Apr 24, 2017

می‌رویم ایلام

صبح ساعت پنج مسافرم و تازه همین الان رسیده‌ام خانه. هنوز نه کوله بسته‌ام، نه حتا دقیقن می‌دانم باید برای چه هوایی لباس بردارم. اتوکشی هم که به جای خود. سرخوشم از قرار. 

Apr 23, 2017

کاش نصیرالملک این‌همه دور نبود

رفته شیراز. امروز هم‌ مسجد نصیرالملک. از همان لحظه که رسیده دارد از مسجد عکس می‌فرستد تا همین الان که نشسته توی کافه فردوسی. قبل از ظهر که چشمم مدام به گوشی بود برای دیدن عکس‌های مسجد. دلم اما برای آن‌همه نور و رنگ و شیشه و آفتاب و کاشی و حوض و شبستان و محراب و مقرنس و آن معماری یکه رفت. سوم اردی‌بهشت هم روز تولدش است، هم روز معمار. 

روز معمار مبارک

سکوت را هم

ژولیت بینوش: کیارستمی جدای از همه‌چیز سکوت را هم بسیار خوب بلد بود و از ارتباط برقرار کردن بدون حرف زدن نمی‌ترسید ... او می‌توانست کنارتان باشد اما با سکوت و حرف نزدن یک رابطه را پیش ببرد...

از فیس‌بوک احمد کیارستمی

Apr 21, 2017

نایبند

منظر روستا ثبت ملی است. خانه‌ها درهم‌تنیده و حیاط‌ها مرزی با کوچه‌ها ندارند. تنور توی کوچه و کفش‌ها جلوی در و سر راه اهالی؛ ردیف چیده. مقیاس طراحی روستا انسان است و کوچه‌ها حالا گاهی جای موتور. ماشین ولی رد نمی‌شود. یعنی نمی‌تواند رد شود.
روستا آب ندارد. عجم‌ها یک منبع بزرگ گذاشته‌اند کنار بهارخواب و یک شلنگ کشیده‌اند تا حیاط. دور شیر را هم آجرچین کرده‌اند با یک راه‌آب. همان‌جا ظرف می‌شویند، آفتابه را همان‌جا پر می‌کنند. شست‌وشوی پخت‌وپز هم همان‌جا. توالت هم گوشه‌ی دیگر با یک پرده از حیاط جدا می‌شود. طبعن بی‌سیفون و هواکش و بوگیر و چه و با یک‌چاله‌ی ذوزنقه‌ای. حمام هم آن‌طرف ده. زنانه و مردانه‌اش را هم هر کس که زودتر برسد معلوم می‌کند.
خانه‌ی عجم‌ها دو تا اتاق دارد پایین، یکی هم بالاخانه که اتاق مهمان است و یکی هم آن‌طرف حیاط؛ کنار آشپزخانه. در اتاق بالاخانه چند تا بالش شده پشتی. ظرف و ظروف مهمان هم در گنجه‌ای شبیه میز تلویزیون. با یک پنجره رو به روستا و طاقچه‌ای با چند کتاب. نمی‌دانم چقدر از پس بی‌آبی بربیایم اما خیال بافته‌ام برای اتاق بالاخانه که بروم چند وقت طولانی بمانم نایبند. کی و چطورش را نمی‌دانم، دردم اما حالا بیش‌تر همین مواجهه با خود شهرنشین وابسته به دوش و توالت و آب است. می‌توانم یا نه؟ نمی‌دانم.

Apr 20, 2017

جایی که آدم خیال می‌کند دیگر همه‌ی خودش را کشف کرده یا آیا سن واقعن یک عدد است

دیگر خودم، خودم را غافلگیر نمی‌کنم. سلیقه‌ام را حالا به خوبی می‌شناسم. می‌دانم از چه متنی و چطوری لذت می‌برم. در پنج دقیقه‌ی اول هر فیلمی، چند صفحه‌ی اول هر کتابی، یک نظر دیدن هر عکسی، نقاشی یا چیدمانی ... و البته هر شهری یا آدمی دستم می‌آید که نسبتم با متن چیست. حد لذتم، اندازه‌ی تاثیرگذاری‌، یا حتا راه‌هایی که هر متن به متن‌های دیگر باز می‌کند را هم معمولن خیلی زود می‌فهمم. 
بعدتر اصل‌ها هستند که انگار دیگر صلب‌ شده‌اند. سوال‌هایی که از همان عهد عتیق تا حالا داشته‌ام، معمولن به هر مکافاتی شده جواب گرفته‌اند و جواب گیروگرفت‌های بعدی‌ام را هم‌ در همه‌ی این سال‌ها، در اصل همین‌ها درآورده‌اند. همان سوال‌هایی که منش آدم را می‌سازد، یا یک لایه عمیق‌تر همان‌ها که اخلاق را برایم تعریف کرده‌اند. حالا همه یک‌جایی جواب‌گرفته و راحت نشسته‌اند. شاید هم صلبیت آدم  از همین‌ها شروع می‌شود. آدم خیال می‌کند با سوال‌های تازه درگیر می‌شود ولی در اصل جواب قطعی و تام سوال‌های یک دوره‌ای از عمر، راه سوال‌ها و چالش‌های از نوع «دیگر» را بسته‌اند. پشت هر کدام از درهایی را که با پاسخی قطعی بسته‌ام، پنجره‌هایی بوده‌اند به جهان‌های دیگر که من حتا پنجره را ندیده‌ام و گذاشته‌ام پنجره‌ها بمانند پشت درهای بسته. 

پ. ن. این نوشته قاعدتن ادامه دارد. 

Apr 19, 2017

ماه فروردین

ماه عریان است
باد لباس ماه را بیرون آورده
باد بر تمام لباس‌های ابری وزیده
بیرون‌شان آورده از تن ماه
حالا او عریان است
مطلقا عریان

اما چرا سرخ نمی‌شوی
ای ماه بی‌شرم؟
مگر نمی‌دانی
عریان بودن اصلا خوب نیست؟

لنگستون هیوز. علیرضا بهنام

پ. ن. بالاخره در سی‌امین روز فروردین یاد این شعر هر سال افتادم. 

Apr 17, 2017

ساعت ده شب؛ بلوار کشاورز

از مقنعه بیزارم، در اصل از هر لباس فرمی. می‌خواهد لباس پیش‌آهنگی باشد یا خلبان‌ بوئینگ، یا حتا لباس پارتیزان‌ها. فرقی ندارد. از هر لباسی که فردیت آدم را قورت می‌دهد و می‌اندازد روی ریل کارخانه‌ی شبیه‌سازی بیزارم. از مقنعه بیش‌تر از همه‌شان. 

Apr 16, 2017

بازار

کاشی‌های مسجد شاه هنوز سر جایش نبود. گفتند فرستاده‌اند مشهد چون استادکارش آن‌جاست و حالا طول می‌کشد تا برگردد. بلافاصله هم راه خروج نشانم دادند که وقت نماز است و شبستان مردانه. به‌هوای عکس از شیشه‌های رنگی یک‌دور تا ته رفتم و یواشکی همه جا را پاییدم. آمدم بیرون. در را پشت سرم قفل کردند و رفتند تا مسافر خارجی بعدی. من هم اگر پول می‌دادم لابد یادشان می‌افتاد که ساعت‌ها را کشیده‌اند جلو و هنوز مانده تا نماز. من ولی دلم نخواسته بود پول زور بدهم. پول به دربان. آن‌هم بدون بلیت و چه. حتا حوصله نداشتم فکر کنم برای دیدن مسجد شاه اصلن باید پول داد یا نه. حالا به که و چطورش بماند. صورت مساله‌ی تازه نمی‌خواستم. اخلاق و قانون داشته و نداشته و جهان چه می‌گوید یا چه باید بگوید هم تا اطلاع ثانوی برود برای خودش گوشه‌ای. 
صحن شلوغ بود. زن و مردی خارجی دوربین‌شان را دادند دستم تا عکس‌شان را بگیرم، سمت چپ قاب تا چشم کار می‌کرد کولر گازی بود که افق را پر کرده بود. خندیدند و بی‌تماس ایستادند رو به من. نیامده و شهر را هنوز یک نظر نگشته می‌فهمند تماس فیزیکی در این شهر به‌مثابه چیست. دوبار یک‌دوسه و چیلیک. شوخی نداشتند، من هم حوصله. بلافاصله گفتند تنک‌یو و فوری زدند به کانال دیگری که شبیه زبان‌های اروپای شرقی بود با آن‌همه مخرج ژ و فلان. گشتی زدم توی حیاط. چند دختر جوان خارجی بدون همراهی ایرانی هم‌قدم‌ام بودند. صدایشان ولی یواش بود و چیزی نمی‌فهمیدم. عوضش گوشم پر بود از معامله‌های تلفنی و حرف چک و جلسه‌ی بعد از غروب و قپی‌های چند جوان بازو ورزشکاری/ هورمونی. 
از مسجد آمدم بیرون. اینستاگرامم فعال بود لابد عکس شیشه‌ها را می‌گذاشتم و عکس کولرها را یک گوری قایم می‌کردم. تلاش برای نمایش زیبایی‌های کوچک و به خدا تهران شهر خوبی است و چه و چه. یک عارضه‌ی پایان دهه‌ی سی‌سالگی هم لابد همین بی‌اهمیتی تلاش‌هاست. حالا کاشی‌های غایب و کولرهای گازی به صف‌شده را نشان هم ندهیم، تهران دوست‌داشتنی می‌شود؟ صداهای غیر فارسی‌اش زیاد می‌شود؟ کم‌تر ولش می‌کنند می‌گذارند بروند.
برمی‌گردم مسجد عبدالله‌خان. درش حالا باز است. کوچک‌ترین قهوه‌خانه‌ی جهان ولی هم‌چنان نه. چطوری سانت و اندازه زده‌اند که کوچک‌ترش در هیچ کجای جهان نیست، نمی‌دانم. کرکره‌اش پایین است. حاج‌علی درویش ولی دیگر شنبه‌ها نمی‌آید. شانس من. می‌روم توی حیاط. کاربری مهم مسجدهای بازار ولی اول همین توالت‌هایش است برای کسبه. هنوز وقت نماز نشده می‌آیند، کارشان را می‌کنند و زود می‌روند. توی حیاط می‌چرخم. یکی را پیدا می‌کنم که لابد کاره‌ای است. دقیق می‌شوم. بله. کلید حجره‌ها را دارد. باز می‌کند، چیزی به کسی نشان می‌دهد. می‌بندد. خودم را می‌زنم به خنگی. عه، این طاق‌ها چرا این‌طوری خراب شده‌اند؟ این حوض چرا این‌طور؟ این سقف؟ جوابم را یک‌به‌یک می‌دهد ولی لابد دستم را می‌خواند که می‌رود کفشش را جلوی در، در می‌آورد و قبل از رفتن نگاهم می‌کند که یعنی خداحافظ. سرم را تکان می‌دهم که یعنی مرسی. مسجد ولی هیچ‌کجایش دیگر به‌قاعده نیست. نه قیافه‌اش. نه سقف کاذب بی‌ریخت و نامتناسبش. نه حوض مرمر بلندش. چهار تا کاشی‌اش هم آن پشت‌مشت‌ها قایم شده، توالت و شبستان زنانه هم که ندارد. 
تا محله سرپولک می‌روم. بازار دیگر سقف ندارد، زن‌ها هم جا. اصلن نمی‌فهمم چه می‌فروشند. چشم و چارم را درمی‌آورند. کم نمی‌آورم می‌روم به پرس‌وجو. سر راه سر از مسجد فیلسوف‌الدوله درآوردم. همان اسمش بس بود که به تابلوی حوزه علمیه‌ی کنارش نگاه نکنم و بروم تو. چند طلبه‌ی هنوز مکلا نشسته بودند توی حیاط. در حجره‌ها باز بود. پای زنی هم به حیاط نمی‌رسید. معلوم بود. گفتم تند عکس بگیرم تا جزئیات را بعدا از روی عکس‌ها تماشا کنم. پشتم را کردم و هنوز عکس دوم را نگرفته شنیدم ببخشید خانم. جل‌وپلاسم را جمع کردم آمدم بیرون. گرسنگی می‌کوبید به شقیقه‌ام. ساعت داشت می‌شد چهار. پنج شش ساعت گشته‌ام، امروز بیش‌تر مسجد و مدرسه و حوزه علمیه دیده‌ام، بیشترشان هم مردانه، از تیمچه و راسته‌ها و سراها هم مردانه‌تر.  می‌روم ناصرخسرو. سر کوچه مروی فلافل می‌خرم. می‌نشینم دور حوض. کنار کفترها. چند بچه دور و برشان می‌پلکند. زن‌ها بیش‌تر دور حوض، مردها روی نیمکت‌ها. صدای زن‌ها این‌جا بلند است. ساندویچ نیم‌خورده‌ام مانده کنارم. از دور حوض ولی بلند نمی‌شوم. ساعت شمس‌العماره بالای سرم. پرده‌ی قاجاری تازه آویزان‌شده، آن بالا، سمت چپم. شهر این‌جا زنانه است. 

Apr 10, 2017

در جست‌وجوی کلمه‌های از دست‌رفته

بلوار کشاورز را پیاده می‌آمدم خانه. هوا تاریک شده بود و باد خنکی دست بهار را بالاخره گرفته بود و آورده بود نزدیک. روی کرکره‌ی گاراژ خانه‌ی قدیمی سر وصال نوشته بودند اگزیت، یکی یک اس اضافه کرده بود، شده بود اگزیست. اگزیست بیش‌تر از همه مرا یاد میم می‌اندازد (این‌که اسم نصف دوست و رفقای حاضر و غایبم با میم شروع می‌شود هم درد دیگری است). آن میمی که قیافه‌اش بیش‌تر از همه شبیه «صبحانه‌م شده سیگار و چایی» بود و نامه‌بنویس‌ترین‌مان؛ همان. همان که یک روز اگر نامه‌هایش را جمع کند می‌تواند کتابشان کند. هم‌حجم در جست‌وجوی زمان از دست رفته میشود لابد. اصلن اسمش را می‌تواند بگذارد در جست‌وجوی کلمه‌های از دست رفته. یا همان در جست‌وجوی زمان از دست رفته ۲، جلد فلان تا فلان (خودش بود لابد از اولی خوشش می‌آمد).
یک‌بار با یک میم دیگری نشسته بودیم درست وسط میدان جمهوری. چند سال پیش؟ میم نامه نوشته بود برای این یکی میم و او هم هر چقدر خوانده بود، نفهمیده بود. میم دوم نشانش داد به من. عقل‌کل‌طور بالا پایینش را شصت‌بار خواندم. میم دوم همان‌جا جواب می‌خواست. ایهام و ارجاعش ولی از توان آن موقع من خارج بود. بلد بود هر چیز بی‌ربطی را به هر چیز بی‌ریط دیگری ربط بدهد. لحنش هنوز غریب بود. دستش ولی قوی بود. ذهنش هم. تئوری‌دان‌ترین آدم دوروبرمان هم بود. بی‌خود نبود تا اگزیست دیدم یادش افتادم. پیاده راه رفتن زیاد و بحث «انتلکت» زیاد و دوران خامی حرف‌های گنده، عادت رفاقت با او بود. پانزده یا نه شانزده سال پیش. خیلی سال پیش از سال‌های جمع پاشیده و دوست‌های رفته و رابطه‌های جدا. یک بار ولی شروع کرد نامه‌هایش را جمع کردن. من که کوتاه آمدم. یک پاکت شد دادم دستش. همین است که می‌گویم در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته‌ی ۲ را لابد تا حالا جمع کرده و فقط مانده بشود کتاب. یا شاید خودش تا حالا درآورده. یک نسخه برای خود خودش. یک کار دیگرش هم آخر چاپ کتاب تک نسخه‌ای برای این و آن بود. خودش می‌نوشت. خودش تایپ می‌کرد. صفحه‌بندی. عنوان. طرح روی جلد. و بعد صحافی. آن‌هم در یک نسخه. نمی‌دانم چند تا از این کتاب‌های تک‌نسخه‌ای در فهرستش دارد. من ولی کتاب خودم را دارم. میان کتاب‌های جیبی. با آن عکس روی جلد و عنوان عجیب و غریبش. از آن‌همه بحث تئوری و آدم‌های گنده و اسم‌های خفن که چیزی برایم نماند، کاش ولی دست کم صحافی یاد گرفته بودم.