Aug 2, 2017

گربه‌ها

تا همین یک سال پیش در دو جهان موازی بودیم؛ گربه‌ها جدا، من جدا و طبعن حتا فکرش را هم نمی‌کردم روزی دستم به نوازش گربه‌ای نزدیک شود چه برسد به هم‌خانه شدن. از حس و حال خیل عظیم گربه‌دوستان هم هیچ‌رقم سر درنمی‌آوردم، در واقع یک نگاه بالانشینی هم داشتم که یعنی چطوری می‌شود این‌همه نزدیکی و هم‌جواری با گربه؟ حالا که یک‌وقت‌ها تنها انگیزه‌ی خانه آمدنم می‌شود دیدن ژان‌پی‌یر، یا صبح‌هایی که طاقتش طاق می‌شود می‌آید پشت در اتاقم به صدا کردن، یا وقتی با اجازه‌ی تام روی میزم، وسط مدادهایم یا حتا روی ملافه‌ی تختم برای خودش می‌چرخد فکر می‌کنم یعنی چند تا چیز دیگر هست که راه تجربه کردنش را بر خودم بسته‌ام و از لذتش غافلم؟

No comments:

Post a Comment