Sep 22, 2017

لطفن پاییز نیاید

بیش‌تر از هر وقت دیگری برای این‌جا می‌نویسم و بیش‌تر از هر وقت دیگری این‌جا نمی‌گذارم. خسته‌ام و دلم یک وبلاگ می‌خواهد با نام و نشانی که واقعی نیست. درست مثل خیلی قدیم‌ها. 

Aug 29, 2017

از برکه و قله و پنجره و نور و تاریکی و فلان

خواب می‌یینم رفته‌ام اتاق کار این چند ماه‌ام. به جای خیابان آزادی اما رفته‌ام قله توچال و بعد از قله با هزار مکافات، از چندین پله‌ی ناجور و برکه آب و پرنده‌های دور آب می‌گذرم و در اتاق بی‌پنجره‌ای را باز می‌کنم و در آن گشتی می‌زنم و برمی‌گردم سر قله. اتاق این چند ماه‌ام ولی پنجره‌ای داشت رو به حیاط و نیمی از معماری درخشان حسین امانت هنوز از پنجره پیدا بود. یک روز ولی همه را می‌نویسم. همه‌ی این هفت هشت ماه فشرده، متراکم و در عین حال خالی با آدم‌های جورواجور و روابط پیچیده و مناسبات قدرت و بازی‌های آشکار و پنهان. با آن‌همه اسم و نشان واقعی طبعن کی و چطورش را نمی‌دانم؛ اما تجربه‌ی دست اول این چند ماه کار در حوزه رئیس میراث را یک وقتی یک‌جوری می‌نویسم. حتمن. 

از احوال این روزها

 من خیلی دیر گیاه‌خوار شدم. حالا هم که هستم تا جایی که مجبور نشوم یا نتوانم، گیاه‌خواری‌ام پنهان می‌ماند. با این‌حال که از بچگی موجودی گوشت‌نخوار بودم و در همه‌ی عمر کباب‌دوست‌ندار، اما از «تمایز»ی که ته‌اش یک برتری غالب و پنهان باشد، همیشه گریزان بودم. هنوز هم هستم. برای همین بیرون از محدوده‌ی آدم‌های خیلی نزدیکم کم کسی می‌داند که گوشت نمی‌خورم. حالا یا گرسنه می‌مانم و گوشه‌ای با بشقاب نیم‌خالی بازی‌بازی می‌کنم، یا غذایی را سفارش می‌دهم که انتخاب همیشه‌ام نیست. ولی اراده‌ام در هر حال بر نمایش ندادن است. وقتی تصمیم را گرفتم که دیگر گوشت نخورم همین را با خودم شرط کردم که متمایز نشوم و دوگانه گوشت‌خواری/ گیاه‌خواری را به نفع دومی سنگین نکنم. حالا ولی رسیده‌ام به مرحله بعدی و حساسیتم متمرکز شده بر مساله مصرف. به گمانم حالا بازار گیاه‌خوارى و سالم‌خواری، بازار تازه سرمایه‌داری است و تشویق به مصرف به اسم سلامتی و همراهی با طبیعت؛ جایی برای سود بیش‌تر. محصولات ارگانیک از نمونه مشابه‌شان گران‌تر است و شناخت و احساس و جهان‌بینی خریداری را نشانه می‌گیرد که تصمیمش آسیب‌رساندن کم‌تر و حداقلی بر خود و جهان است و به‌خاطرش طبعن پول بیش‌تر هم می‌دهد. از همین زاویه‌دید در لایه بعدی تجارت پارچه و لباس الیاف طبیعی است که عموما با همین جامعه‌ی هدف سر و کار دارد و سود فروش محصولاتش احتمالا بیش‌تر از موارد دیگر. حالا در میانه‌ی تشخیص «ضرورت» و خرید صرفن بر اساس نیاز و نه بازارم. و راستش تشخیص‌اش گاهی خیلی هم آسان نیست.

Aug 9, 2017

آن‌چه در واقع بود

مصاحبه با فاطمه صادقی یک راوی اضافه دارد که لحظه‌به‌لحظه روایت خودش را سنجاق می‌کند به حرف‌های صادقی؛ دستمالش را مچاله کرد، دور را نگاه کرد، بلند گفت، یواش گفت، چای‌اش را نوشید، ننوشید، نگاهش را دزدید، ... و فلان و فلان.
مصاحبه‌کننده لابد حواسش نیست که مصاحبه می‌کند و داستان نمی‌نویسد و هدایت احساس خواننده و مشارکت در سفیدخوانی‌ به عهده او نیست، تا خواننده‌ هم مجبور نباشد مدام و به هزار زحمت توصیف‌ها را کنار بزند بلکه برسد به اصل مصاحبه. البته اگر اصلن اسمش را بشود گذاشت مصاحبه.

Aug 2, 2017

گربه‌ها

تا همین یک سال پیش در دو جهان موازی بودیم؛ گربه‌ها جدا، من جدا و طبعن حتا فکرش را هم نمی‌کردم روزی دستم به نوازش گربه‌ای نزدیک شود چه برسد به هم‌خانه شدن. از حس و حال خیل عظیم گربه‌دوستان هم هیچ‌رقم سر درنمی‌آوردم، در واقع یک نگاه بالانشینی هم داشتم که یعنی چطوری می‌شود این‌همه نزدیکی و هم‌جواری با گربه؟ حالا که یک‌وقت‌ها تنها انگیزه‌ی خانه آمدنم می‌شود دیدن ژان‌پی‌یر، یا صبح‌هایی که طاقتش طاق می‌شود می‌آید پشت در اتاقم به صدا کردن، یا وقتی با اجازه‌ی تام روی میزم، وسط مدادهایم یا حتا روی ملافه‌ی تختم برای خودش می‌چرخد فکر می‌کنم یعنی چند تا چیز دیگر هست که راه تجربه کردنش را بر خودم بسته‌ام و از لذتش غافلم؟

این روزها که می‌گذرند

آرام نیستم. یعنی همه‌ی چیزهایی که قبلن آرامم می‌کردند حالا قدرت‌شان را از دست داده‌اند و بدتر از خودم بی‌عمل شده‌اند. آمدن مینا هم شد تیر خلاص. یعنی اول آمدن مریم با دنای چند ماهه‌اش، حالا هم مینا نشانم دادند که هر دوی‌شان دیگر مال این‌جا نیستند و حالا صرفن مسافرند؛ می‌آیند و دیدنی و گشتنی و بوس‌بوس تا دفعه‌ی بعد که نمی‌دانیم می‌شود کی. سر شب همین را هم به فرید گفتم. جای‌مان برعکس شد. عوض این‌که او غر بزند، من زدم. حواسم مثلن به حال این همه سالش بود که نمی‌تواند بیاید ولی آخر فقط آن‌ها نیستند که مهاجرند، من هم هستم. آن هم مهاجر در خانه‌ی خودم. بقیه‌ی حرفم را خوردم‌ تا بیش‌تر اذیتش نکنم. اشکم را ولی نه.  

Jul 4, 2017

در باب صندلی

اتاق کوچک است و میز جمع‌وجور تقریبن مربع عمود بر میز خودش پنج صندلی بیش‌تر ندارد. این‌بار عضو تازه‌ای داشتیم و با خودش می‌شدیم شش نفر. من آخرین نفر بودم که رسیدم. سه بار به سه زبان و در سه موقعیت متفاوت، اول و وسط و آخر جلسه تاکید کرد که جا نبوده و اتاق جلسات پر بوده والا که بالا نشستن خودش پشت میزش دلیل بر چیزی نیست و یک وقت من فکر نکنم که کسی جایش با دیگری فرق دارد. 
هر بار که می‌بینمش بیش‌تر می‌فهمم که چقدر نسل من خالی از آدم‌هایی شبیه اوست. همین‌قدر متواضع و عمیق و باسواد و ریزبین و از همه غریب‌تر با آن ذهنیت برابری‌خواه و بدون ادایش که در میان هم‌سن‌هایم دست‌کم من ندیده‌ام. 

Jun 23, 2017

لحظه‌ی ناکوکی

تمام شب را بی‌خواب بوده‌ای، در تاریکی زل زده‌ای به سقف و از این پهلو به آن پهلو، کلمه‌ها ساعتی پیش صدای بلندی بوده‌اند توی گوشت، حالا تصویری شده‌اند پیش چشمت، هر کدام به رنگی. صدای کولر تنها صدای جهان و رنگ تند و جیغ و زشت کلمه‌های تندی که سر شب شنیده‌ای همه‌ی اتاق را پر کرده‌اند. چاره‌اش می‌دانی قرصی چیزی است تا میان تو و کلمه‌ها حتا برای چند ساعتی فاصله بیندازد. نمی‌خوری. مثل همیشه لجبازی می‌کنی. حالت از این‌همه لجبازی با خودت هم به‌هم می‌خورد. باز چشم می‌دوزی به سقف. باز از این پهلو به آن پهلو. باز صدای کولر. باز شکستن تاریکی با رنگ کلمه‌ها. سرت را می‌بری زیر پتو. بالاخره کی خوابت می‌برد؟ نمی‌دانی. صبح که پلکت را می‌زند و بیدار می‌شوی برای چند ثانیه‌ی کوتاه؛ خیلی کوتاه نه می‌دانی ساعت چند است، نه کجایی، نه جهان دست کیست و از همه مهم‌تر، یک کلمه از اتفاق دیشب را یادت نیست؛ «هنوز» یادت نیست. چند ثانیه باید بگذرد تا دوباره کلمه‌ها آوار شود روی سرت، با همان حجم و رنگ و صدا. آن چند ثانیه‌ بی‌خبری در عین لختی تن و ناکوکی ذهنت اگر بهشت نیست، پس چیست؟

Jun 22, 2017

خانه

بالاخره یک روز خانه‌ای می‌سازم با سقف بلند و پنجره‌های زیاد که مرکزش نشیمن نیست و تلویزیون نقطه‌ثقلش. به جایش پرنورترین جای خانه را می‌گذارم برای غذاخوری با میز چوبی درازی که نسبت طول به عرضش فلان‌برابر استاندارد. در عرض‌ مستطیل هم صندلی نمی‌گذارم، در هیچ طرف تا موقعیت آدم‌ها نسبت به میز و البته که به هم برابر باشد. با صندلی‌های راحتی که تا ساعت‌ها تن آدم را راحت بغل کند. برای حرف زدن طولانی و‌ نگاه کردن از زاویه‌ی روبه‌رو و چشم‌درچشم و البته خوردن و نوشیدن‌ زیاد. 

Jun 14, 2017

دکتر کا

دکتر کا خودش نمی‌داند که اگر نبود، رمان من هم نبود. چند سال پیش در یک جلسه‌ی غیررسمی با موضوعی که خیلی هم ربطی به من نداشت، آخر حرف‌هایم به جای هر جوابی روی‌اش را کرد به من و گفت: «تو نقد ادبی خوانده‌ای؟». نخوانده بودم. همان جمله اما دلیلی شد برای خواندنم. دیشب که بعد از مدت‌ها دیدمش و تا من را دید از رمان گفت که خوانده و باورش نمی‌شود «اولین» داستانی باشد که نوشته‌ام؛ بس که حرفه‌ای است، دروغ چرا؟ از فرط ذوق می‌خواستم بغلش کنم.
آقای دکتر را البته نمی‌شود بغل کرد، کتاب که درآمد ولی حتمن صفحه‌ی اول برایش می‌نویسم آن جلسه‌ی غیر رسمی سال فلان و آن جمله‌ای که مطمئنم خودش حالا یادش نیست با من چه کرد که درست فردایش نشر چشمه بودم و «نقد ادبی و دموکراسی» پاینده را می‌خریدم. حالا هر چقدر هم خودش بگوید که چند سالی هست رمان نمی‌خواند و با آن تواضع بی‌حد و واقعی‌اش به روی خودش نیاورد که یکی از کتاب‌هایش چقدر مشهور، مهم و موثر است و اضافه کند: «خودمان را بی‌خود انداخته‌ایم گیر نظریه و حیف؛ از رمان دور شده‌ایم».
کتاب که درآمد اولین نسخه‌اش را می‌فرستم برای او.

Jun 12, 2017

از ترسناک‌ترین‌ها

ترسناک‌تر از زن ضد زن، زن ضد زنی است که اصرار دارد نشان بدهد ضد زن نیست.

May 8, 2017

چند روز مانده به خرداد

از ساختار قدرت ناامیدم. به‌گمانم دیگر برای [اغلب] بدنه‌ی کارشناسی و مدیران میانی خیلی مهم نیست چه کسی آن بالا نشسته. اصل مساله میل وافر به قدرت و رسیدن به مقصود است با هر قیمتی. حالا دیگر درون هر کدام از ما اراده‌ای برای زیر پا گرفتن دیگری و نزدیکی به قدر حتا یک قدم به نوک هرم وجود دارد که به‌خاطرش هر کاری می‌کنند و کاری را که در برنامه و دستور و وظیفه است را نه. انگار فرقی هم نمی‌کند جناحت چیست. خاستگاه اجتماعی‌ات. سابقه‌ی فعالیت سیاسی‌ات. حتا زندان رفتن هم دلیلی بر جدایی از این جریان نیست. تجربه‌ی عینی خودم در نزدیکی با [بعضی] مدعیان و زندان‌رفته‌های ۸۸ هم همین بوده. اخلاق را قی کن و زندگی شخصی (و خصوصی) خودت را پیش ببر. برای دیده شدن هر کاری بکن و دست آخر مدعی اخلاق هم باش. شو فروتنی برگزار کن. برای رسیدن و‌ البته ماندن در قدرت هر کاری بکن. دروغ بگو. بر زیردستت حکومت کن (اصلن همین که این تقسیم‌بندی را بپذیر). واقعیت را جور دیگری نشان بده. و در قدرت بمان. و در صدر اخبار هم. 
هشت سال از مهم‌ترین سال‌های عمر ما با دروغ در سیاست گذشت و رد پایش به روابط ما و‌ منش ما و اصول ما باز شد. قبح دروغ و تزویر در جهان‌های شخصی هم انگار در همان هشت سال ریخت و سیاهی نشانه‌هایش به زندگی خصوصی‌مان حتا سرک کشید.
من عموما آدم امیدواری بوده‌ام، حالا ولی نیستم. هیچ‌وقت دیگری در هیچ‌کجای زندگی‌ام این‌قدر از مفهوم «مبارزه» ناامید نشده بودم که حالا. و از «مبارز» این‌قدر دل نشسته بودم. حالا ولی هیچ‌چیز جهان بیرونی، اعم از آدم‌ها و اصل‌ها و سابقه و تجربه و تاریخ به امیدواری صدایم نمی‌کند جز صدای آن‌که شش سال است در حصر است و رییس‌جمهور ما بود (و هست) در جهان واقعی ذهن‌های ما. و با همه‌ی ناامیدی‌ام باز چشم می‌دوزم به صندوق رأی. دلم می‌خواهد هنوز باور کنم از دل صندوق رأی، بذر هویت ما جوانه می‌زند. 

May 4, 2017

یورت قناری ندارد

صدای باران صبح را پر کرده و بویش از لای کمی‌ باز پنجره، خانه را. باید بروم بیمارستان. ظهر نوبت من است تا عصر که کار میم تمام شود و شیفت را تحویلش دهم. حالا کنار پنجره‌ی کمی باز سالن دراز کشیده‌ام. با گربه‌ی خانگی نمی‌شود پنجره باز کرد. اتاقم هم که پنجره ندارد. یعنی آن پنجره‌ای که به حیاط‌خلوت باز می‌شود، مفتش هم گران است. 
دیروز عصر که رسیدم بیمارستان ژ تازه آمده بود بخش و داشت از ناهوشیاری به جهان واقعی برمی‌گشت و ناله‌هایش از درد بلند بود. دست میم توی دست ژ بود و اشک‌هایش روی صورت، جاری. تا لحظه‌ی آخر هم که بالای سر ژ بود، اشک‌ها تمام نشدند. من ولی نه کلمه‌ای داشتم، نه اشکی. فاصله‌گذاری کرده بودم. توان نزدیک شدن به درد را نداشتم. توان تماشای آن را هم. زود هم آمدم بیرون. از دیروز توان تماشای معدن‌کاران را هم ندارم. از دیدن چهره‌های دودگرفته‌شان فرار می‌کنم. از اشک‌هایی که روی سیاهی راه باز کرده. از فکر کردن به بیست‌ویک نفری که برگشته‌اند داخل معدن برای نجات بقیه (کاش این زمان ماضی نقلی هنوز درست بود). فاصله می‌گذارم. پلاسکو دوباره پیش چشمم فرو می‌ریزد. گلستان چقدر از تهران دور است؟ انتخابات چقدر نزدیک؟ هشتگ وزیر کار فلان چه؟ ...
زن‌ها با لباس خانه و بی‌چادر توی عکس‌ها مچاله می‌شوند. غم آوار می‌شود توی هوا. چرا ما کن لوچ نداریم؟ این داستان‌ها دارند کجای سینمای ما گم می‌شوند؟ با بغضم در می‌افتم. هلش می‌دهم آن پشت‌مشت‌ها. اردی‌بهشت تهران را پر کرده. باران هنوز از لای پنجره‌ی کمی‌ باز می‌زند تو. پنجره را می‌بندم. عکس‌ها را هم. دارد دیرم می‌شود. 

May 1, 2017

بازار مکاره

«نمایش» فروتنی به قصد دیده شدن، از هر شوآفی زشت‌تر است و کشف این «نمایش» در آدم‌های نزدیک و فروتن و [انگار] بی‌نیاز، بی‌رحم. 

تمایز؟

این‌که کسی یا کسانی دوست نداشته باشند آثار تاریخی ببینند، حالا هر کجای جهان که باشد نه افتخاری برای آن که می‌رود تماشا می‌کند دارد، نه اصولن ربطی به کسی. اما وقتی کسانی که منتظر می‌نشینند توی ماشین و‌ کنار شهر تا باقی بروند و بقایای شهر تاریخی سیمره را با آن خانه اربابی و بازار و خانه و ... ببینند، «معمار» باشند مساله قطعن متمایز می‌شود؛ متمایز و البته نگران‌کننده. 

Apr 24, 2017

می‌رویم ایلام

صبح ساعت پنج مسافرم و تازه همین الان رسیده‌ام خانه. هنوز نه کوله بسته‌ام، نه حتا دقیقن می‌دانم باید برای چه هوایی لباس بردارم. اتوکشی هم که به جای خود. سرخوشم از قرار. 

Apr 23, 2017

کاش نصیرالملک این‌همه دور نبود

رفته شیراز. امروز هم‌ مسجد نصیرالملک. از همان لحظه که رسیده دارد از مسجد عکس می‌فرستد تا همین الان که نشسته توی کافه فردوسی. قبل از ظهر که چشمم مدام به گوشی بود برای دیدن عکس‌های مسجد. دلم اما برای آن‌همه نور و رنگ و شیشه و آفتاب و کاشی و حوض و شبستان و محراب و مقرنس و آن معماری یکه رفت. سوم اردی‌بهشت هم روز تولدش است، هم روز معمار. 

روز معمار مبارک

سکوت را هم

ژولیت بینوش: کیارستمی جدای از همه‌چیز سکوت را هم بسیار خوب بلد بود و از ارتباط برقرار کردن بدون حرف زدن نمی‌ترسید ... او می‌توانست کنارتان باشد اما با سکوت و حرف نزدن یک رابطه را پیش ببرد...

از فیس‌بوک احمد کیارستمی

Apr 21, 2017

نایبند

منظر روستا ثبت ملی است. خانه‌ها درهم‌تنیده و حیاط‌ها مرزی با کوچه‌ها ندارند. تنور توی کوچه و کفش‌ها جلوی در و سر راه اهالی؛ ردیف چیده. مقیاس طراحی روستا انسان است و کوچه‌ها حالا گاهی جای موتور. ماشین ولی رد نمی‌شود. یعنی نمی‌تواند رد شود.
روستا آب ندارد. عجم‌ها یک منبع بزرگ گذاشته‌اند کنار بهارخواب و یک شلنگ کشیده‌اند تا حیاط. دور شیر را هم آجرچین کرده‌اند با یک راه‌آب. همان‌جا ظرف می‌شویند، آفتابه را همان‌جا پر می‌کنند. شست‌وشوی پخت‌وپز هم همان‌جا. توالت هم گوشه‌ی دیگر با یک پرده از حیاط جدا می‌شود. طبعن بی‌سیفون و هواکش و بوگیر و چه و با یک‌چاله‌ی ذوزنقه‌ای. حمام هم آن‌طرف ده. زنانه و مردانه‌اش را هم هر کس که زودتر برسد معلوم می‌کند.
خانه‌ی عجم‌ها دو تا اتاق دارد پایین، یکی هم بالاخانه که اتاق مهمان است و یکی هم آن‌طرف حیاط؛ کنار آشپزخانه. در اتاق بالاخانه چند تا بالش شده پشتی. ظرف و ظروف مهمان هم در گنجه‌ای شبیه میز تلویزیون. با یک پنجره رو به روستا و طاقچه‌ای با چند کتاب. نمی‌دانم چقدر از پس بی‌آبی بربیایم اما خیال بافته‌ام برای اتاق بالاخانه که بروم چند وقت طولانی بمانم نایبند. کی و چطورش را نمی‌دانم، دردم اما حالا بیش‌تر همین مواجهه با خود شهرنشین وابسته به دوش و توالت و آب است. می‌توانم یا نه؟ نمی‌دانم.

Apr 20, 2017

جایی که آدم خیال می‌کند دیگر همه‌ی خودش را کشف کرده یا آیا سن واقعن یک عدد است

دیگر خودم، خودم را غافلگیر نمی‌کنم. سلیقه‌ام را حالا به خوبی می‌شناسم. می‌دانم از چه متنی و چطوری لذت می‌برم. در پنج دقیقه‌ی اول هر فیلمی، چند صفحه‌ی اول هر کتابی، یک نظر دیدن هر عکسی، نقاشی یا چیدمانی ... و البته هر شهری یا آدمی دستم می‌آید که نسبتم با متن چیست. حد لذتم، اندازه‌ی تاثیرگذاری‌، یا حتا راه‌هایی که هر متن به متن‌های دیگر باز می‌کند را هم معمولن خیلی زود می‌فهمم. 
بعدتر اصل‌ها هستند که انگار دیگر صلب‌ شده‌اند. سوال‌هایی که از همان عهد عتیق تا حالا داشته‌ام، معمولن به هر مکافاتی شده جواب گرفته‌اند و جواب گیروگرفت‌های بعدی‌ام را هم‌ در همه‌ی این سال‌ها، در اصل همین‌ها درآورده‌اند. همان سوال‌هایی که منش آدم را می‌سازد، یا یک لایه عمیق‌تر همان‌ها که اخلاق را برایم تعریف کرده‌اند. حالا همه یک‌جایی جواب‌گرفته و راحت نشسته‌اند. شاید هم صلبیت آدم  از همین‌ها شروع می‌شود. آدم خیال می‌کند با سوال‌های تازه درگیر می‌شود ولی در اصل جواب قطعی و تام سوال‌های یک دوره‌ای از عمر، راه سوال‌ها و چالش‌های از نوع «دیگر» را بسته‌اند. پشت هر کدام از درهایی را که با پاسخی قطعی بسته‌ام، پنجره‌هایی بوده‌اند به جهان‌های دیگر که من حتا پنجره را ندیده‌ام و گذاشته‌ام پنجره‌ها بمانند پشت درهای بسته. 

پ. ن. این نوشته قاعدتن ادامه دارد. 

Apr 19, 2017

ماه فروردین

ماه عریان است
باد لباس ماه را بیرون آورده
باد بر تمام لباس‌های ابری وزیده
بیرون‌شان آورده از تن ماه
حالا او عریان است
مطلقا عریان

اما چرا سرخ نمی‌شوی
ای ماه بی‌شرم؟
مگر نمی‌دانی
عریان بودن اصلا خوب نیست؟

لنگستون هیوز. علیرضا بهنام

پ. ن. بالاخره در سی‌امین روز فروردین یاد این شعر هر سال افتادم. 

Apr 17, 2017

ساعت ده شب؛ بلوار کشاورز

از مقنعه بیزارم، در اصل از هر لباس فرمی. می‌خواهد لباس پیش‌آهنگی باشد یا خلبان‌ بوئینگ، یا حتا لباس پارتیزان‌ها. فرقی ندارد. از هر لباسی که فردیت آدم را قورت می‌دهد و می‌اندازد روی ریل کارخانه‌ی شبیه‌سازی بیزارم. از مقنعه بیش‌تر از همه‌شان. 

Apr 16, 2017

بازار

کاشی‌های مسجد شاه هنوز سر جایش نبود. گفتند فرستاده‌اند مشهد چون استادکارش آن‌جاست و حالا طول می‌کشد تا برگردد. بلافاصله هم راه خروج نشانم دادند که وقت نماز است و شبستان مردانه. به‌هوای عکس از شیشه‌های رنگی یک‌دور تا ته رفتم و یواشکی همه جا را پاییدم. آمدم بیرون. در را پشت سرم قفل کردند و رفتند تا مسافر خارجی بعدی. من هم اگر پول می‌دادم لابد یادشان می‌افتاد که ساعت‌ها را کشیده‌اند جلو و هنوز مانده تا نماز. من ولی دلم نخواسته بود پول زور بدهم. پول به دربان. آن‌هم بدون بلیت و چه. حتا حوصله نداشتم فکر کنم برای دیدن مسجد شاه اصلن باید پول داد یا نه. حالا به که و چطورش بماند. صورت مساله‌ی تازه نمی‌خواستم. اخلاق و قانون داشته و نداشته و جهان چه می‌گوید یا چه باید بگوید هم تا اطلاع ثانوی برود برای خودش گوشه‌ای. 
صحن شلوغ بود. زن و مردی خارجی دوربین‌شان را دادند دستم تا عکس‌شان را بگیرم، سمت چپ قاب تا چشم کار می‌کرد کولر گازی بود که افق را پر کرده بود. خندیدند و بی‌تماس ایستادند رو به من. نیامده و شهر را هنوز یک نظر نگشته می‌فهمند تماس فیزیکی در این شهر به‌مثابه چیست. دوبار یک‌دوسه و چیلیک. شوخی نداشتند، من هم حوصله. بلافاصله گفتند تنک‌یو و فوری زدند به کانال دیگری که شبیه زبان‌های اروپای شرقی بود با آن‌همه مخرج ژ و فلان. گشتی زدم توی حیاط. چند دختر جوان خارجی بدون همراهی ایرانی هم‌قدم‌ام بودند. صدایشان ولی یواش بود و چیزی نمی‌فهمیدم. عوضش گوشم پر بود از معامله‌های تلفنی و حرف چک و جلسه‌ی بعد از غروب و قپی‌های چند جوان بازو ورزشکاری/ هورمونی. 
از مسجد آمدم بیرون. اینستاگرامم فعال بود لابد عکس شیشه‌ها را می‌گذاشتم و عکس کولرها را یک گوری قایم می‌کردم. تلاش برای نمایش زیبایی‌های کوچک و به خدا تهران شهر خوبی است و چه و چه. یک عارضه‌ی پایان دهه‌ی سی‌سالگی هم لابد همین بی‌اهمیتی تلاش‌هاست. حالا کاشی‌های غایب و کولرهای گازی به صف‌شده را نشان هم ندهیم، تهران دوست‌داشتنی می‌شود؟ صداهای غیر فارسی‌اش زیاد می‌شود؟ کم‌تر ولش می‌کنند می‌گذارند بروند.
برمی‌گردم مسجد عبدالله‌خان. درش حالا باز است. کوچک‌ترین قهوه‌خانه‌ی جهان ولی هم‌چنان نه. چطوری سانت و اندازه زده‌اند که کوچک‌ترش در هیچ کجای جهان نیست، نمی‌دانم. کرکره‌اش پایین است. حاج‌علی درویش ولی دیگر شنبه‌ها نمی‌آید. شانس من. می‌روم توی حیاط. کاربری مهم مسجدهای بازار ولی اول همین توالت‌هایش است برای کسبه. هنوز وقت نماز نشده می‌آیند، کارشان را می‌کنند و زود می‌روند. توی حیاط می‌چرخم. یکی را پیدا می‌کنم که لابد کاره‌ای است. دقیق می‌شوم. بله. کلید حجره‌ها را دارد. باز می‌کند، چیزی به کسی نشان می‌دهد. می‌بندد. خودم را می‌زنم به خنگی. عه، این طاق‌ها چرا این‌طوری خراب شده‌اند؟ این حوض چرا این‌طور؟ این سقف؟ جوابم را یک‌به‌یک می‌دهد ولی لابد دستم را می‌خواند که می‌رود کفشش را جلوی در، در می‌آورد و قبل از رفتن نگاهم می‌کند که یعنی خداحافظ. سرم را تکان می‌دهم که یعنی مرسی. مسجد ولی هیچ‌کجایش دیگر به‌قاعده نیست. نه قیافه‌اش. نه سقف کاذب بی‌ریخت و نامتناسبش. نه حوض مرمر بلندش. چهار تا کاشی‌اش هم آن پشت‌مشت‌ها قایم شده، توالت و شبستان زنانه هم که ندارد. 
تا محله سرپولک می‌روم. بازار دیگر سقف ندارد، زن‌ها هم جا. اصلن نمی‌فهمم چه می‌فروشند. چشم و چارم را درمی‌آورند. کم نمی‌آورم می‌روم به پرس‌وجو. سر راه سر از مسجد فیلسوف‌الدوله درآوردم. همان اسمش بس بود که به تابلوی حوزه علمیه‌ی کنارش نگاه نکنم و بروم تو. چند طلبه‌ی هنوز مکلا نشسته بودند توی حیاط. در حجره‌ها باز بود. پای زنی هم به حیاط نمی‌رسید. معلوم بود. گفتم تند عکس بگیرم تا جزئیات را بعدا از روی عکس‌ها تماشا کنم. پشتم را کردم و هنوز عکس دوم را نگرفته شنیدم ببخشید خانم. جل‌وپلاسم را جمع کردم آمدم بیرون. گرسنگی می‌کوبید به شقیقه‌ام. ساعت داشت می‌شد چهار. پنج شش ساعت گشته‌ام، امروز بیش‌تر مسجد و مدرسه و حوزه علمیه دیده‌ام، بیشترشان هم مردانه، از تیمچه و راسته‌ها و سراها هم مردانه‌تر.  می‌روم ناصرخسرو. سر کوچه مروی فلافل می‌خرم. می‌نشینم دور حوض. کنار کفترها. چند بچه دور و برشان می‌پلکند. زن‌ها بیش‌تر دور حوض، مردها روی نیمکت‌ها. صدای زن‌ها این‌جا بلند است. ساندویچ نیم‌خورده‌ام مانده کنارم. از دور حوض ولی بلند نمی‌شوم. ساعت شمس‌العماره بالای سرم. پرده‌ی قاجاری تازه آویزان‌شده، آن بالا، سمت چپم. شهر این‌جا زنانه است. 

Apr 10, 2017

در جست‌وجوی کلمه‌های از دست‌رفته

بلوار کشاورز را پیاده می‌آمدم خانه. هوا تاریک شده بود و باد خنکی دست بهار را بالاخره گرفته بود و آورده بود نزدیک. روی کرکره‌ی گاراژ خانه‌ی قدیمی سر وصال نوشته بودند اگزیت، یکی یک اس اضافه کرده بود، شده بود اگزیست. اگزیست بیش‌تر از همه مرا یاد میم می‌اندازد (این‌که اسم نصف دوست و رفقای حاضر و غایبم با میم شروع می‌شود هم درد دیگری است). آن میمی که قیافه‌اش بیش‌تر از همه شبیه «صبحانه‌م شده سیگار و چایی» بود و نامه‌بنویس‌ترین‌مان؛ همان. همان که یک روز اگر نامه‌هایش را جمع کند می‌تواند کتابشان کند. هم‌حجم در جست‌وجوی زمان از دست رفته میشود لابد. اصلن اسمش را می‌تواند بگذارد در جست‌وجوی کلمه‌های از دست رفته. یا همان در جست‌وجوی زمان از دست رفته ۲، جلد فلان تا فلان (خودش بود لابد از اولی خوشش می‌آمد).
یک‌بار با یک میم دیگری نشسته بودیم درست وسط میدان جمهوری. چند سال پیش؟ میم نامه نوشته بود برای این یکی میم و او هم هر چقدر خوانده بود، نفهمیده بود. میم دوم نشانش داد به من. عقل‌کل‌طور بالا پایینش را شصت‌بار خواندم. میم دوم همان‌جا جواب می‌خواست. ایهام و ارجاعش ولی از توان آن موقع من خارج بود. بلد بود هر چیز بی‌ربطی را به هر چیز بی‌ریط دیگری ربط بدهد. لحنش هنوز غریب بود. دستش ولی قوی بود. ذهنش هم. تئوری‌دان‌ترین آدم دوروبرمان هم بود. بی‌خود نبود تا اگزیست دیدم یادش افتادم. پیاده راه رفتن زیاد و بحث «انتلکت» زیاد و دوران خامی حرف‌های گنده، عادت رفاقت با او بود. پانزده یا نه شانزده سال پیش. خیلی سال پیش از سال‌های جمع پاشیده و دوست‌های رفته و رابطه‌های جدا. یک بار ولی شروع کرد نامه‌هایش را جمع کردن. من که کوتاه آمدم. یک پاکت شد دادم دستش. همین است که می‌گویم در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته‌ی ۲ را لابد تا حالا جمع کرده و فقط مانده بشود کتاب. یا شاید خودش تا حالا درآورده. یک نسخه برای خود خودش. یک کار دیگرش هم آخر چاپ کتاب تک نسخه‌ای برای این و آن بود. خودش می‌نوشت. خودش تایپ می‌کرد. صفحه‌بندی. عنوان. طرح روی جلد. و بعد صحافی. آن‌هم در یک نسخه. نمی‌دانم چند تا از این کتاب‌های تک‌نسخه‌ای در فهرستش دارد. من ولی کتاب خودم را دارم. میان کتاب‌های جیبی. با آن عکس روی جلد و عنوان عجیب و غریبش. از آن‌همه بحث تئوری و آدم‌های گنده و اسم‌های خفن که چیزی برایم نماند، کاش ولی دست کم صحافی یاد گرفته بودم.

Mar 23, 2017

حرفش جواب نداشت

ظهر پا شدم رفتم آرگو، ماندم پشت در بسته. توی همان باران رفتم خانه تیمورتاش، دژبان آمد دم در نگهبانی دانشگاه جنگ دنبالم، برد تحویلم داد دم در موزه جنگ. عمارت با آن‌همه تزیینات و آینه و سقف فلان و چه و چه هنوز بیش‌تر مقر فرماندهی بود تا عمارت. صدای چکمه همه جایش بلند بود. اتاق رقص هم بیش‌تر همان اتاق فرمانده بود که تابلویش را زده بودند بالای درش. ورودی ایوان طبقه دوم، آن‌همه تقارن معماری عمارت را به هم زده بود. روی ایوان، محو تماشای محوطه دانشگاه جنگ بودم که پیامش رسید. نوشته بود سال نویت مبارک و پشتش آرزوی فلان و بهمان. ته‌ش اما لحنش شده بود باز خود همیشه‌ش: «از همان حرف‌های کلیشه‌ای که همیشه می‌گوییم و هیچ‌وقت هم نمی‌شود.»
صورتک گذاشتم در جوابش. حرفش جواب نداشت.

Mar 22, 2017

سال دیگر؛ پالنگان

پنجره‌ها را هم نباید باز می‌کردم، از صبح نشستم پشت پنجره‌ی بسته و دو سه تا فیلم دیدم. آتلان را هم برای بار نمی‌دانم چندم تماشا کردم. کتاب و مجله خواندم. میز گرد فلان نگاه کردم. دستی به سر آشپزخانه کشیدم. دم غروب حتا کمی خوابیدم؛ همه‌شان یعنی بدترین انتخاب‌ها برای دومین روز فروردین که باید هوا را قورت داد و آسمان و باد را تماشا کرد. غذا هم درست نکردم و حالا حسابی گرسنه‌‌ام. سال دیگر ولی هر طور شده سال‌تحویل را می‌روم پالنگان. حتا تنها. تهران برایم غریبه شده. چهار ماه تمام صبح زود از خانه رفته‌ام بیرون، شب دیر برگشته‌ام صرفن خوابیده‌ام و دوباره فردایش همان. حالا تهران رویش را از من پوشانده. به همین لوسی و رمانسی. حوصله‌ی خریدن نازش را هم ندارم. اصلن حوصله‌ی خریدن ناز هیچ‌کس را ندارم. سال دیگر می‌روم پالنگان.