Jun 14, 2017

دکتر کا

دکتر کا خودش نمی‌داند که اگر نبود، رمان من هم نبود. چند سال پیش در یک جلسه‌ی غیررسمی با موضوعی که خیلی هم ربطی به من نداشت، آخر حرف‌هایم به جای هر جوابی روی‌اش را کرد به من و گفت: «تو نقد ادبی خوانده‌ای؟». نخوانده بودم. همان جمله اما دلیلی شد برای خواندنم. دیشب که بعد از مدت‌ها دیدمش و تا من را دید از رمان گفت که خوانده و باورش نمی‌شود «اولین» داستانی باشد که نوشته‌ام؛ بس که حرفه‌ای است، دروغ چرا؟ از فرط ذوق می‌خواستم بغلش کنم.
آقای دکتر را البته نمی‌شود بغل کرد، کتاب که درآمد ولی حتمن صفحه‌ی اول برایش می‌نویسم آن جلسه‌ی غیر رسمی سال فلان و آن جمله‌ای که مطمئنم خودش حالا یادش نیست با من چه کرد که درست فردایش نشر چشمه بودم و «نقد ادبی و دموکراسی» پاینده را می‌خریدم. حالا هر چقدر هم خودش بگوید که چند سالی هست رمان نمی‌خواند و با آن تواضع بی‌حد و واقعی‌اش به روی خودش نیاورد که یکی از کتاب‌هایش چقدر مشهور، مهم و موثر است و اضافه کند: «خودمان را بی‌خود انداخته‌ایم گیر نظریه و حیف؛ از رمان دور شده‌ایم».
کتاب که درآمد اولین نسخه‌اش را می‌فرستم برای او.

No comments:

Post a Comment