Nov 25, 2016

قهرمان مرده است

 چند شب پیش اوباما در آخرین روزهای اقامتش در کاخ سفید به بیست و یک نفر مدال آزادی داد، یکی از آن‌‌ چند نفر که مدال بر گردنش آویخته شد، رابرت ردفورد بود. جا گرفتن اوباما و ردفورد کنار هم و در یک قاب و اهدای «مدال آزادی» به ردفورد، آن هم از دست اوباما، برای شخص من پر از نشانه است چرا که ردفورد اولین عشق سینمایی من بود در بچگی با فیلم «بروبیکر»، و بعدتر با «همه‌ی مردان رئیس‌جمهور»، و اوباما مرد جذاب شماره‌ی یک همه‌ی این هشت سال (و احتمالا تا خیلی سال‌های بعد).
 اوباما با اعتمادبه‌نفس زیاد و قد بلند و موی نمره چهار و نگاه نافذ و خنده‌ی آشنا و اندام متناسب و راه رفتن به‌قاعده و صدای خوب و دقت در کوچک‌ترین حرکت‌های تن و تسلط بر خطوط صورت و بیان درست و از همه مهم‌تر با هوش فوق‌العاده‌اش همه‌ی خصوصیات یک ستاره‌ی تمام‌عیار را دارد. آن‌هم در زمانه‌ای که هنرپیشه‌های هالیوود حالا خیلی سال است که جایشان را داده‌اند به سیاستمدارها و سیاستمدارها جای هنرپیشه‌ها برای خیلی از ماها شده‌اند مردان (و زنان) جذابی که اتفاقا خیلی خوب‌تر بلدند دل ببرند و ستاره باشند.
 این‌هم از شوربختی ما است لابد که در فیلم‌ها دنبال شخصیت‌های مقاوم و مبارز و رهبر و تاثیرگذار و حق‌طلب می‌گردیم، در واقعیت امیدمان ناامید می‌شود و دنبال رهبرهایی می‌گردیم که خصوصیات هالیوودی‌شان درست و به‌جا است.

Nov 19, 2016

تور فرهنگی

توی گروهی تلگرامی، لینک توری را می‌گذارد با همراهی مصطفی ملکیان. اضافه می‌کند: «بریم قونیه؟». من می‌نویسم: «ملکیان هم آلوده شد؟» جواب می‌دهد: «مگه آلودگیه؟». می‌آیم توضیح بدهم مفصل، می‌بینم نه حوصله‌اش هست، نه امیدی به نتیجه‌اش. کوتاه می‌نویسم: «ملکیان به‌مثابه کالا». 
ملکیان را هم ولی به فهرست جواد مجابی، رخشان بنی‌اعتماد، نغمه ثمینی، شمس لنگرودی اضافه می‌کنم که هم‌راه تورهای خارجی می‌شوند تا به گردشگری برون‌مرزی، آن‌هم از نوع «فرهنگی»اش رونق بدهند و دیگر بحث را ادامه نمی‌دهم.  

Nov 17, 2016

حرکت در زمان


«زنت همیشه می‌گفت که به مراسم خاک‌سپاری خودت هم دیر می‌رسی. یادت می‌آید؟ آن شوخی کوچک زنت، چون تو آدم بیعار و تن‌لشی بودی. همیشه دیر می‌کردی، فراموشکار بودی؛ حتا قبل از آن حادثه. همین حالا احتمالاً داری از خودت می‌پرسی آیا دیر به مراسم خاک‌سپاری زنت رسیدی؟»
زمان را که گم می‌کنم یا وقت نوشتن یک بند، یا دو تا جمله‌ی پشت هم حتا وقتی بین گذشته و حال و ساده و استمراری که شک می‌کنم گاهی می‌آیم سراغ این چند خط که بند اول داستان جاناتان نولان است. داستانی که برادر نویسنده؛ کریستوفر نولان از روی آن فیلم «یادآوری» را ساخت. این چند خط سر جمع ۴۸ کلمه بیش‌تر نیستند. با ۸ فعل، در ۵ زمان حال ساده و استمراری، گذشته‌ی ساده و استمراری، و آینده. گسيختگى زمان در داستان، و طبعن در فیلم ولی از همين ابتدا و با همین چند خط شروع می‌شود. از زمان که در همين چهار خط هم ساکن نیست و از همان ابتدا اين‌‌همه در گذشته و حال و (حتا) آينده حركت مى‌‌كند و انگار دارد مى‌‌دود و مدام دارد آدم را پشت سر خودش جا مى‌‌گذارد بس‌‌ كه سر جای خودش بند نمی‌شود و بس‌ که سرعتش زياد است. مثل خود راوى كه يک جاهايى نه فقط جابه‌‌جا مى‌‌شود، كه فرار مى‌‌كند و از دست آدم سر می‌خورد و گاهی حتا معلوم نيست اينى كه الان صدایش هست كدام يكى از صداهاست و اين حرفى كه دارد مى‌‌گوید (دارد مى‌‌نويسد)، از كجا ديده؟ و چه‌‌جوری‌ست كه مى‌‌داند اصلن؟ و هنوز صدای راوی قبلی جا نیفتاده، صدای راوی بعدی لای کلمه‌ها می‌پیچد و آدم گیج می‌ماند توی صدای راوی‌ها. 
وقت نوشتن، زمان را که گم می‌کنم گاهی می‌آیم سراغ این داستان و خیال می‌کنم نولان نویسنده چطوری بی‌که خط اصلی داستان از دستش در بیاید و بی‌که دستور زبان را جابه‌جا کند توانسته داستانی بنویسد فقط در چند صفحه که تا همیشه نشود فهمید چطوری آن‌ را نوشته. 

___________ «حال» این نوشته حالا دیگر «ماضی» است. داستان هم ترجمه‌ی فرشید عطایی است.