Aug 9, 2017

آن‌چه در واقع بود

مصاحبه با فاطمه صادقی یک راوی اضافه دارد که لحظه‌به‌لحظه روایت خودش را سنجاق می‌کند به حرف‌های صادقی؛ دستمالش را مچاله کرد، دور را نگاه کرد، بلند گفت، یواش گفت، چای‌اش را نوشید، ننوشید، نگاهش را دزدید، ... و فلان و فلان.
مصاحبه‌کننده لابد حواسش نیست که مصاحبه می‌کند و داستان نمی‌نویسد و هدایت احساس خواننده و مشارکت در سفیدخوانی‌ به عهده او نیست، تا خواننده‌ هم مجبور نباشد مدام و به هزار زحمت توصیف‌ها را کنار بزند بلکه برسد به اصل مصاحبه. البته اگر اصلن اسمش را بشود گذاشت مصاحبه.

Aug 2, 2017

گربه‌ها

تا همین یک سال پیش در دو جهان موازی بودیم؛ گربه‌ها جدا، من جدا و طبعن حتا فکرش را هم نمی‌کردم روزی دستم به نوازش گربه‌ای نزدیک شود چه برسد به هم‌خانه شدن. از حس و حال خیل عظیم گربه‌دوستان هم هیچ‌رقم سر درنمی‌آوردم، در واقع یک نگاه بالانشینی هم داشتم که یعنی چطوری می‌شود این‌همه نزدیکی و هم‌جواری با گربه؟ حالا که یک‌وقت‌ها تنها انگیزه‌ی خانه آمدنم می‌شود دیدن ژان‌پی‌یر، یا صبح‌هایی که طاقتش طاق می‌شود می‌آید پشت در اتاقم به صدا کردن، یا وقتی با اجازه‌ی تام روی میزم، وسط مدادهایم یا حتا روی ملافه‌ی تختم برای خودش می‌چرخد فکر می‌کنم یعنی چند تا چیز دیگر هست که راه تجربه کردنش را بر خودم بسته‌ام و از لذتش غافلم؟

این روزها که می‌گذرند

آرام نیستم. یعنی همه‌ی چیزهایی که قبلن آرامم می‌کردند حالا قدرت‌شان را از دست داده‌اند و بدتر از خودم بی‌عمل شده‌اند. آمدن مینا هم شد تیر خلاص. یعنی اول آمدن مریم با دنای چند ماهه‌اش، حالا هم مینا نشانم دادند که هر دوی‌شان دیگر مال این‌جا نیستند و حالا صرفن مسافرند؛ می‌آیند و دیدنی و گشتنی و بوس‌بوس تا دفعه‌ی بعد که نمی‌دانیم می‌شود کی. سر شب همین را هم به فرید گفتم. جای‌مان برعکس شد. عوض این‌که او غر بزند، من زدم. حواسم مثلن به حال این همه سالش بود که نمی‌تواند بیاید ولی آخر فقط آن‌ها نیستند که مهاجرند، من هم هستم. آن هم مهاجر در خانه‌ی خودم. بقیه‌ی حرفم را خوردم‌ تا بیش‌تر اذیتش نکنم. اشکم را ولی نه.