوز پیدایش نکرده‌ام روایت شود اما سوالی که این چند سال مدام توی ذهنم می‌چرخد و هر جوابی پیدا می‌کنم صرفن علامت سوال برایم بزرگ‌تر می‌شود این است که در دو دهه‌ی گذشته چه اتفاقی افتاد که حتا خاموش‌ترین و غیرسیاسی‌ترین آن اقلیتی که خانواده‌‌ی حکومتی و سیاسی نداشتند هم جذب جریان اصلی حاکمیت شدند و از موضع خنثی که فقط وقت رأی، عمل سیاسی از خود نشان می‌دادند، تبدیل شدند به مدعی و طرفدار دو آتشه و‌ مدافع سرسخت و همیشه حاضر در صحنه؟ و چرا جدایی و فاصله و اختلاف این گروه غیرسیاسی و به ظاهر خاموش، مدام از قطب منتقد نظام بیش‌تر شد؟