May 8, 2017

چند روز مانده به خرداد

از ساختار قدرت ناامیدم. به‌گمانم دیگر برای [اغلب] بدنه‌ی کارشناسی و مدیران میانی خیلی مهم نیست چه کسی آن بالا نشسته. اصل مساله میل وافر به قدرت و رسیدن به مقصود است با هر قیمتی. حالا دیگر درون هر کدام از ما اراده‌ای برای زیر پا گرفتن دیگری و نزدیکی به قدر حتا یک قدم به نوک هرم وجود دارد که به‌خاطرش هر کاری می‌کنند و کاری را که در برنامه و دستور و وظیفه است را نه. انگار فرقی هم نمی‌کند جناحت چیست. خاستگاه اجتماعی‌ات. سابقه‌ی فعالیت سیاسی‌ات. حتا زندان رفتن هم دلیلی بر جدایی از این جریان نیست. تجربه‌ی عینی خودم در نزدیکی با [بعضی] مدعیان و زندان‌رفته‌های ۸۸ هم همین بوده. اخلاق را قی کن و زندگی شخصی (و خصوصی) خودت را پیش ببر. برای دیده شدن هر کاری بکن و دست آخر مدعی اخلاق هم باش. شو فروتنی برگزار کن. برای رسیدن و‌ البته ماندن در قدرت هر کاری بکن. دروغ بگو. بر زیردستت حکومت کن (اصلن همین که این تقسیم‌بندی را بپذیر). واقعیت را جور دیگری نشان بده. و در قدرت بمان. و در صدر اخبار هم. 
هشت سال از مهم‌ترین سال‌های عمر ما با دروغ در سیاست گذشت و رد پایش به روابط ما و‌ منش ما و اصول ما باز شد. قبح دروغ و تزویر در جهان‌های شخصی هم انگار در همان هشت سال ریخت و سیاهی نشانه‌هایش به زندگی خصوصی‌مان حتا سرک کشید.
من عموما آدم امیدواری بوده‌ام، حالا ولی نیستم. هیچ‌وقت دیگری در هیچ‌کجای زندگی‌ام این‌قدر از مفهوم «مبارزه» ناامید نشده بودم که حالا. و از «مبارز» این‌قدر دل نشسته بودم. حالا ولی هیچ‌چیز جهان بیرونی، اعم از آدم‌ها و اصل‌ها و سابقه و تجربه و تاریخ به امیدواری صدایم نمی‌کند جز صدای آن‌که شش سال است در حصر است و رییس‌جمهور ما بود (و هست) در جهان واقعی ذهن‌های ما. و با همه‌ی ناامیدی‌ام باز چشم می‌دوزم به صندوق رأی. دلم می‌خواهد هنوز باور کنم از دل صندوق رأی، بذر هویت ما جوانه می‌زند. 

May 4, 2017

یورت قناری ندارد

صدای باران صبح را پر کرده و بویش از لای کمی‌ باز پنجره، خانه را. باید بروم بیمارستان. ظهر نوبت من است تا عصر که کار میم تمام شود و شیفت را تحویلش دهم. حالا کنار پنجره‌ی کمی باز سالن دراز کشیده‌ام. با گربه‌ی خانگی نمی‌شود پنجره باز کرد. اتاقم هم که پنجره ندارد. یعنی آن پنجره‌ای که به حیاط‌خلوت باز می‌شود، مفتش هم گران است. 
دیروز عصر که رسیدم بیمارستان ژ تازه آمده بود بخش و داشت از ناهوشیاری به جهان واقعی برمی‌گشت و ناله‌هایش از درد بلند بود. دست میم توی دست ژ بود و اشک‌هایش روی صورت، جاری. تا لحظه‌ی آخر هم که بالای سر ژ بود، اشک‌ها تمام نشدند. من ولی نه کلمه‌ای داشتم، نه اشکی. فاصله‌گذاری کرده بودم. توان نزدیک شدن به درد را نداشتم. توان تماشای آن را هم. زود هم آمدم بیرون. از دیروز توان تماشای معدن‌کاران را هم ندارم. از دیدن چهره‌های دودگرفته‌شان فرار می‌کنم. از اشک‌هایی که روی سیاهی راه باز کرده. از فکر کردن به بیست‌ویک نفری که برگشته‌اند داخل معدن برای نجات بقیه (کاش این زمان ماضی نقلی هنوز درست بود). فاصله می‌گذارم. پلاسکو دوباره پیش چشمم فرو می‌ریزد. گلستان چقدر از تهران دور است؟ انتخابات چقدر نزدیک؟ هشتگ وزیر کار فلان چه؟ ...
زن‌ها با لباس خانه و بی‌چادر توی عکس‌ها مچاله می‌شوند. غم آوار می‌شود توی هوا. چرا ما کن لوچ نداریم؟ این داستان‌ها دارند کجای سینمای ما گم می‌شوند؟ با بغضم در می‌افتم. هلش می‌دهم آن پشت‌مشت‌ها. اردی‌بهشت تهران را پر کرده. باران هنوز از لای پنجره‌ی کمی‌ باز می‌زند تو. پنجره را می‌بندم. عکس‌ها را هم. دارد دیرم می‌شود. 

May 1, 2017

بازار مکاره

«نمایش» فروتنی به قصد دیده شدن، از هر شوآفی زشت‌تر است و کشف این «نمایش» در آدم‌های نزدیک و فروتن و [انگار] بی‌نیاز، بی‌رحم. 

تمایز؟

این‌که کسی یا کسانی دوست نداشته باشند آثار تاریخی ببینند، حالا هر کجای جهان که باشد نه افتخاری برای آن که می‌رود تماشا می‌کند دارد، نه اصولن ربطی به کسی. اما وقتی کسانی که منتظر می‌نشینند توی ماشین و‌ کنار شهر تا باقی بروند و بقایای شهر تاریخی سیمره را با آن خانه اربابی و بازار و خانه و ... ببینند، «معمار» باشند مساله قطعن متمایز می‌شود؛ متمایز و البته نگران‌کننده.