Oct 26, 2016

وقتی همه خوابیم

من کیارستمی را هرگز ندیدم. وقتی تازه پا به جوانی گذاشته بودم، گوشه‌ی دفترهایم می‌نوشتم که باید از نزدیک ببینمش. چند سال بعد اما آرزوی دیدنش را گذاشتم کنار. شاگردی‌اش را نکرده‌ام اما کسی معلم‌تر از او برای خودم نمی‌شناسم. یک فیلم، یک تکه شعر، یک چیدمان، یک عکس و البته یک جمله‌اش گاهی راهم را تغییر داده. یک‌بار و دوبار هم نه. به دفعات. 
حالا ولی دارد می‌شود چهار ماه که رفته. توی این مدت جرات نکرده‌ام چیزی بنویسم. اصلن از چه بنویسم. یا از که. دوستان نزدیک و هم‌راهش که نوشته‌اند. تازه از راه رسیده‌ها هم که کم نیاورده‌اند. من که بودم آن وسط. یا چه چیز تازه‌ای داشتم که دیگری نگفته باشد. دلم اما برای حضور بی‌حاشیه‌اش تنگ شده است. برای انگیزه و جدیتش در کار. برای بی‌نیازی‌اش از شهرت. برای محبوبیتی که صرفن با صداقت به‌دستش آورد. یا برای جسارتش در تجربه‌ی چیزهای تازه. و برای سر نترسش در مواجهه با جهان‌های نو. این‌ها را که همه گفته‌اند، بهتر از من حتا. تازه‌واردها هم که مصادره به نفع کرده‌اند و خودش را، فیلم‌ها و کارهایش را، و حتا پسران داغدارش را مایه‌ی ارضای میل دیده شدن خود کرده‌اند. من اما ناگزیر فقط سکوت کرده‌ام و تماشا. این تماشای خالی ولی دیگر دارد عذابم می‌دهد. این سکوت در برابر ظلم دیگر دارد اذیتم می‌کند. این خالی کردن میدان. با چشم‌های خودم می‌بینم که چطور پرونده‌ی پزشکی‌اش از خبرهای داغ دور می‌شود. چطور اهمیت مساله کم‌رنگ می‌شود. چطور روزمره و عادت و مساله‌ی شخصی جایش را می‌گیرد. چطور زندگی عادی می‌شود. چطور سکوت ما سنگین می‌شود. 

  

Oct 18, 2016

ادبيات چيست؟

 
برای من که در نوشتن هم‌اندازه‌ی داستان، از سینما، شعر و موسیقی تاثیر گرفته‌ام، رسیدن جایزه‌ی نوبل به هر کدام از جهان‌های ظاهرا خارج از ادبیات خبر خوشی است، پای باب دیلن هم که وسط باشد، خوش‌تر که به هیچ یک از تماس‌های آکادمی نوبل حتا جواب نمی‌دهد. 

Oct 9, 2016

اينستاگرام

اینستا را یک دور از اول تا آخر بالا و پایین می‌کنم و صفحه‌های شامل عکس‌های زیر را ديگر دنبال نمی‌کنم:
-عکس‌هایی که تشویق مستقیم یا غیرمستقیم به مصرف بیش‌تر دارند
-ترویج ایده‌ی حس ناب زنانه و هم‌چنین مادر راضی، بی‌نقص و نمونه
-عکاسی از ماگ، فنجان قهوه، بشقاب شیرینی، گلدان و چه و چه در کنار «کتاب»ی که انگار دارد خوانده می‌شود
-عکاسی از میز غذای رستوران‌های شیک و خیابان فلان
-سلفی‌های مدام
-خانه‌ها و فضاهای «لاکچری»
-کتاب‌خانه به‌مثابه پیش‌زمینه‌ی عکس‌های شامل خوردنی، نوشیدنی، و حتا خواندنی
-اسم و فامیلی که می‌شود هشتگ
-کافه‌گردی به‌مثابه اعتیاد به شوآف
-سفرهای خارج با «نقطه‌ی طلایی» خارج همه‌چیزش خوب است
-طراحان محترم مانتو
-طراحان محترم وسایل چشم‌پرکن خانه‌
-عکاسی از آشپزخانه‌های خیلی باحال و همه‌چی خیلی سر جا
-عکس‌های تقلبی، تقلیدی و بی‌کپی‌رایت

Oct 3, 2016

درباره‌‌ى الى

اسمم دارد به‌سادگی تغییر می‌کند. دایی محمد تنها کسی بود که از وقتی یادم هست اسمم را خلاصه می‌کرد. حساب او جدا بود تا خاله شدم. فسقلی‌ها هیچ‌وقت به من نگفتند خاله. خودم دوست نداشتم. عوضش با حروف اسمم هر ترکیبی که خواستند ساختند، حتا در هر زبانی. آن‌قدر هم کم و زیاد کردند تا رسیدند به الی. حالا اما آن‌قدر بزرگ شده‌اند که معاشرت‌های‌مان یک‌جاها یکی می‌شود و دیگرانی هم همین را می‌شنوند. من هم‌چنان از الی گفتن‌ هر دوتای‌شان قند توی دلم آب می‌شود. جز این‌‌ها مینا هم از اول همین‌طور صدایم می‌کرد، بس‌که همه‌جوره این آدم مینی‌مال است. توی خانه هم گاهی، برای عزیزتر کردنم نصف اسمم می‌ماند پشت گرمی صداها. من صمیمیت و حسی که پشت این مدل صدا کردن هست را آن‌قدر دوست دارم که ساکت می‌شوم و به آوای ساده‌ی این سه حرف گوش می‌دهم اما راستش تازگی از حجم آوایی این سه حرف در حیرتم. هر از گاهی شنیدنش را، عادی نشدن حس توی این سه حرف را دوست دارم، اما شنیدنش برای همیشه، آن‌هم جوری که معلوم نباشد «الهام... الناز... ال‌چی؟»...

Oct 2, 2016

مرز

 ساعت دو دقیقه مانده به پایان روز جمعه برایش می‌نویسم: «این دختر بالاخره دل کند؟»، سه دقیقه از نیمه‌شب گذشته اضافه می‌کنم: «یا نه هنوز؟»، ساعت ۶:۲۷ صبح می‌نویسد: «دو ساعت پیش به دنیا اومد بالاخره». هفت ساعت و نیم می‌کشم عقب؛ نه شب به وقت آن‌جا.
«دنا» به وقت كانادا آخرین روز ماه سپتامبر به دنیا آمده، به وقت ما اولین روز ماه اکتبر. آن‌جا تازه آخر هفته شروع می‌شده، برای ما فقط چند ساعتی تا شلوغی صبح اولین روز هفته مانده. آن‌جا شب بوده، هوا تاریک بوده، این‌جا تاریک‌روشن پیش از طلوع. شب این‌جا تمام شده بوده، روز آن‌جا.
روز و ساعت به دنیا آمدن دنا پر است از همین تقابل‌های دوتایی. تولدش بسته به این‌که به وقت ایران باشد یا کانادا مفهوم متفاوتی از زمان را در خودش دارد. دنا در یک وضعیت «آستانه‌ای» از زمان متولد شده است. در مرز تمام شدن یک ماه و شروع شدن ماهی دیگر. در مرز شب و روز. مرز شروع هفته و پایان هفته. تولد دنا در مفهومی از «مرز» تعريف شده است، مرزى كه این‌بار ديگر فقط در «مکان» نيست. 

Oct 1, 2016

طولانى‌‌ترين پله‌‌ى طنابى

 خواب می‌بینم کره شمالی‌ام. توی دریا، روی کشتی. طولانی‌ترین پله‌ی طنابی‌ای که می‌توانم خیال کنم از روی عرشه بلند شده و رسیده به آسمان. پسربچه‌ی شش‌هفت ساله‌ای روی ننویی دراز کشیده. یک سر ننو می‌رسد به بالاترين نقطه‌‌ى پله، آن سرش به دکل. بادبان بالا، باد ملایم و آسمان آبی و بی‌انتهاست. زاویه‌دید من از روی عرشه نیست، از همان بالا و هم‌سطح ننو دارم بچه را تماشا می‌کنم. زیر پایم اما چه بود، نمی‌دانم. صدای امری مردانه‌ای از جایی بلند می‌شود، مرد جوانی از طولانی‌ترین پله‌های طنابی می‌رود بالا. من سه بار ماجرا را از سه زاویه‌دید متفاوت نگاه می‌کنم. صدای مردانه بی‌رحمانه فریاد می‌زند، پسربچه خودش را تا می‌کند اما باز صاف می‌شود. با جزئیات تمام می‌بینم که دو تا میله چطوری در طول ننو و در دو طرف آن در هم فرو می‌روند. پسربچه فریاد هم نمی‌کشد. صحنه قرمز می‌شود. من دوباره و سه‌باره ماجرا را نگاه می‌کنم؛ محکومم به تماشا. صحنه هر بار قرمز می‌شود. از خواب می‌پرم. زیر پایم از صبح هنوز دریاست، دکل کشتی هنوز بالای سرم.