Jun 23, 2017

لحظه‌ی ناکوکی

تمام شب را بی‌خواب بوده‌ای، در تاریکی زل زده‌ای به سقف و از این پهلو به آن پهلو، کلمه‌ها ساعتی پیش صدای بلندی بوده‌اند توی گوشت، حالا تصویری شده‌اند پیش چشمت، هر کدام به رنگی. صدای کولر تنها صدای جهان و رنگ تند و جیغ و زشت کلمه‌های تندی که سر شب شنیده‌ای همه‌ی اتاق را پر کرده‌اند. چاره‌اش می‌دانی قرصی چیزی است تا میان تو و کلمه‌ها حتا برای چند ساعتی فاصله بیندازد. نمی‌خوری. مثل همیشه لجبازی می‌کنی. حالت از این‌همه لجبازی با خودت هم به‌هم می‌خورد. باز چشم می‌دوزی به سقف. باز از این پهلو به آن پهلو. باز صدای کولر. باز شکستن تاریکی با رنگ کلمه‌ها. سرت را می‌بری زیر پتو. بالاخره کی خوابت می‌برد؟ نمی‌دانی. صبح که پلکت را می‌زند و بیدار می‌شوی برای چند ثانیه‌ی کوتاه؛ خیلی کوتاه نه می‌دانی ساعت چند است، نه کجایی، نه جهان دست کیست و از همه مهم‌تر، یک کلمه از اتفاق دیشب را یادت نیست؛ «هنوز» یادت نیست. چند ثانیه باید بگذرد تا دوباره کلمه‌ها آوار شود روی سرت، با همان حجم و رنگ و صدا. آن چند ثانیه‌ بی‌خبری در عین لختی تن و ناکوکی ذهنت اگر بهشت نیست، پس چیست؟

Jun 22, 2017

خانه

بالاخره یک روز خانه‌ای می‌سازم با سقف بلند و پنجره‌های زیاد که مرکزش نشیمن نیست و تلویزیون نقطه‌ثقلش. به جایش پرنورترین جای خانه را می‌گذارم برای غذاخوری با میز چوبی درازی که نسبت طول به عرضش فلان‌برابر استاندارد. در عرض‌ مستطیل هم صندلی نمی‌گذارم، در هیچ طرف تا موقعیت آدم‌ها نسبت به میز و البته که به هم برابر باشد. با صندلی‌های راحتی که تا ساعت‌ها تن آدم را راحت بغل کند. برای حرف زدن طولانی و‌ نگاه کردن از زاویه‌ی روبه‌رو و چشم‌درچشم و البته خوردن و نوشیدن‌ زیاد. 

Jun 14, 2017

دکتر کا

دکتر کا خودش نمی‌داند که اگر نبود، رمان من هم نبود. چند سال پیش در یک جلسه‌ی غیررسمی با موضوعی که خیلی هم ربطی به من نداشت، آخر حرف‌هایم به جای هر جوابی روی‌اش را کرد به من و گفت: «تو نقد ادبی خوانده‌ای؟». نخوانده بودم. همان جمله اما دلیلی شد برای خواندنم. دیشب که بعد از مدت‌ها دیدمش و تا من را دید از رمان گفت که خوانده و باورش نمی‌شود «اولین» داستانی باشد که نوشته‌ام؛ بس که حرفه‌ای است، دروغ چرا؟ از فرط ذوق می‌خواستم بغلش کنم.
آقای دکتر را البته نمی‌شود بغل کرد، کتاب که درآمد ولی حتمن صفحه‌ی اول برایش می‌نویسم آن جلسه‌ی غیر رسمی سال فلان و آن جمله‌ای که مطمئنم خودش حالا یادش نیست با من چه کرد که درست فردایش نشر چشمه بودم و «نقد ادبی و دموکراسی» پاینده را می‌خریدم. حالا هر چقدر هم خودش بگوید که چند سالی هست رمان نمی‌خواند و با آن تواضع بی‌حد و واقعی‌اش به روی خودش نیاورد که یکی از کتاب‌هایش چقدر مشهور، مهم و موثر است و اضافه کند: «خودمان را بی‌خود انداخته‌ایم گیر نظریه و حیف؛ از رمان دور شده‌ایم».
کتاب که درآمد اولین نسخه‌اش را می‌فرستم برای او.

Jun 12, 2017

از ترسناک‌ترین‌ها

ترسناک‌تر از زن ضد زن، زن ضد زنی است که اصرار دارد نشان بدهد ضد زن نیست.