Aug 2, 2017

این روزها که می‌گذرند

آرام نیستم. یعنی همه‌ی چیزهایی که قبلن آرامم می‌کردند حالا قدرت‌شان را از دست داده‌اند و بدتر از خودم بی‌عمل شده‌اند. آمدن مینا هم شد تیر خلاص. یعنی اول آمدن مریم با دنای چند ماهه‌اش، حالا هم مینا نشانم دادند که هر دوی‌شان دیگر مال این‌جا نیستند و حالا صرفن مسافرند؛ می‌آیند و دیدنی و گشتنی و بوس‌بوس تا دفعه‌ی بعد که نمی‌دانیم می‌شود کی. سر شب همین را هم به فرید گفتم. جای‌مان برعکس شد. عوض این‌که او غر بزند، من زدم. حواسم مثلن به حال این همه سالش بود که نمی‌تواند بیاید ولی آخر فقط آن‌ها نیستند که مهاجرند، من هم هستم. آن هم مهاجر در خانه‌ی خودم. بقیه‌ی حرفم را خوردم‌ تا بیش‌تر اذیتش نکنم. اشکم را ولی نه.  

No comments:

Post a Comment