Mar 23, 2017

حرفش جواب نداشت

ظهر پا شدم رفتم آرگو، ماندم پشت در بسته. توی همان باران رفتم خانه تیمورتاش، دژبان آمد دم در نگهبانی دانشگاه جنگ دنبالم، برد تحویلم داد دم در موزه جنگ. عمارت با آن‌همه تزیینات و آینه و سقف فلان و چه و چه هنوز بیش‌تر مقر فرماندهی بود تا عمارت. صدای چکمه همه جایش بلند بود. اتاق رقص هم بیش‌تر همان اتاق فرمانده بود که تابلویش را زده بودند بالای درش. ورودی ایوان طبقه دوم، آن‌همه تقارن معماری عمارت را به هم زده بود. روی ایوان، محو تماشای محوطه دانشگاه جنگ بودم که پیامش رسید. نوشته بود سال نویت مبارک و پشتش آرزوی فلان و بهمان. ته‌ش اما لحنش شده بود باز خود همیشه‌ش: «از همان حرف‌های کلیشه‌ای که همیشه می‌گوییم و هیچ‌وقت هم نمی‌شود.»
صورتک گذاشتم در جوابش. حرفش جواب نداشت.

Mar 22, 2017

سال دیگر؛ پالنگان

پنجره‌ها را هم نباید باز می‌کردم، از صبح نشستم پشت پنجره‌ی بسته و دو سه تا فیلم دیدم. آتلان را هم برای بار نمی‌دانم چندم تماشا کردم. کتاب و مجله خواندم. میز گرد فلان نگاه کردم. دستی به سر آشپزخانه کشیدم. دم غروب حتا کمی خوابیدم؛ همه‌شان یعنی بدترین انتخاب‌ها برای دومین روز فروردین که باید هوا را قورت داد و آسمان و باد را تماشا کرد. غذا هم درست نکردم و حالا حسابی گرسنه‌‌ام. سال دیگر ولی هر طور شده سال‌تحویل را می‌روم پالنگان. حتا تنها. تهران برایم غریبه شده. چهار ماه تمام صبح زود از خانه رفته‌ام بیرون، شب دیر برگشته‌ام صرفن خوابیده‌ام و دوباره فردایش همان. حالا تهران رویش را از من پوشانده. به همین لوسی و رمانسی. حوصله‌ی خریدن نازش را هم ندارم. اصلن حوصله‌ی خریدن ناز هیچ‌کس را ندارم. سال دیگر می‌روم پالنگان.