Jun 23, 2017

لحظه‌ی ناکوکی

تمام شب را بی‌خواب بوده‌ای، در تاریکی زل زده‌ای به سقف و از این پهلو به آن پهلو، کلمه‌ها ساعتی پیش صدای بلندی بوده‌اند توی گوشت، حالا تصویری شده‌اند پیش چشمت، هر کدام به رنگی. صدای کولر تنها صدای جهان و رنگ تند و جیغ و زشت کلمه‌های تندی که سر شب شنیده‌ای همه‌ی اتاق را پر کرده‌اند. چاره‌اش می‌دانی قرصی چیزی است تا میان تو و کلمه‌ها حتا برای چند ساعتی فاصله بیندازد. نمی‌خوری. مثل همیشه لجبازی می‌کنی. حالت از این‌همه لجبازی با خودت هم به‌هم می‌خورد. باز چشم می‌دوزی به سقف. باز از این پهلو به آن پهلو. باز صدای کولر. باز شکستن تاریکی با رنگ کلمه‌ها. سرت را می‌بری زیر پتو. بالاخره کی خوابت می‌برد؟ نمی‌دانی. صبح که پلکت را می‌زند و بیدار می‌شوی برای چند ثانیه‌ی کوتاه؛ خیلی کوتاه نه می‌دانی ساعت چند است، نه کجایی، نه جهان دست کیست و از همه مهم‌تر، یک کلمه از اتفاق دیشب را یادت نیست؛ «هنوز» یادت نیست. چند ثانیه باید بگذرد تا دوباره کلمه‌ها آوار شود روی سرت، با همان حجم و رنگ و صدا. آن چند ثانیه‌ بی‌خبری در عین لختی تن و ناکوکی ذهنت اگر بهشت نیست، پس چیست؟

No comments:

Post a Comment